کریستینا
دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 13:45
او تمام تلاش خود را کرده بود تا به او نشان دهد که چقدر دوستش دارد.آن روز در حالیکه یک شاخه گل رز در دستش بود گفت: کریستین،امروز می خواهم چیز مهمی به تو بگویم.
کریستینا دست چپش را بالا برد، بعد خندید و گفت : اوه عزیزم، تو چطور نفهمیدی که من شوهر دارم!
بیگانه