تبليغاتX
بيگانه

جمعه بیست و یکم بهمن 1384 ساعت 0:8

 

گفت : اين شمعها ديگه چيه؟

گفتم : شمعهاي عروسين از اينجا تا كنار باغچه رو شمع مي زارم.

گفت : روشنشونم مي كني؟

گفتم : آره، تا روشن نشدن كه فايده اي نداره.

گفت : پس يكيشونو بزار گوشه ديوار، كنار اون گلدوني كه هيچ گلي نداره.

گفتم : مثل درختاي پاييزي؟

گفت : آره مثل درختاي پاييزي.

شمعها رو روشن كردم، باد زد و همه رو خاموش كرد به جز اوني كه گوشه ديوار بود.

گفتم : خاموش شدن.

گفت : بيچاره.

غروب بود و باد مي زد.

گفتم : سردته؟

گفت : بايد برم.

گفتم : كجا؟ ما كه هنوز عروسي نكرديم.

گفت : پس زود باش ، منتظرمه.

گفتم : خوب شد كه دعوتش نكردي.

دستاشو توهم كرد و گفت : سردمه.

بارونيمو انداختم رو دوشش.

گفت : پالتوي شوهرم ضخيم تره، خيلي گرم تره.

دوباره شمعهارو روشن كردم.

گفتم : بيا تا خاوش نشدن رد بشيم.

دستمو گرفت و كل زد و از بين شمعها رد شديم.

 بارونيو از رو دوشش برداشت و خواست بره.اشك تو چشمام جمع شد.

گفت : گريه مي كني؟

گفتم : بازم مياي؟

گفت : شايد!

گفتم : اگه اومدي اونو با خودت نيار.

بارون اومد.

 زير بارون رفت و تو تاريكي دور شد.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |