تبليغاتX
بيگانه

ليلا
جمعه نوزدهم اسفند 1384 ساعت 0:20

ليلا

صحنه در تمام نمايش خانه عماد است، يك خانه كوچك، كاناپه،تلويزيون، ويدئو و چند فيلم در كنار آن.

 

عماد(تنها) – عباس پسرعمه ام چند روزيه كه از شهرستان اومده پيش من و هر روز برنامه مي چينه و مي ريم بيرون، ولي امروز هر چي اصرار كرد كه به سينما يريم قبول نكردم چون ديگه حاضر نيستم وقتي براي فيلمهايي كه اون پيشنهاد ميكنه بزارم.

عباس – پس تو ميگي چكار كنيم؟

عماد – اگه نظر منو مي خواي، من ميگم بريم تئاتر.

عباس( مي خندد) – تئاتر؛ شوخي مي كني؟ مگه تئاتر هم ديدن داره؟

عماد – لطفاً درباره تئاتر با من اينطوري صحبت نكن.

عباس – خوب مگه من چي گفتم؟

عماد – اصلاً نمي خوام درباره اون چيزي بگي.

عباس – اما ميشه تو درباره فيلمهايي كه من پيشنهاد ميكنم چيزي بگي؟

عماد – بگذريم.

عباس – نه بگو ...

عماد ( با صداي بلند) – مي خواي بدوني؟ راستش اون فيلماي اكشن تو با اون بازيگر طاس آر پي جي به دستش داشت حالمو بهم مي زد.

عباس – به نظر من تو ديوونه اي!

عماد – خوبه؛ ادامه بده.

عباس – تو فيلماي سرد و بي روح فرانسوي رو دوست داري ولي از فيلماي اكشن و پرطرفدار متنفري.

عماد – متاسفم كه پسر عمم جزو عوامه.

عباس – جزو چيم؟

عماد – عوام، يعني اينكه همه چي تو چشمش خلاصه ميشه و از اون بالاتر نمي ره.

(عباس ساكش را مي آورد و وسائلش را جمع مي كند و مي خواهد برود، عماد جلوي او را مي گيرد)

(سكوت)

(عماد و عباس به هم نگاه مي كنند و بعد هر دو مي خندند)

عماد – معذرت مي خوام، نمي خواستم ناراحتت كنم.

عباس -  بي خيال.

عماد – نمي دونم چرا بعضي وقتا نمي تونم بفهمم كه هركي سليقه خودشو داره و بي خودي عصباني ميشم.

عباس – ولي منم مقصرم، نبايد اونطوري حرف مي زدم.

( بعد از چند لحظه سكوت)

عماد – پيرهنت قشنگه، چقدر بهت مياد.

عباس – حالا اون تئاتري كه گفتي بريم ببينيمش چي هست؟

عماد – ولش كن، هر جا تو گفتي مي ريم، بزار اين چند روزي كه اينجايي بهت خوش بگذره.

عباس – ولي امروز روز تو ، قبوله؟ هر جا تو گفتي مي ريم.

عماد – پس مي ريم و اتللو رو مي بينيم، اخه چند روز ديگه اجراش تموم ميشه و من نديدمش.

عباس – تنها تئاتري رو كه ديدم ماجراي خواستگاري يه مرد كوتوله بود، تو مراسم جشن.

عماد – آهان ، ولي او ن كه تئاتر نيست.

عباس – مگه تئاتر چيه؟

عماد – حالا مي ريم مي بيني، تو سالن كه نشستيم چراغها همه خاموش ميشه و صحنه با نورپردازي روشن ميشه.

عباس – پس براي خواب جاي خوبيه.

 

عماد(تنها) – اون روز كه رفتيم تئاتر، حتي بليط هم كه گرفتيم و داشتيم تو سالن مي رفتيم عباس از اينكه اطمينان داره حوصلش سر مي ره و تئاتر براش كسالت اوره حرف مي زد و مي گفت فقط بخاطر من اومده ولي با شروع نمايش همه چيز عوض شد.

 

عباس – گفتي فقط تا چند روزه ديگه اجرا ميشه؟

عماد – آره، تا آخر همين هفته.

عباس – حيف!

عماد – چي حيف؟

عباس – اينكه تا چند روزه ديگه بيشتر اجرا نميشه.

عماد – راست ميگي؟

عباس – ديدي چه شمشيربازيي مي كردن؟

عماد – خوب، اونا مدتها تمرين شمشير بازي داشتن بخاطر اين نمايش.

عباس – مياي فردا بريم تئاتر؟

عماد – چي شده كه اينقدر علاقه مند به تئاتر شدي؟

عباس – حالا بگر مياي يا نه؟

عماد – خوب، فكر مي كنم يه كار خوب ديگه هم داره اجرا ميشه كه ارزش ديدنشو داره.

عباس – نه، منظورم همون اتللوئه.

عماد – چي ؟ دوباره بريم اتللو رو ببينيم؟

عباس ( با شيطنت) – آره خوب، پسر دايي يكم يا من همكاري كن.

عماد – تو رو خئا عباس دوباره اون بحث مسخره رو پيش نكش.

عباس – چرا تو نمي خواي باور كني؟ بابا اون از من خوشش اومده.

عماد – اينكه يه بازيگر در حين نمايش بياد جلوي پاي يه تماشاچي زانو بزنه، نگاش كنه و ديالوگشو به اون بگه دليل اينه كه از اون خوشش اومده؟

عباس – ولي تو نمي فهمي.

عماد – چي رو نمي فهمم؟

عباس – يه طوري نگام كرد كه نشون مي داد از من خوشش اومده.

عماد – من كه متوجه هيچ نگاهيش نشدم.

عباس – مگه به تو نگاه كرد كه بخواي متوجه بشي؟

 ( سكوت)

عماد – منو بگو كه پيش خودم فكر مي كردم تو از تئاتر خوشت اومده.

عباس – از تئاتر هم خوشم اومده، جدي مي گم جون بابام.

عماد – به هر حال من فردا باهات نمي يام، خودت تنها برو.

عباس – باشه ، تنها مي رم، پدربزرگ ميگه؛ پسرم از تنهايي نترس كه سرنوشت هر انساني در نهايت تنهاييه.

عماد –  اِ؟ پس براي اينه كه سر پيري زن گرفته؟

عباس (احساسي) – آه ، اي دسوموناي زيباي من.

 

عماد (تنها) – بعد از اون ماجرا عباس هر روز مي رفت تئاتر، بيرون سالن منتظر مي موند تا نمايش تموم بشه و ليلا رو ببينه.

عباس ( با تلفن صحبت مي كند) – آره مامان، بايد ببينيش......... اسمش؟.... اسمش ليلاست....اره خيلي دختر خوبيه، مطمئنم ازش خوشت مياد ..... اره دختر نجيبيه، اون سري هم ياگو ژشت سرش حرف در اورده بود و الا....چي ياگو؟.... هيچي بابا يه لحظه با نمايش قاطي شد ....نه به جون مامان اون تو نمايش بود .... همون تئاتري كه بازي مي كنه.... آره بازيگره، تو تئاتر بازي مي كنه ..... چي شد؟.. چي رو ولش كن براي همون ياگو.... تو تئاتر بازي مي كنه،گناه كه نكرده .....نمياي؟ .... باشه بابا.خدافظ.(گوشي را مي گذارد)

عماد – مي گفتي تو تئاتر شوهرم داشت، شوهرشم اتللوئه.

عباس – ببينم تو هنوز فكر مي كني قضيه شوخيه؟

عماد – معلومه كه شوخيه ، خيالات زده به سرت.

عباس – حسودست ميشه؟

عماد – حسودي؟ به چي ؟ به خيالات تو؟

( تلفن زنگ مي زند، عماد گوشي را بر مي دارد)

عماد – بله بفرماييد.... بله هستن، ببخشيد شما؟ ........مرزوقي! ..... ليلا؟...

(عماد متعجب گوشي را به عباس مس دهد)

عباس (با تلفن) – سلام .... مرسي، حال شما خوبه؟ ..... اره مشغول بود زياد معطل شديد؟.....

(مدتي مكالمه آنها به طول مي كشد، عماد متعجبانه گوش مي دهد)

عباس – بله بله مي دونم .... حتماً ميارمش .... ساعت هفت كافه ترياي تئاتر شهر.... حتماً يادم مي مونه... مرسي ، خدافظ.

عماد – كي بود؟

عباس – مگه خودت نشنيدي؟

عماد – يعني همون بازيگره، ليلا مرزوقي بود؟

عباس – آره، حالا بورت شد؟

عماد – نه!

عباس – تازه ساعت هفت هم باهام قرار گذاشته، بايد يه چيزي براش ببرم.

عماد – چي؟

عباس – ببين عماد ، تو يه فيلم از زندگي و آثار فروغ فرخزاد داري، اونو بهم مي دي؟

عماد ( با تعجب) – تو اون فيلمو ديدي؟

عباس – نه نديدمش، فقط وقتي بين ويدئوهات دنبال يه فيلم به درد بخور مي گشتم به چشمم خورد.

عماد – حالا اونو مي خواي چكار؟

عباس – وقتي با ليلا حرف مي زدم گفت كه عاشق فروغ و شعرهاشه، منم بهش گفتم يه فيلم از فروغ دارم و اونم گفت كه حتماً برام بيارش.

عماد – هي ببينم تو از فيلماي من بذل و بخشش مي كني؟

عباس – عماد به كمكت نياز دارم، پدربزرگ ميگه ، انسان به تنهايي نمي تونه از پس همه مشكلات بر بياد.

عماد – پس براي اينه كه رفته سر پيري زن گرفته.

(عماد مي رود تا فيلم را براي عباس بياورد)

عباس – نمي خواد دنبالش بگردي، ايناهاش، پيش منه و تا چند روزه ديگه بهت برش مي گردونم.

 

 

عماد (تنها) – اون روز من و عباس رفتيم كافه ترياي تئاتر شهر و عباس فيلم رو به ليلا داد، اونوقت من از ليلا پرسيدم كه اين آقايي كه با شما هستن برادرتونن؟ جواب داد؛ نخير نامزدم هستن.

عباس – اصلاً به نظر من هيچي عوض نشده.

عماد – اون نامزد داره، اينو ميتوني بفهمي؟

عباس – ولي مهم اينه كه اون منو دوست داره.

عماد – اينو خودش بهت گفته؟

عباس – نه مستقيم ولي همينكه با من حرف زد و از من خواست براش اون فيلمو ببرم نشون مي ده كه از ازدواج با اون آدم هيكلي راضي نيست و منو دوست داره.

عماد – بس كن ديگه، بهتره همينجا تمومش كني.

عباس – يعني مي گي چون نامزد داره من بايد بكشم كنار؟

عماد – اره.

عباس – ولي پدربزرگ ميگه؛ مرد اونه كه تو كارش قرض و محكم باشه،تو كاري كه مي خواد بكنه كوتاه نياد و كم نياره.

عماد – پس بگو، اينطوري تونسته سر پيري زن بگبره.

عباس – تو كه نمي خواي من ليلا رو نا اميد كنم.

عماد – به نظر من اين يك موضوع يكطرفست، فقط براي خود تو، مي فهمي؟

عباس – يعني مي گي اون از من خوشش نمياد.

عماد – خوشش مياد خوشش نمياد يعني چي! اون يه دختر اچتماعيه كه با تو حرف زده و ازت خواسته كه فيلمي رو كه بهش علاقه داره براش ببري، همين.

عباس – اصلاً بريم پيش ليلا از خودش بپرسم تا همه چي روشن بشه.

 

عماد (تنها) – اين بحث اونقدر ادامه پيدا كرد تا پاي نامزد ليلا كه ماشاا... ادم هيكلي و پر گوشت و عضله اي هم بود وسط كشيده شد.چند بار تلفني از من خواست كه جلوي اين پسر عمه ي عوضي و درگوريمو بگيرم و الا....

عباس(در حالي كه پاي چشمش كبود است و صورتش ورم كرده) – آي، بي انصاف چه دست سنگيني داشت.

عماد  ( كيسه يخ را روي سر عباس مي گذارد) – هي بهت گفتم دست بردار، ولي مگه تو گوش كردي؟

عباس – هنوزم مطمئنم كه ليلا منو دوست داره.

عماد – ديدي كه وقتي با ليلا رو در روت كردم چي گفت.

عباس – از ترس اون قلچماغ بود كه اون چيزا رو گفت.

عماد – بهتره بليط رو پس بدي و چند روز ديگه هم بموني، نمي خوام عمه تو رو اين شكلي ببينه.

عباس – نه بايد برم ، ولي يه روز برمي گردم و ليلا رو از دست اين ديو نجات مي دم.بهش قول دادم، ما با هم فرار مي كنيم و مي ريم يه جاي دور.

عماد (تنها) – بالاخره عباس با تمام شر و شورش رفت و من دوباره تنها شدم.يك روز تلفن زنگ زد، عمه بود و مي گفت كه يكي از پسر عمه ها قرار است بياید پيش من.بعد از تماسش من به اين فكر مي كردم كه بين شمال و جنوب كدام رو براي گم و گور كردن خودم انتخاب كنم.
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |