هوا گرگ و میش و غبار آلود بود.یک غروب گرم و بی روح تابستانی.گورکن تابوتی را بر گاری نعش کش گداشته بود و به سمت قبری می برد. پیش از آنکه آن را در قبر نهد در تابوت را باز کرد و به داخل آن نگاهی انداخت.پیکر دختر جوانی در آن آرمیده بود.پلکهایش چنان بسته بود که گویی به آرامشی ابدی رسیده.
گورکن از این تعجب کرده بود که پیکر این دخترک را به او تحویل داده اند تا بدون هیچ تشریفاتی به خاک سپرده شود.
گورکن به نعش دخترک گفت: تو کیستی که چنین تنها و بی کس در این غروب خوفناک باید به خاکت سپارم؟
بعد گورکن صدای دخترک را در سکوت گورستان شنید.
- روسپی ای نگون بخت.
گورکن گفت: و تو چه زیبایی.
صدا گفت: زیبا نبودم، مرگ زیبایم کرده.
گورکن گفت: و چه جوان!
صدا گفت: مایه ی آرامش پیران بوده ام و خود از جوانی سودی نبردم.
گورکن پرسید: و چه شد که مردی؟
صدا گفت: مرگ آرزویم بود به آن رسیدم.
گورکن که معتقد به مذهب بود در تابوت را بست و میخکوب کرد.آنگاه به درگاه خداوند استغفار کرد و چند بار صلیب کشید.
آن شب در میان شعله های مشعل، گورکن گاری نعش کشی را به سمت زمین بایری می برد که نزدیک به گورستان بود.
