روز جمعه قرار بود برويم كوه كه صبح خواب را به كوهنوردي ترجيح دادم و تقريباً تا ساعت 11 ظهر خوابيدم.فكر كنم وقتي داشتم در تختواب، خودم را متقاعد مي كردم كه بيدار شوم بچه ها در پناهگاه شيرپلا نهارشان را هم خورده بودند.
به نظر جمعه كسالت آوري مي آمد، جرات نشستن پاي اينترنت را هم نداشتم، آخر محكوم شده ام كه اينترنت مرا از محيط خانه منزوي كرده.
بعدازظهر تصميم گرفتم كه برنامه اي براي شب بچينم، شام يا سينما مي توانست يكي از انتخاب ها باشد، تلفن را برداشتم و به بهنام زنگ زدم، برادرش گوشي را برداشت.
- بهنام رفته فرودگاه.
- فرودگاه واسه چي؟
- داره ميره مسافرت!
موبايل بهنام را گرفتم، از برنامه سفرش پرسيدم و گفت ساعت هفت و پنجاه دقيقه پرواز دارد.
گفتم : پس وايسا منم اومدم!
- ديوونه شدي؟
- اسم منو تو ليست انتظار بنويس دارم ميام.
- يه ديوونه دوست داشتني!
- مرسي، لطف داري.
ساعت هفت و نيم رسيدم فرودگاه، بهنام مقابل دفتر ليست انتظار پروزاهاي هما ايستاده بود.
گفت كه هيچ بليطي هنوز صادر نكرده اند و اگر پرواز جا داشته باشد اولويت با كساني است كه از پرواز قبلي جامانده اند.
گفتم : تو برو سوار شو، منم اگه بليط جور شد ميام.
بهنام گفت : نه تا آخرين لحظه ميمونم،اصلاً مي خواي بليطو پس بدم تا آخر شب وايسيم تو ليست انتظار.
گفتم : چيه، بازم ديشب فيلم ديدي؟
از اتاق ليست انتظار چند نفري را صدا كردند كه بروند كانتر شماره چهار و كارت پرواز بگيرند همان اولويت دار ها بودند و بعد ليست انتظار پرواز هفت و پنجاه دقيقه بسته شد.
نااميدانه داشتم بهنام را بدرقه مي كردم كه يك نفر نفس نفس زنان آمد و خواست بليطش را پس بدهد،درنگ نكردم و بليط را از او خريدم.
هنوز چند دقيقه اي وقت بود كه كارت پرواز بگيريم، با عجله به كانتر شماره چهار رفتيم بعد به سمت خروجي پرواز. بهنام هنگام عبور از گيت امنيتي گير افتاده بود، به درخواست مامور حفاظتي چند بار زير گيت رفت و برگشت، كمربند و وسائل را باز كرد ولي گيت ول كن نبود و مدام بوق مي زد.
مامور حفاظتي كمي سوال و جواب از بهنام كرد.به مامور گفتم كه او آدم شيشه خورده داري است و احتمالاً مشكل از آنجا باشد.
به هر ترتيب بود خودمان را رسانديم به پرواز، هواپيما يك فوكر كوچك بود.كارت پرواز را دير گرفته بوديم و صندلي هاي آخر افتاديم،هيچ وقت چنين جايي ننشسته بودم.
صندلي جلويي يك زن نشسته بود با هفتاد قلم آرايش، كوتاه هم نمي آمد، آينه كوچكي از كيفش بيرون آورده بود و مدام با صورتش ور مي رفت.نزديك به بيست جفت النگوي طلا در دستش بود و مدام دستش را بالا و پايين مي برد تا تمام حضار ملتفت شوند.آينه را كه داخل كيفش گذاشت، يك بار از مهماندار هواپيما خواست برايش آب بياورد و يكبار هم درخواست كرد موسيقي اي كه از بلندگو پخش مي شد را قطع كنند.يكي از آهنگهاي كليدرمن بود.رو به بهنام كردم و گفتم : چه بد سليقه!
روي رديف كناري، يك زن مسن نشسته بود و يك دختر جوان كه در داشت روزنامه مي خواند.يك مانتوي كوتاه قهوه اي رنگ پوشيده بود و آستين ها را تا آرنج بالا زده بود.به مچ دستش يك بند بسته بود كه تركيبي از سه رنگ بنفش، قرمز و سفيد بود، چيزي شبيه يك رنگين كمان كوچك.از سليقه اش خوشم آمد.
هواپيما دور زد و ابتداي باند منتظر پيام برج مراقبت ماند.اجازه تيك آف از بلندگو شنيده شد، دور موتورها زياد شد و در عرض چند ثانيه هواپيما سرعت فوق العاده اي گرفت.
هميشه لحظه تيك آف هواپيما برايم جذاب است.در دلم مي شمارم يك، دو، سه، ... و هيجانِ كنده شدن از روي زمين و پرواز تمام وجودم را فرا مي گيرد.
يكي از مهماندارها روي صندلي مخصوصي كه كنار در خروج اضطراري بود نشسته بود.كمربندي بسته بود كه دو طرف شانه اش را هم نگه مي داشت.
بهنام به مهماندار گفت : كمربندتون هم كه مخصوصه.
مهماندار خنديد و گفت : آخه كنار در نشستم، اگه در كنده بشه اولين نفر منم كه مي رم تو آسمون.
بهنام گفت : اگه اتفاقي بيفته مي گن خدمه هواپيما آخرين نفري هستن كه از هواپيما خارج ميشن، بعد از همه مسافرا، درسته؟
مهماندار گفت : آره درسته.
بهنام گفت : ولي تو يكي از حوادث قبلي، اولين نفر، خدمه هواپيما بودن كه خودشونو از خروجي اضطراري بيرون انداختن.
مهماندار خنديد و گفت : خوب ما هم آدميم ديگه، جونمون عزيزه.
بهنام داشت با مهماندار حرف مي زد، زني كه روي صندلي جلويي نشسته بود سرش را به پنجره چسبانده بود و سعي مي كرد در تاريكي شب چيزي ببيند.دختر جوان و زن مسني هم كه روي صندلي كناري بودند گرم صحبت شده بودند.
مهماندار بلند شد تا مشغول پذيرايي شود.
بهنام مشغول صحبت شديم، ميان حرفهايمان بهنام به مردي اشاره كرد و گفت : فكر مي كنم اين يارو مشكلي براش پيش اومده!
گفتم : چطور مگه؟
بهنام گفت : اين دفعه دوّمه كه داره ميره دستشويي.
گفتم : ديوونه، تو آخر هواپيما نشستي آمار جمع مي كني؟
خنديديم.
زني كه روي صندلي جلويي نشسته بود برگشت و به ما نگاه كرد.
زن مسني كه روي صندلي كناري بود داشت با دختر جوان حرف مي زد.
بعد از شام، كمي با بهنام درباره فيلم و موسيقي حرف زديم.
خلبان اعلام كرد كه به فرودگاه نزديك مي شويم و كمربندها را ببنديم.مهماندار دوباره آمد و روي صندلي مخصوصش نشست.
موقع فرود زني كه پشت سر ما نشسته بود حالش بد شد، مي گفت كه گوشهايش به شدت درد مي كند، به مهماندار يك آدامس دادم تا به او بدهد، مهماندار از او خواست كه آن را به شدت بجود، بعد زن به مهماندار گفت كه حامله است و با پزشك هم مشورت نكرده و بعد حالش بدتر شد، بيشتر ترس و شك باعثش شده بود.
زني كه روي صندلي جلو نشسته بود دوباره آينه كوچك را در آورد و مشغول بزك كردن شد.
زن مسني كه روي صندلي كناري نشسته بود هنوز داشت با دختر جوان حرف مي زد.
موقع نشستن هواپيما روي زمين، مهماندار كه ايستاده بود به طرف صندلي كناري پرت شد.نور چراغهاي گردان آمبولانس در فرودگاه كه خودش را كنار هواپيما رسانده بود ديده مي شد.
زني كه روي صندلي جلو نشسته بود از بهنام خواست تا وسائلش را از جعبه برايش بيرون بياورد.زن مسني كه روي صندلي كناري نشسته بود در حال پياده شدن داشت با دختر جوان حرف مي زد.
از هواپيما كه بيرون آمديم گرماي هوا محسو س بود.