حیاط خلوت Back Yard
نمایش حیاط خلوت به نویسندگی و کارگردانی چیستا یثربی شامل 5 اپیزود جدا از هم است.ساختار و فرم نمایشنامه به فرم داستان و خصوصا داستان کوتاه بسیار نزدیک است.حتی در اپیزود دوم شاهد فلاش بک و بازگشت به گذشته هستیم که در نمایشنامه نویسی کمتر مورد استفاده قرار می گیرد و عنصر داستان نویسی و فیلمنامه است.
حیاط خلوت برشی از زندگی انسانهای مختلف در جامعه است که بطور خاص تر این جامعه در شهر تهران خلاصه شده. در اپیزود اول با یک راننده ی تاکسی جنوب شهری و یک زن سانتی مانتال که ظاهرا ساکن شمال شهر (نیاوران) است روبرو هستیم. به نظر می آید در تیپ سازی از راننده تاکسی اغراق شده است.
.jpg)
در اپیزود اول شاهد هستیم که این راننده که در روز تعصیل هیچ جایی را ندارد تا اوقاتش را بگذراند به شمال شهر برای مسافرکشی می رود که نهایتا منجر به قتل مسافرش می شود که اتفاقا او هم زنی از جنوب شهر است.
.jpg)
اپیزود دوم با حضور پیر زنی که در کنار خیابان در انتظار تاکسی است شروع می شود. پیرزن ابتدا می گوید مستقیم که نهایتا به گفتن میــــــــــــــــم کفایت می کند و خطاب به راننده هایی که بی اعتنا به او می روند می گوید که انشاا... همینطور مستقیم بروید به اسفل الاسافلین.
این اپیزود ماجرای دیدار دوباره ی شاگردی است که حالا بزرگ شده و مهندس ناظر یک شرکت است با خانم ناظمی است که بسیار بد اخلاق و بد دهن بوده و همین پیرزن است.
.jpg)
اپیزود سوم تنها به دیالوگ یک زن شهرستانی اشاره دارد که برنده جایزه ادبی سال شده، این زن که در مقابل تماشاگران ماجرای منتخب شدنش را شرح می دهد به نوعی بیان می کند که نظام گزینش آثار برگزیده در این مملکت چقدر غیر اصولی و بی معیار است.در پایان این اپیزود در حالی که سعی می کنند این زن را از صحنه بیرون بیندازند فریاد می زند: شهرستانی ساختار شکن است.
اپیزود چهارم، کابوسهای جوانی است که در خواب می بیند زنی مسن را به همسری پذیرفته و به ماه عسل می برد.
ولی اپیزود پنجم بسیار موثر و پیچیده است.زنی(آرزو) که قرار است با مردی مطلقه ازدواج کند از روی کنجکاوی همسر پیشین مرد(عاطفه) را پیدا می کند و با او در یک کافی شاپ قرار ملاقات می گذارد.عاطفه ماجراهایی را تعریف می کند که کاملا برای آرزو جدید است.اینکه آنها تا آخرین لحظه قبل از جدایی عاشق هم بوده اند و در پاسخ اینکه پس چرا ازا هم جدا شدید به یک حادثه رانندگی اشاره می کند که مرد حافظه اش را از دست می دهد و عاطفه هم علیل می شود و او از روی فداکاری به مرد تلقین می کند که زندگی آنها از روی عشق نبوده و مرد باید همسر دیگری برای خود بگیرد. در همین حال مرد وارد صحنه می شود و با شنیدن ماجرا می گوید که این عاطفه است که حافظه اش را از دست داده و فکر می کند زندگی آنها بر اساس عشق بوده و اینها تنها توهمات اوست. آرزو کاملا گیج می شود، مرد برای اثبات ماجرا می گوید که از او اسمش را بپرس. آرزو به عاطفه می گوید که اسمت چیست؟ عاطفه اول جواب درست می دهد ولی بعد در حالی که دیوانه وار می خندد اسمهای دیگری را می گوید و بعد یادش نمی اید که اسمش چیست. در این هنگام آرزو اسم فرزاد را صدا می کند و می گوید بیا از اینجا برویم. حالا فرزاد است که نام خود را به خاطر نمی آورد و اسمهای دیگری را به خود نسبت می دهد!!!
