گفت : اين شمعها ديگه چيه؟
گفتم : شمعهاي عروسين از اينجا تا كنار باغچه رو شمع مي زارم.
گفت : روشنشونم مي كني؟
گفتم : آره، تا روشن نشدن كه فايده اي نداره.
گفت : پس يكيشونو بزار گوشه ديوار، كنار اون گلدوني كه هيچ گلي نداره.
گفتم : مثل درختاي پاييزي؟
گفت : آره مثل درختاي پاييزي.
شمعها رو روشن كردم، باد زد و همه رو خاموش كرد به جز اوني كه گوشه ديوار بود.
گفتم : خاموش شدن.
گفت : بيچاره.
غروب بود و باد مي زد.
گفتم : سردته؟
گفت : بايد برم.
گفتم : كجا؟ ما كه هنوز عروسي نكرديم.
گفت : پس زود باش ، منتظرمه.
گفتم : خوب شد كه دعوتش نكردي.
دستاشو توهم كرد و گفت : سردمه.
بارونيمو انداختم رو دوشش.
گفت : پالتوي شوهرم ضخيم تره، خيلي گرم تره.
دوباره شمعهارو روشن كردم.
گفتم : بيا تا خاوش نشدن رد بشيم.
دستمو گرفت و كل زد و از بين شمعها رد شديم.
بارونيو از رو دوشش برداشت و خواست بره.اشك تو چشمام جمع شد.
گفت : گريه مي كني؟
گفتم : بازم مياي؟
گفت : شايد!
گفتم : اگه اومدي اونو با خودت نيار.
بارون اومد.
زير بارون رفت و تو تاريكي دور شد.
