تبليغاتX
بيگانه

فکر ایرانی
شنبه بیست و دوم بهمن 1384 ساعت 20:55

فكر ايراني

امروز مادر تصميم گرفته غذاي ايراني درست كند.از زماني كه سركار مي رود روحيه اش بهتر شده و كمتر گله مي كند ولي امروز مثل اينكه دلش هواي ايران را كرده.

بتي دوست مينا مثل بيشتر روزها خانه ماست.هجده سال دارد و درشت هيكل است، يك سياه دورگه است كه به نظر مادر چهره بانمكي دارد ولي من از او خوشم نمي آيد.براي آنكه به اتاق مينا برود بايد از يك راه پله كه نزديك آشپزخانه است بگذرد و من هميشه وقتي از راه پله بالا مي رود كنار نرده ها مي ايستم و با اخم به او نگاه مي كنم. براي همين او به من مي گويد:  ""acid و من هم به او مي گويم : "غروب" و قبل از آنكه جوابي بدهد به پايين راه پله مي دوم.البته من به فارسي مي گويم و او چيزي نمي فهمد و مينا هم هيچوقت معني آن را به او نگفته.

مادر از من مي خواهد كه اين حرف را تكرار نكنم و مثل يك بچه يازده ساله مؤدب رفتار كنم.

ديروز معلم جغرافي وقتي فهميد من ايراني هستم از بچه ها پرسيد كه درباره ايران چه مي دانند؟، آنوقت هري گفت كه ايران يك كشور آسيايي عقب مانده است.من عصباني شدم و از او خواستم كه معذرت بخواهد.معلم كه يك فرانسوي الاصل است به من گفت كه اصلا دليل عصبانيت من را نمي فهمد، به هري هم گفت كه به جاي عبارت ((عقب مانده)) از عبارت ((جهان سوم)) استفاده كند.بعد درباره كشورهاي جهان سوم صحبت كرد، گفت كه خيلي دوست دارد به ايران سفر كند ولي انطور كه شنيده در آنجا خيلي چيزها بخاطر آنكه يك زن است به او تحميل خواهد شد.

وقتي ماجرا را براي مينا تعريف كردم گفت كه هنوز فكر ايراني در سرم است، منظورش عصباني شدنم بود.يكبار ديگر هم اين را گفته بود.

يك روز كه معلم از ما خواست كه هركدام بگوييم به چه كاري در آينده علاقه داريم، وقتي پيتر گفت كه دوست دارد در آينده پستچي شود به جز من هيچكس به او نخنديد و وقتي من گفتم دوست دارم در آينده در يك رشته پزشكي يا مهندسي تحصيل كنم ولي نويسنده شوم،  همه خنديدند!

آن روز هم وقتي به مينا گفتم از پشت ميزش بلند شد ، حس يك خواهر دلسوز را به خود گرفت و گفت : عزيزم كي مي خواي فكر ايروني رو از سرت بيرون كني؟

هنوز بتي خانه ماست و صداي موسيقي از بالا به گوش مي رسد.تصميم گرفته ام انشايي را كه با موضوع ((قانون و احترام به آن)) نوشته ام براي مادر بخوانم تا مطمئن شوم فكر ايراني را در آن بكار نبرده ا م.

به آشپزخانه مي روم.مادر را مي بينم كه سبزي هاي خشك شده اي را كه از چند ماه پيش نگه داشته در مي آورد تا به خورشي كه در حال آماده كردنش است اضافه كند.تصميمم را عوض مي كنم و از راه پله اي كه كنار آشپزخانه است بالا مي روم.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |