صحنه با یک قطعه شنیداری شروع می شود.صدای رادیو؛ گوینده، شنودگان را به شنیدن آهنگ Non Je ne Regrett از Edit Piaf دعوت می کند.
صحنه ساحل دریا است، پشت زمینه ی صحنه، دریای مواج است و صدای پیاپی موجها که به ساحل می رسند شنیده می شود.شب هنگام، جانت روی صخره ی کوچکی نشسته و ساندویچ می خورد.تئو در حالی که تخته موجی در دست دارد از آب بیرون می آید.
تئو: سلام، میشه بپرسم اینجا کجاست؟
جانت: نمی دونم، من اهل اینجا نیستم.
تئو کمی دورتر روی ماسه ها می نشیند.جانت هیچ توجهی به او نمی کند.
مدتی می گذرد.جانت ساندویچ می خورد و تئو با تخته موجش مشغول است.
تئو: این دورو اطراف رستورانی چیزی هست؟
جانت: من چیزی نمی دونم.
تئو: یعنی تو اینجا زندگی نمی کنی؟
جانت: گفتم که، من اهل اینجا نیستم.
تئو: میشه بپرسم کجایی هستی؟
جانت: نمی دونم.
تئو: پس از کجا اومدی اینجا؟
جانت به دریا اشاره می کند: از اون تو.
تئو جلبکهایی را که به تخته موج چسبیده اند می کند و می خورد.توجه جانت به او جلب می شود.
جانت: اونا چی هستن؟
تئو: جلبک دریایی.
جانت: می خوریشون؟
تئو: آره، بد نیستن.
جانت: تو کجایی هستی؟
تئو: نمی دونم، من هم از همونجا اومدم.
جانت: از کجا؟
تئو به دریا اشاره می کند: از اون تو.
جانت: زیر آب؟
تئو: نمی دونم، من همیشه در حال موج سواری هستم.
جانت: امشب خیلی دلم هواشو کرده.
تئو: هوای کیو؟
جانت: نمی دونم،فقط یک حسه.
جانت جلو می رود و قسمتی از ساندویچش را به تئو می دهد.
تئو ساندویچ را می گیرد و بلافاصله شروع به خوردن می کند.
جانت: چند وقته که چیزی نخوردی؟
تئو: یادم نیست، چند روزی میشه.
جانت رو به دریا می ایستد و به افق آن خیره می شود.
تئو: تو،توی دریا چکار می کنی؟
جانت: دنبال چیزی می گردم.
تئو: دنبال چی؟
جانت: نمی دونم.
صحنه تاریک و دورباره روشن می شود.
دریا طوفانی است، صدای موجهای بلندی به گوش می رسد که به ساحل می رسند.
تئو: جانت بس کن دیگه، این ساندویچ رو بزار کنار.
جانت: اون عاشق موج سواری بود.
تئو: ، بیا ببین چه موجهایی.
جانت: دریا طوفانی بود، من بهش گفتم که خطرناکه.
جانت: دریا طوفانیه، تئو ، خطرناکه.
تئو: مواظبم.
جانت: ولی تو چکار کردی؟ چرا مواظب خودت نبودی؟
تئو: ببین چه موجی، این یکی مال خودمه.
جانت: هی صدات کردم، ولی جواب ندادی.
جانت: تئو .......... تئو ............
تئو: من صداتو می شنیدم ولی آب منو با خودش می برد و هر لحظه از ساحل دورتر می شدم.
جانت: تو رو می دیدم که داشتی دورو دورتر می شدی.
تئو: دیگه نتونستم کاری کنم، آب داشت تمام زیه هامو پر می کرد، به هر جا که تونستم چنگ زدم،اون لحظه تنها چیزی که برام مهم بود تو بودی، نمی خواستم از دستت بدم.
جانت: تو همه چیز من بودی، نمی خواستم از دستت بدم.
تئو: ولی تو نباید این کارو می کردی.
جانت: تا جایی که تونستم اومدم جلو تا شاید دستم بهت برسه،تخته موجت رو دیدم که روی آب غوطه ور بود،بعدش خیلی سخت بود.
پرده بسته می شود.آهنگ Non Je ne Regrett از رادیو در حال پخش شدن است.صدای آهنگ کم می شود و گوینده رادیو اعلام می کند: "در آخرین خبر، پلیس محلی اعلام کرد که اجساد دو نفری را که از سه روز پیش در سواحل جنوبی مفقود شده بودند را در کناره ی ساحلی پیدا کرده است."
ادامه آهنگ پخش می شود.
