کامو – 4 ( تولد)
آدم اول صرفاً یک زندگینامه خود نوشت نیست، بلکه این کتاب نشان می دهد که نویسنده ای چون کامو چگونه قادر است نگرانی و دلمشغولی های واقعی اش را به نحوی به تصویر بکشد که واقعی تر از یک زندگی نامه عادی باشند.او تولد خود را در هفتم نوامبر 1913 اینچنین بر پرده داستان تصویر می کند :
]در جاده ای که به دهکده کوچکی نزدیک بون، در حاشیه مرز تونس، منتهی می شود، ارابه ای به سختی در میان باد و طوفان راه می گشاید ...[
در کالسکه ای که به سوی دهکده رانده می شود.
پدر رو به مادر : درد داری؟
مادر : یک کم.
پدر به مرد عربی که کالسکه را می راند : افسار را به من بده.
مرد عرب : نترسید، این طرفها از راهزن خبری نیست.
پدر : آنها همه جا هستند، اما من هم آماده ام.
]در سمت چپ جاده، کمی دورتر از آنها، چراغهای سولفرینو، محو در زیر باران سوسو می زنند[
مرد عرب : این هم دهکده، آن روبرو.
در داخل خانه روستایی، دو مرد تشکی را پهن کردند.
پدر : من می روم دنبال دکتر.
پس از مدتی ...
زن روستایی: دیگر نیازی به شما نیست آقای دکتر.کارها خود به خود انجام شده اند!
بیرون از خانه، در حالیکه پدر و مرد عرب در زیر باران شانه به شانه ایستاده اند.
پدر رو به مرد عرب : بچه پسره.
مرد عرب : خدار را شکر کن، حالا دیگر خان شده ای!
!
]او برخورد شانه های پیرمرد عرب را احساس می کرد و بوی دودی که از لباس او می آمد به مشامش می رسید[
این صحنه که در نزدیک زمان مرگ کامو نوشته شده است، حرکتی نادر در داستانهای اوست، که رابطه ای برادرانه میان یک عرب مسلمان و یک پاسیاه فرانسوی را نشان می دهد، کامو که خود قهرمان خستگی ناپذیر دفاع از حقوق عرب های الجزایر بود، به ندرت می توانست این تلاش ها را به صورت روابط فردی و خصوصی انسانها به تصویر بکشد.