تبليغاتX
بيگانه

بازی
سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 0:13

                                 بازی

]صحنه یک خانه کوچک است، یک آشپزخانه اپن نزدیک در، کاناپه و تلویزیون[

{زن می خواهد از خانه خارج شود، به طرف در می رود ولی مرد جلوی در می ایستد و مانع رفتن او می شود}

زن – بزار برم.

مرد- چیه، خسته شدی؟

زن – آره، خسته شدم.

مرد- نمیشه، بازی باید تموم بشه، این یه قانونه.

زن – خوب تمومش کن.

مرد- پس اعتراف کن.

زن – اعتراف به چی؟

مرد – به اینکه شکست خوردی.

زن- نه، من همچین اعترافی نمی کنم.

مرد – چرا عزیزم، تو اعتراف می کنی.

زن – نه، نمی کنم.

مرد- چرا می کنی.

زن – گفتم نه.

مرد- آره.

زن – خیله خب.

مرد- آره.

زن – گفتـــــــــــــــــــــــم خب.

مرد – هان ! اعتراف می کنی؟

زن – نه.

مرد- آره ...........نه ....، یعنی پس خوب چی؟

زن – می مونم تا روی تو رو کم کنم بهنام خان.

مرد – خوب که اینطور، پس بازی ادامه داره.

زن – ولی به یه شرط.

مرد – چه شرطی؟

زن – بازی تا یه ساعت مشخص اگه هم نتونستی منو ببری بازم من برندم، باشه؟

مرد – هوم .... تا ساعت چند خوبه؟

زن – یک خوبه؟

مرد – نه تا ساعت دو.

زن – نه دو دیره، همون یک.

مرد – دو.

زن – یک.

مرد – دو.

زن – اه .... تو چقدر با من یکه به دو میکنی.

مرد – وایسا ببینم غزاله خانم، اصلا چرا تو برنده باشی؟

زن – خوب این تویی که ادعات میشه که نسل در نسل اینکاره اید، برنده شدن تو ذاتتونه.

مرد – خوب، آره، باشه قبوله.

 

{صحنه، زن روی کاناپه نشسته و با موبایل صحبت می کند، مرد در حال خواندن روزنامه}

 

زن – سلام مامان....... مرسی ......آره، خوبه......

مرد – سلام برسون.

زن – سلام می رسونه، ......... نه شام نمی یام خونه ....... نه بابا می خواد مهمونم کنه ....... باشه مامان ........ کاری نداری؟ ......خدافظ.

مرد – کی قراره شام مهمونت کنه؟

زن – جناب عالی می بازید و یه شام مفصل منو مهمون می کنید.

مرد – هه، زهی خیال باطل.

زن – می بینیم آقــــــــــــــــــــــا بهنام.

 

{ زن کنترل تلویزیون را بر می دارد و تلویزیون را روشن می کند}

زن – به، ببین شبکه یک چی گذاشته، آلن دولنه.

{مرد جلوی تلویزیون می رود و همانجا می ایستد}

مرد – غزاله، به نظرت پا زلفی بلند بزارم بهم میاد؟

زن – بعد می بینم ، حالا برو کنار.

مرد – اصلاً ، بزن شبکه دو می خوام فیلم ببینم.

زن   چی داره مگه؟

مرد – دیگران، نیکول کیدمنو می خوام ببینم.

زن – لازم نکرده، همین یک خوبه.

مرد – بزن دو.

زن – گفتم یک.

مرد – دو.

زن – یک.

مرد – دو.

{ زن در حالی که کنترل تلویزیون را در دستانش بالا وپایین می برد}

زن – اه...........

مرد – دو، ها، یک ، دو ، یک، دو ، بازم که یکه به دو شد.

زن – اه ... این کنترل تلویزیونت کار نمی کنه که .

مرد – چرا کار می کنه.

زن – کار نمی کنه.

مرد – بابا تازه باطریشو عوض کردم، باید کار کنه.

زن  بیا خودت امتحان کن.

{ مرد جلو می رود و می خواهد کنترل را از دست زن بگیرد ولی ناگهان دستش را عقب می کشد}

مرد – فکر کردی زرنگی؟

زن – آره خوب، ما نسل در نسل زرنگ بودیم.

مرد (آهسته) – یه زرنگی نشونت بدم حالا.

{ مرد موبایل زن را از روی میز بر می دارد و با آن ور می رود.}

زن – داری چکار می کنی؟

مرد – مموری چی بود؟

زن – حافظشه.

مرد – سارا ارزانی، آتوسا،فرشته،...فرشته کدوم بود؟

زن – همون که شب عقد یه پالتو پوست پوشیده بود، یادته؟

مرد – آره آره یادم اومد، محمودی، این دیگه کیه؟

زن – آقای محمودی، رئیسه ادارمونه.

مرد – تو که گفته بودی رئیستون فاطمیه!

زن – فاطمی مدیر شرکته، اصلاً چیه، داری تفتیش می کنی؟

مرد – هنوز منو نشناختی، به من می گن بهنام مفتش.

زن – اِ ....؟ مثلاً چکار می کنی؟

مرد – حالا نشونت می دم، ته توی این محمودی رو در میارم.

{ مرد شروع به گرفتن شماره با موبایل می کند، زن نگران او را زیر نظر دارد}

مرد( در حال صحبت کردن با موبایل) – الو ... ، آقای محمودی؟ .... ببین آقا، بزار صاف و پوست کنده بهت بگم .....

{ زن بلند می شود و به طرف مرد می رود}

زن – اِ اِ .. این کارا دیگه چیه؟

مرد – چیه ؟ چیه شده؟

زن – بده به من ببینم گوشیو.

{ زن می خواهد موبایل را از دست مرد بگیرد که ناگهان دستش را عقب می کشد}

زن – کور خوندی، بدجنس!

مرد – یک یک مساوی.

{ زن روزنامه را بر می دارد، روی کاناپه می نشیند و جدول حل می کند}

{چند لحظه سکوت}

زن – آقا نصفه شبی شماره اداره رو گرفته.

زن (در حالیکه ادای حرف زدن مرد را در می آورد) – الو .. آقای محمودی ....

زن – ولی نشون دادی از اون مردایی ها.

مرد – کدوم مردا؟

زن – مفتشا.

مرد – نه، از اونا نیستم.

زن – هستی.

مرد – نیستم.

زن – هستی.

مرد – میگم نیستم.

زن (در حالیکه با روزنامه لوله شده روی میز می کوبد) – عوضی.

مرد – نیستم ، اِ اِ  ... فحش نداشتیما...

زن – حالا کی با تو بود؟

مرد – مگه غیر از منو تو هم کسی اینجا هست؟

زن – با این پشه بودم، چقدر هم جون سخته.

مرد – کشتیش؟

زن – نه بابا، بلند شد بازم پرید رفت، ولی خودمونیم ها، تو هم عین آدمی.

مرد – چطور؟

زن – یه روز که آدم اومد خونه، وقتی زنگ خونه رو زد ، حوا پشت آیفم با ناز گفت: کیــــه؟ آدم عصبانی شد و گفت : عزیزم مگه غیر از منو تو کس دیگه ای هم هست؟

مرد – پس زنها از بدو خلقت همینجورین!

 

{ صحنه، زن روی کاناپه دراز کشیده و مرد کنار زن ایستاده و به او خیره است}

زن – چته؟

مرد – هیچی، دارم به چشات نگاه می کنم.

زن – خب چی می بینی؟

مرد – شور، عشق، هوس.

زن – نه بابا، چشمای من پر از خوابن.

مرد – ولی لبات چی .....؟

{ مرد به صورت زن نزدیک می شود}

زن ( نیم خیز ) – تکون نخور!

مرد – هان! چی شد؟

{ زن بلند می شود و دستهایش را بالای سر مرد به هم می کوبد}

زن – بالاخره زدمش.

مرد – اینطوری که تو اومدی، فکر کردم می خوای منو بزنی.

زن – بندازش تو ظرفشویی.

{ مرد روی زمین نگاهی به پشه می اندازد}

مرد – ولی مثل اینکه شکارتون هنوز زندست.

زن – با ضربه ای که بهش زدم غیر ممکنه زنده باشه.

{ مرد پشه را از روی زمین بلند می کند}

مرد – ببین، هنوز دستاش تکون می خوره.

{ زن دستمالی از جیبش بیرون می آورد، پشه را از دست مرد می گیرد و فشارد می دهد}

زن – حالا دیگه مرد.

مرد ( با هیجان) – یادم ترا فراموش، من بردم.

زن – چی چی رو بردی؟

مرد – بازی رو . تو اونو از دستم گرفتی.

زن – پشه رو؟

مرد -  آره، پشه رو.

زن – اون که قبول نیست، اون فقط یه پشه بود.

مرد – به هر حال تو از دستم گرفتیش، نگرفتی؟

زن – اصلاً من هیچی از دستت نگرفتم.

مرد – چرا گرفتی.

زن – نگرفتم.

مرد – چیه؟ می خوای جر بزنی؟

زن – اصلاً تو خجالت نمی کشی؟ پشه رو هم به حساب می یاری؟

مرد – پشس که پشس، بالخره یه چیزی که هست.

 

{ صحنه، زن در آشپزخانه در حال درست کردن شام، مرد روی کاناپه لم داده}

مرد – عزیزم، می دونی که ظرفها هم با بازندست، ولی چایی با من.

زن – نه عزیزم، می ترسم خسته بشی، از پا درای.

مرد – پدربزگم هم یه بار با مگس برنده شده بود.

زن – بازم مگس یه چیزی، میشه به حسابش اورد، اما پشه چی؟

مرد – تو این بازی پشه که هیچ، تک سلولی هم قبوله، نفس عمله که مهمه.

زن – من که میگم حساب نیست.

مرد – هست.

زن – نیست.

مرد – حتماً حسابه که میشه بهش گفت عوضی.

زن – به هر حال تو آدم جر زنی هستی.

مرد – تو جر زنی.

زن – نه ، تو.

مرد – تو.

زن – تو.

مرد – دو.

زن – یک.

مرد – دو.

زن – اه ... بسه دیگه.

مرد – به من چه.

{ سکوت}

 زن – بیچاره مامان، الان فکر می کنه من توی یه رستوران نشستم ، منو جلو بازه و نامزدم بهم میگه : امشب چی میل دارید عزیزم؟

مرد – شوهرت.

زن – نامزدم.

مرد – شوهرت.

زن – ما که هنوز عروسی نکردیم.

مرد – عقد که هستیم.

زن – دوران نامزدی یادته؟ هر روز برو بیرون، رستورن، سینما، ....

مرد – آره .... هر چی کافی شاپ تو شهر بودو رفتیم.

زن – همه چی بعد از عقد شروع شد، بازیمون، یکه بدومون....

مرد – طبیعیه.

{ مرد به طرف آشپزخانه می رود}

زن – یعنی همه زن و شوهرا اینجورین؟

مرد – اگه با هم دوست باشن آره.

{ زن کنار پیشخوان آشپزخانه، مرد آنسوی پیشخوان، هر دو به هم خیره اند}

زن – دوستت دارم.

{ سرها به هم نزدیک می شود}

 

{ صحنه زن و مرد کنار در ایستاده اند و می خواهند بیرون بروند}

مرد – عزیزم ، سوئیچای ماشینو ندیدی؟

زن – تو جیب کتت نیست؟

مرد – چرا اینجاست، ببینم تو از کجا می دونستی؟ کلی دنبالش کشتم.

زن – می دونی ؟ شما مردا همه لنگه همین، بابام هم همیشه کلیداشو گم می کنه، آخرش هم یا تو جیب کتشن یا شلوارش.

{مرد در را باز می کند و هر دو بیرون می روند}

{ صدا ها از پشت صحنه می آید}

مرد – امشب هوا سرده.

زن – نه اتفاقاً ملسه.

مرد – ولی به نظر من سرده.

زن – باشه، سرده.

مرد – نه همون ملس توئه.

{هر دو می خندند}

زن – بازم می خوای بازی کنیم؟

مرد – بعد از عروسی خب؟

زن – موافقم.

مرد – اون دو تا شهابو نگا کن.

زن – کو ؟ کجا؟

مرد – اوناها ، اونجا.

زن – آره چه قشنگ، خیلی به هم نزدیکن، درست کنار هم دارن می رن ،بهم نمی خورن؟

مرد – نه فکر نمی کنم .

زن – ولی عزیزم فکر کنم اونا ستاره دنباله دارن.

مرد – نه شهابن.

{ صدا از دور}

زن – ستاره دنباله دارن.

مرد – شهابن....

پایان

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |