باران می بارد، دختر و پسری جوان از شدت باران به درون اتومبیلی کهنه در قبرستان اتومبیلها پناه می برند.
لس گفت : (( اینجا خیلی راحت تر از صف اتوبوسه، نیس؟))
آمی گفت : ((آره تو صف بودیم ولی حالا تو اتوبوس نشستیم.))
راستش لس گاهی اوقات کفر آدم را بالا می آورد.آمی گفت : (( تو بعضی وقتها کفر آدمو بالا میاری.))
لس گفت : (( دروغ نگو دیگه. من که همیشه به فکرت هستم. دوست نداری تو ماشین بگردونمت؟))
چرا، آمی همیشه آرزو می کرد اتومبیلی بود و در آن می نشست و تا زنده بود از آن پیاده نمی شد و جز مواقع بنزین گیری، جایی توقف نمی کرد. گفت : ((نه، اول دلم میخواد عروسی کنیم.)) طنین کلمات اندکی رقت انگیز می شود.
لس دست در کمرش انداخت؛ صندلی مانع بود اما هر طور بود بغلش کرد. گفت : (( آه، چه دختر بیشعوری، خب، عروسی هم می کنیم.اما می دونی، جا نداریم که توش زندگی کنیم.خب ولی ماشین داریم، می تونیم تفریحمونو بکنیم.))
آمی گفت : ((آره.))
لس نگاهش کرد.از این ((آره)) آنهم به این شکل، چه منظوری داشت؟ برای کسی که به اخلاقش آشنا نبود شاید به معنی موافقت بود. اما برای او.... گفت : (( از این آره منظورت چی بود؟))
آمی شانه بالا انداخت و ... به من چه چی می خوای بکنی،پول مال خودته، هرکاری می خوای می تونی بکنی.حالا بریم عصرونمونو بخوریم.
لس گفت : ((گوش کن آمی؛ گوش کن ببین چی می گم، این ادا اطوارا خوب نیست، من از این چیزا خوشم نمیاد.درسته، پول مال منه، ولی مال تو هم هست.... من برای هر دومون پس انداز کردم.مال من مال توئه، من و تو نداریم.- مال تو هم .... خب باشه؛ خودت می دونی، هر طور میلته، چیزی که خوشت نیاد نمی کنم.))
آمی گفت : (( خب، حالا بریم عصرونه ای، چیزی بخوریم.))
در آینه جلو اتومبیل نگاهی به خود انداخت، به راستی زیبا بود!
لس گفت : (( با این دونه های بارون که رو موهات نشسته نمی دونی چقدر خوشگل شدی، درست مثل اینه که تازه از حمام اتاق خوابمون در اومدی.))
آمی گفت : (( خوبه دیگه، نمی خواد اینقدرها هم تند بری، هیچم اینطور نیست ، خیلی هم بی ریختم.))
