بعد از انقلاب 1848 فرانسه، زمانی که دولت مثل همتای بریتانیش، جمعیت مشکل زای کشور را به نواحی تازه اشغال شده می فرستاد،اشغال الجزایر آغاز شد اما هنوز در بخش عمده ای از این سرزمین کسی زندگی نمی کرد.به ساکنین جدید این مستعمره وعده خانه و 2 تا 10 هکتار زمین داده بودند.بیش از یک هزار خانواده برای این سفر داوطلب شده بودند.
]شش کرجی که با اسب کشیده می شدند همرا ه با سرود "ماسیز" و "نوای عزیمت" که ارکستر سازهای برنجی شهرداری می نواخت و دعای خیر کشیش، بر کناره های رود "سن"به راه افتادند، با پرچمی برفراز قایقها که در حاشیه اش نام دهی را دوخته بودند که هنوز بر روی زمین وجود نداشت[
برای سفر بر روی آب های مدیترانه سوار کشتی بخاری شدند که با طنزی تلخ، لابرادو نامیده می شد.لابرادو، به سوی سرزمینی داغ با پشه ها و آفتابی که در انتظارشان بود پیش می رفت.
]آن پشته های تیره و تار،آن تکه های خرد و پراکنده شب بر این پهنای روشن زمین،بخش وحشی و خون آلود این سرزمین ....[
نیاکان کامو جزو پیش قراولانی که در بندر بون پیاده شدند نبودند و بعد مهاجرت کردند ولی این تصویر حساس رمانِ زندیگنامه وار کامو، راه را در فهم نگرانی مداوم او برای موطنش، الجزایر هموار می کند.
