تبليغاتX
بيگانه

گفتگوی تمدنها
جمعه دوازدهم اسفند 1384 ساعت 15:23

کریم یک فرانسوی الجزایری تبار بود که درمحل کار با او آشنا شده بودم،دوستان فرانسویش صدایش می کرند کقیم!

چند وقت پیش که قصد داشتم با او تماس داشته باشم و از آخرین احوال و اخبارش مطلع شوم ، موفق نمی شدم.مثل آنکه خانه نبود و کسی به تلفن جواب نمی داد.بیشتر وقتها ماموریت بود.

همان وقت بود که چیزی به ذهنم رسید.کنجکاوی همیشگی،دلم می خواست یک نوع ارتباط فرهنگی را آزمایش کنم.

شماره های کریم را پس و پیش کردم و شماره ای را گرفتم ولی اولین تجربه با شکست مواجه شد.یک پیرزن اخموی فرانسوی گوشی را برداشت و بعد از معرفی خودم به عنوان یک روزنامه نگار که برای تهیه گزارشم چند سوال دارم و تقاضای اینکه در صورت امکان انگلیسی صحبت کنید با یک غرّش شدید پشت گوشی تلفن و چند کلمه فرانسوی که هیچکدام را نفهمیدم مواجه شدم.

خوب اولین گفتگوی تمدنها با شکست مواجه شده بود ولی شاید می ارزید دومی را امتحان کنم.

در تماس دوم یک زن گوشی را برداشت و با لهجه غلیظ فرانسوی گفت : الو ....

خودم را به همان نحو معرفی کردم و گفتم که اگر امکان داشته باشد چند سوال بپرسم.

همان " وی " معروف فرانسوی را گفت.

از او خواهش کردم که انگلیسی صحبت کند و سوالهایی که می پرسم بسیار ساده اند و می تواند به انگلیسی ساده پاسخ دهد و هر سوالی را که نخواست می تواند پاسخ ندهد.

قبول کرد و خنده کنان گفت که آماده است و به چه سوالهایی باید پاسخ دهد.

پرسیدم که می شود خودتان را معرفی کنید؟

مکث کرد.

پرسیدم چند سالتان است؟

-         39 سال.

او از من پرسید “ student“  هستی ؟ بعد گفت که به صدایم می خورد که جوان باشم.

پرسیدم : به سینما و تئاتر علاقه دارید؟

گفت که گاهی اوقات به سینما می رود.

     -  یاسمینا رضا رو می شناسید؟

     -  نه ،چکاره است؟

     گفتم یک نمایشنامه نویس معروف فرانسوی است.

  گفت : به تئاتر علاقه ای ندارم.

پرسیدم : از جشنواره کن اطلاع دارید؟

گفت : نه چیزی نمی دانم.

با تعجب پرسیدم : از اسکار چطور؟

گفت : نه چیزی نمی دانم.

مثل اینکه کسی کنار او آمده بود.هنگامی که به من پاسخ می داد با او فرانسوی صحبت می کرد.

پرسیدم : واقعاً جایزه اسکار را نمی شناسید؟

یک لحظه از من فرصت خواست و با انکه کنارش بود مشورت کرد بعد با هیجان گفت : چرا می شناسیم.

گفت که نمی دانسته منظور من جشنواره فیلم امریکاست..

گفتم خوب حالا جشنواره کن را می شناسید؟

گفت : بله و هر سال در شهر کن برگزار می شود.

پرسیدم: شما فیلمهای آمریکایی که در جشنواره اسکار حضور دارند را بیشتر می پسندید یا فیلمهای حاضر در جشنواره کن؟

مکث کرد و جواب نداد.

گفتم : من خودم فیلمها اروپایی را به فیلمهای اکشن آمریکایی ترجیح می دهم.

گفت که با نظر من موافق است و جشنواره کن بهتر است.

بعد پرسیدم : عباس کیارستمی را می شناسید؟

از من خواست دوباره آن اسم را تکرار کنم. من برایش تکرار کردم و بعد او سوال مرا از آنکه کنارش بود پرسید،  گفت : نه نمی شناسیمش.

گفتم : او یک کارگردان بزرگ است که هر ساله به کن می آید.

گفتم : نام یک کارگردان سینما را بگو.

کمی فکر کرد و بعد گفت چیزی به یادش نمی آید ولی دوستش به تازگی یک فیلم از دیوید فینچر دیده است.

گفتم : "THE GAME"

گفت : نه فیلم دیگری.

پرسیدم : آنتوان دوسنت اگزوپری را می شناسی؟

 گفت : نه.

گفتم : آلبر کامو را چی؟

-         نه.

با تعجب پرسیدم که شکسپیر را چطور او را می شناسی؟

خنده کنان گفت : وی وی .

بعد خواست که آن دو نام قبلی را برایش تکرار کنم .

من اسم ها را برایش هجی کردم ، آل – بر – کا – مو.

گفتم : او یک فرانسوی الجزایری است.یکی از نویسندگان بزرگ فرانسه.

گفت که حالا متوجه شده که را می گویم و او را می شناسد.بعد گفت که من نامهای فرانسوی را بد تلفظ می کنم.

پرسیدم : شب یا روز؟

گفت : روز را بیشتر دوست دارم.

گفتم : اگر بخواهید به یک مسافرت بروید کدام وسیله را ترجیح می دهید؟ هواپیما، ترن و یا اتومبیل شخصی را؟

گفت : اتومبیل شخصی را برای سفرهای نزدیک.

بعد با هیجان از سفری که در سال 1995 به کلمبیا رفته بود صحبت کرد، گفت : آمریکای جنوبی ، می دانی که کجا را می گویم.

گفتم : بله می شناسم، و باید سفری جالبی بوده باشد.

گفت که مناظر شگفت انگیزی را در آنجا دیده و قرار است در ماه جولای امسال هم به کانادا سفر کند.گفت که در آنجا یکی از دوستان قدیمیش زندگی می کند.

بعد آدرس محل سکونت دوستش را در تورنتو به من داد و پرسید آیا آنجا را می شناسم؟

گفتم نه ولی می دانم که در کانادا ، فرانسویان بسیاری زندگی می کنند.

از او به خاطر وقتی که گذاشته بود و پاسخهایش تشکر کردم.

خنده کنان گفت راستش را بگویم که آیا این یک ژوک نبود؟

گفتم : شما در مقابل دوربین مخفی هستید.

بعد خندیدم و گفتم که شوخی کردم ولی این فقط یک ارتباط فرهنگی بود، یک نوع گفتگوی تمدنها.

گفت پسر جان نرخ مکالمه تلفنت زیاد می شود.

گفتم برایم مهم نیست.

به او گفتم که شما آدم خیلی شادی هستید و واقعاً به شما تبریک می گویم.

و مکالمه نیم ساعته ما با تشکر و مرسی های من و مقسی های او پایان یافت.
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |