تبليغاتX
بيگانه

بادهای متغییر
شنبه نهم تیر 1386 ساعت 13:42

ماشین آهسته از کناره ی خیابان عبور کرد، تامی، جیسی را نشان داد و گفت: عاشق موسیقی و رقصه هر هفته برای بازی تنیس به کلوب می ره.

 سعی کرد یکبار دیگر او را جلوی چشمانش مجسم کند، به راستی، زیبا بود، پرسید: ولی تو نگفتی که چطور جیسی رومی شناسی؟

تامی در حالی که ماشین را پشت چراغ قرمز متوقف کرده بود، گفت: ببین، درشو بزار، اون خواهرمه.

----------

 

 پول دزدی

 

ایزابل یک بلوز آبی خوش رنگ پوشیده بود و با بادی که میان موهای مشکیش جریان داشت زیبا نظر می رسید.

بابی گفت: ایزا، تو واقعا خوشگلی.

ایزابل گفت: باب، بهتره حرفتو بزنی، من وقت زیادی برای اینکه با تو باشم ندارم.

بابی کتش را  روی شانه ایزابل انداخت و گفت: زمستون یادته، همیشه سردت بود.

ایزابل کت را کنار زد و گفت: ولی حالا هوا گرمه، مگه نه؟

بابی سعی کرد ایزابل را ببوسد ولی با مقاوت ایزابل بوسه ی او  بر پیشانیش نشست.

ایزابل گفت: ما فقط دوستیم، مگه نه؟ دلیلی نداره منو ببوسی.

بابی گفت: ولی ایزا...

-          این خودت بودی که اینو خواستی.

-          تو باید منو درک می کردی.

-           اون روز فکر کردم که دیگه تو رو از دست دادم، ولی حالا به نداشتنت عادت کردم.

بابی ایزا را در آغوش گرفت، حالا ایزابل دوباره خود را میان بازوان بابی احساس خوبی می کرد.

ایزابل گفت: چیز زیادی تو یخچال نیست ولی میشه ازش یه شام درآورد.

خانه ایزابل یک اتاق بسیار کوچک بود.آن هم نصف اتاق، چون آن را با ساندرا با هم اجاره کرده بودند.ساندرا مثل همیشه برهنه روی تخت خوابیده بود.چند لباس زیر هم روی بند کنار پنجره آویزان بود.

بابی سعی کرد جایی برای نشستن پیدا کند.ایزابل گفت: به زودی یه خونه ی بزرگ تو گاردن ویلیج اجاره می کنم

بابی گفت: خوبه، ولی با کدوم پول.

ایزابل گفت: با پول دزدی.

- پول دزدی؟

- آره مدتیه که همراه یه مرد عرب دزدی می کنیم.

بابی حضور مردی را احساس کرد که انگار از پشت پنجره مواظب آنهاست.

ایزابل گفت: تو یکی از همین اتاقها زندگی می کنه.

بابی گفت: ببین ایزا - تو چند وقته با اون ریختی روهم؟

ایزابل روی تخت دراز کشید دستهاشو به سمت بابی دراز کرد و گفت: از همون وقتی که فهمیدم تو دیگه نیستی.

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |