بازی
]صحنه یک خانه کوچک است، یک آشپزخانه اپن نزدیک در، کاناپه و تلویزیون[
{زن می خواهد از خانه خارج شود، به طرف در می رود ولی مرد جلوی در می ایستد و مانع رفتن او می شود}
زن – بزار برم.
مرد- چیه، خسته شدی؟
زن – آره، خسته شدم.
مرد- نمیشه، بازی باید تموم بشه، این یه قانونه.
زن – خوب تمومش کن.
مرد- پس اعتراف کن.
زن – اعتراف به چی؟
مرد – به اینکه شکست خوردی.
زن- نه، من همچین اعترافی نمی کنم.
مرد – چرا عزیزم، تو اعتراف می کنی.
زن – نه، نمی کنم.
مرد- چرا می کنی.
زن – گفتم نه.
مرد- آره.
زن – خیله خب.
مرد- آره.
زن – گفتـــــــــــــــــــــــم خب.
مرد – هان ! اعتراف می کنی؟
زن – نه.
مرد- آره ...........نه ....، یعنی پس خوب چی؟
زن – می مونم تا روی تو رو کم کنم بهنام خان.
مرد – خوب که اینطور، پس بازی ادامه داره.
زن – ولی به یه شرط.
مرد – چه شرطی؟
زن – بازی تا یه ساعت مشخص اگه هم نتونستی منو ببری بازم من برندم، باشه؟
مرد – هوم .... تا ساعت چند خوبه؟
زن – یک خوبه؟
مرد – نه تا ساعت دو.
زن – نه دو دیره، همون یک.
مرد – دو.
زن – یک.
مرد – دو.
زن – اه .... تو چقدر با من یکه به دو میکنی.
مرد – وایسا ببینم غزاله خانم، اصلا چرا تو برنده باشی؟
زن – خوب این تویی که ادعات میشه که نسل در نسل اینکاره اید، برنده شدن تو ذاتتونه.
مرد – خوب، آره، باشه قبوله.
{صحنه، زن روی کاناپه نشسته و با موبایل صحبت می کند، مرد در حال خواندن روزنامه}
زن – سلام مامان....... مرسی ......آره، خوبه......
مرد – سلام برسون.
زن – سلام می رسونه، ......... نه شام نمی یام خونه ....... نه بابا می خواد مهمونم کنه ....... باشه مامان ........ کاری نداری؟ ......خدافظ.
مرد – کی قراره شام مهمونت کنه؟
زن – جناب عالی می بازید و یه شام مفصل منو مهمون می کنید.
مرد – هه، زهی خیال باطل.
زن – می بینیم آقــــــــــــــــــــــا بهنام.
{ زن کنترل تلویزیون را بر می دارد و تلویزیون را روشن می کند}
زن – به، ببین شبکه یک چی گذاشته، آلن دولنه.
{مرد جلوی تلویزیون می رود و همانجا می ایستد}
مرد – غزاله، به نظرت پا زلفی بلند بزارم بهم میاد؟
زن – بعد می بینم ، حالا برو کنار.
مرد – اصلاً ، بزن شبکه دو می خوام فیلم ببینم.
زن – چی داره مگه؟
مرد – دیگران، نیکول کیدمنو می خوام ببینم.
زن – لازم نکرده، همین یک خوبه.
مرد – بزن دو.
زن – گفتم یک.
مرد – دو.
زن – یک.
مرد – دو.
{ زن در حالی که کنترل تلویزیون را در دستانش بالا وپایین می برد}
زن – اه...........
مرد – دو، ها، یک ، دو ، یک، دو ، بازم که یکه به دو شد.
زن – اه ... این کنترل تلویزیونت کار نمی کنه که .
مرد – چرا کار می کنه.
زن – کار نمی کنه.
مرد – بابا تازه باطریشو عوض کردم، باید کار کنه.
زن – بیا خودت امتحان کن.
{ مرد جلو می رود و می خواهد کنترل را از دست زن بگیرد ولی ناگهان دستش را عقب می کشد}
مرد – فکر کردی زرنگی؟
زن – آره خوب، ما نسل در نسل زرنگ بودیم.
مرد (آهسته) – یه زرنگی نشونت بدم حالا.
{ مرد موبایل زن را از روی میز بر می دارد و با آن ور می رود.}
زن – داری چکار می کنی؟
مرد – مموری چی بود؟
زن – حافظشه.
مرد – سارا ارزانی، آتوسا،فرشته،...فرشته کدوم بود؟
زن – همون که شب عقد یه پالتو پوست پوشیده بود، یادته؟
مرد – آره آره یادم اومد، محمودی، این دیگه کیه؟
زن – آقای محمودی، رئیسه ادارمونه.
مرد – تو که گفته بودی رئیستون فاطمیه!
زن – فاطمی مدیر شرکته، اصلاً چیه، داری تفتیش می کنی؟
مرد – هنوز منو نشناختی، به من می گن بهنام مفتش.
زن – اِ ....؟ مثلاً چکار می کنی؟
مرد – حالا نشونت می دم، ته توی این محمودی رو در میارم.
{ مرد شروع به گرفتن شماره با موبایل می کند، زن نگران او را زیر نظر دارد}
مرد( در حال صحبت کردن با موبایل) – الو ... ، آقای محمودی؟ .... ببین آقا، بزار صاف و پوست کنده بهت بگم .....
{ زن بلند می شود و به طرف مرد می رود}
زن – اِ اِ .. این کارا دیگه چیه؟
مرد – چیه ؟ چیه شده؟
زن – بده به من ببینم گوشیو.
{ زن می خواهد موبایل را از دست مرد بگیرد که ناگهان دستش را عقب می کشد}
زن – کور خوندی، بدجنس!
مرد – یک یک مساوی.
{ زن روزنامه را بر می دارد، روی کاناپه می نشیند و جدول حل می کند}
{چند لحظه سکوت}
زن – آقا نصفه شبی شماره اداره رو گرفته.
زن (در حالیکه ادای حرف زدن مرد را در می آورد) – الو .. آقای محمودی ....
زن – ولی نشون دادی از اون مردایی ها.
مرد – کدوم مردا؟
زن – مفتشا.
مرد – نه، از اونا نیستم.
زن – هستی.
مرد – نیستم.
زن – هستی.
مرد – میگم نیستم.
زن (در حالیکه با روزنامه لوله شده روی میز می کوبد) – عوضی.
مرد – نیستم ، اِ اِ ... فحش نداشتیما...
زن – حالا کی با تو بود؟
مرد – مگه غیر از منو تو هم کسی اینجا هست؟
زن – با این پشه بودم، چقدر هم جون سخته.
مرد – کشتیش؟
زن – نه بابا، بلند شد بازم پرید رفت، ولی خودمونیم ها، تو هم عین آدمی.
مرد – چطور؟
زن – یه روز که آدم اومد خونه، وقتی زنگ خونه رو زد ، حوا پشت آیفم با ناز گفت: کیــــه؟ آدم عصبانی شد و گفت : عزیزم مگه غیر از منو تو کس دیگه ای هم هست؟
مرد – پس زنها از بدو خلقت همینجورین!
{ صحنه، زن روی کاناپه دراز کشیده و مرد کنار زن ایستاده و به او خیره است}
زن – چته؟
مرد – هیچی، دارم به چشات نگاه می کنم.
زن – خب چی می بینی؟
مرد – شور، عشق، هوس.
زن – نه بابا، چشمای من پر از خوابن.
مرد – ولی لبات چی .....؟
{ مرد به صورت زن نزدیک می شود}
زن ( نیم خیز ) – تکون نخور!
مرد – هان! چی شد؟
{ زن بلند می شود و دستهایش را بالای سر مرد به هم می کوبد}
زن – بالاخره زدمش.
مرد – اینطوری که تو اومدی، فکر کردم می خوای منو بزنی.
زن – بندازش تو ظرفشویی.
{ مرد روی زمین نگاهی به پشه می اندازد}
مرد – ولی مثل اینکه شکارتون هنوز زندست.
زن – با ضربه ای که بهش زدم غیر ممکنه زنده باشه.
{ مرد پشه را از روی زمین بلند می کند}
مرد – ببین، هنوز دستاش تکون می خوره.
{ زن دستمالی از جیبش بیرون می آورد، پشه را از دست مرد می گیرد و فشارد می دهد}
زن – حالا دیگه مرد.
مرد ( با هیجان) – یادم ترا فراموش، من بردم.
زن – چی چی رو بردی؟
مرد – بازی رو . تو اونو از دستم گرفتی.
زن – پشه رو؟
مرد - آره، پشه رو.
زن – اون که قبول نیست، اون فقط یه پشه بود.
مرد – به هر حال تو از دستم گرفتیش، نگرفتی؟
زن – اصلاً من هیچی از دستت نگرفتم.
مرد – چرا گرفتی.
زن – نگرفتم.
مرد – چیه؟ می خوای جر بزنی؟
زن – اصلاً تو خجالت نمی کشی؟ پشه رو هم به حساب می یاری؟
مرد – پشس که پشس، بالخره یه چیزی که هست.
{ صحنه، زن در آشپزخانه در حال درست کردن شام، مرد روی کاناپه لم داده}
مرد – عزیزم، می دونی که ظرفها هم با بازندست، ولی چایی با من.
زن – نه عزیزم، می ترسم خسته بشی، از پا درای.
مرد – پدربزگم هم یه بار با مگس برنده شده بود.
زن – بازم مگس یه چیزی، میشه به حسابش اورد، اما پشه چی؟
مرد – تو این بازی پشه که هیچ، تک سلولی هم قبوله، نفس عمله که مهمه.
زن – من که میگم حساب نیست.
مرد – هست.
زن – نیست.
مرد – حتماً حسابه که میشه بهش گفت عوضی.
زن – به هر حال تو آدم جر زنی هستی.
مرد – تو جر زنی.
زن – نه ، تو.
مرد – تو.
زن – تو.
مرد – دو.
زن – یک.
مرد – دو.
زن – اه ... بسه دیگه.
مرد – به من چه.
{ سکوت}
زن – بیچاره مامان، الان فکر می کنه من توی یه رستوران نشستم ، منو جلو بازه و نامزدم بهم میگه : امشب چی میل دارید عزیزم؟
مرد – شوهرت.
زن – نامزدم.
مرد – شوهرت.
زن – ما که هنوز عروسی نکردیم.
مرد – عقد که هستیم.
زن – دوران نامزدی یادته؟ هر روز برو بیرون، رستورن، سینما، ....
مرد – آره .... هر چی کافی شاپ تو شهر بودو رفتیم.
زن – همه چی بعد از عقد شروع شد، بازیمون، یکه بدومون....
مرد – طبیعیه.
{ مرد به طرف آشپزخانه می رود}
زن – یعنی همه زن و شوهرا اینجورین؟
مرد – اگه با هم دوست باشن آره.
{ زن کنار پیشخوان آشپزخانه، مرد آنسوی پیشخوان، هر دو به هم خیره اند}
زن – دوستت دارم.
{ سرها به هم نزدیک می شود}
{ صحنه زن و مرد کنار در ایستاده اند و می خواهند بیرون بروند}
مرد – عزیزم ، سوئیچای ماشینو ندیدی؟
زن – تو جیب کتت نیست؟
مرد – چرا اینجاست، ببینم تو از کجا می دونستی؟ کلی دنبالش کشتم.
زن – می دونی ؟ شما مردا همه لنگه همین، بابام هم همیشه کلیداشو گم می کنه، آخرش هم یا تو جیب کتشن یا شلوارش.
{مرد در را باز می کند و هر دو بیرون می روند}
{ صدا ها از پشت صحنه می آید}
مرد – امشب هوا سرده.
زن – نه اتفاقاً ملسه.
مرد – ولی به نظر من سرده.
زن – باشه، سرده.
مرد – نه همون ملس توئه.
{هر دو می خندند}
زن – بازم می خوای بازی کنیم؟
مرد – بعد از عروسی خب؟
زن – موافقم.
مرد – اون دو تا شهابو نگا کن.
زن – کو ؟ کجا؟
مرد – اوناها ، اونجا.
زن – آره چه قشنگ، خیلی به هم نزدیکن، درست کنار هم دارن می رن ،بهم نمی خورن؟
مرد – نه فکر نمی کنم .
زن – ولی عزیزم فکر کنم اونا ستاره دنباله دارن.
مرد – نه شهابن.
{ صدا از دور}
زن – ستاره دنباله دارن.
مرد – شهابن....
پایان