صداقت كودكانه
يك روز كه از خانه خارج مي شدم پسر همسايه را ديدم كه در راه پله آپارتمان نشسته.پنج سال داشت، يك تفنگ آب پاش دستش بود و يك عينك دودي به چشمش زده بود و كنجكاوانه دري كه پايين راه پله بود را نگاه مي كرد.مرا كه ديد به در اشاره كرد و گفت : اونجا خونه كيه ؟
من فكر كردم گفتن آنكه آنجا موتورخانه آپارتمان است براي يك كودك پنج ساله پاسخ مناسبي نيست، تازه بعد پيش خودش فكر مي كند كه حالا اين موتورخانه چي هست؟ ، براي همين در جواب سؤالش گفتم :
اونجا خونه يك گربه سياه تنها و بداخلاقه ، يه گربه سياه كه دوست نداره هيچكس ببينتش براي همين فقط شبها از خونش مي ياد بيرون ، تازه اونوقت هم يه عينك دودي مي زاره رو چشماش. مي دوني چرا؟ آخه تو شب تنها چيزي كه از يه گربه سياه پيداست برق چشماشه.
آنوقت عينكش را بالا زد و به من خيره شد.سنگيني نگاهش باعث شد تا حرفم را قطع كنم.بعد با همان صداقت كودكانه گفت : ديوونه!
