در رابطه با پست قبلي كه درباره سفر به آنتاليا بود چند نكته جالب وجود دارد كه بعد از سفر و هنگام بازگشت به ايران بسيار ملموس هستند.
- بزرگترین فرودگاه کشورمان آن هم در پایتخت در مقایسه با فرودگاه شهری کوچک آن هم در کشوری مثل ترکیه هیچ نیست.(كجاي كاريم؟)
- وقتی پاکیزگی و تمیزی شهرها و خيابانها را دیده ایم حالا کثیفی خیابانهای اينجا برایمان جلب توجه می کند.( جای جای خیابانها پوست پفک و آدامس و .... چرا؟)
- احساس مي كنيم كه مردم ایران همه عصبی هستند.از راننده تاکسی که از فرودگاه سوارتان می کند تا همسایه دیوار به دیوارتان علاوه بر خوددرگیری مثل اينكه با شما هم دعوا دارند، ولي نگران نباشيد به زودي عادت مي كنيد و بعد شما هم يكي از همان ها مي شويد( اين يك حقيقت و تجربه ملموسه)
- از نظم اچتماعي كه تجربه اش كرده ايد اينجا هيچ خبري نيست.نمونه اش طريقه رانندگي در خيابانهاست.من فهميده ام اينجا هنگام عبور از خيابان نبايد اول چپ بعد راست را نگاه كرد بلكه لحظه به لحظه و در آن واحد هر دو سمت را بايد پاييد و باز هم تضميني براي عبوري سالم وجود ندارد.(چراغ عابر پياده هم بي خيال)
- در نهايت براي جوان هاي ايران (كه خودم هم يكي از اونا هستم) در اعماق وجودتون دلسوزی می کنید.
اونجا پلیس هنگام مراسم جشن و آتش بازی نهایت تلاشش رو می کرد تا جشن به بهترین شکلش انجام بشه و امکانات و ماشینهای آتش نشانی رو همراه کارنوالهای شادی و در اختیار اونها می ذاشت ولی اینجا با باتوم و کتک و .....
همه جوانها شاد و سرزنده بودن و ما اینجا ......
