یه روز که صیادا برای صید ماهی به دریا رفتن، ماهیگیری رو دیدن که قلابی که به سیم ماهیگیریش بسته راسته! بهش گفتن : " با قلاب راست که نمیشه ماهی گرفت" اونم بهشون جواب داد " چیزی رو که من می خوام صید کنم با قلاب راست صید میشه" و همه از جوابش تعجب کردن و فکر کردن که حتماً دیوونست.
روزها گذشت و اون هر روز با قلاب راست می رفت تا صیدشو بگیره، قضیه به گوش پادشاه شهر رسید.پادشاه کنجکاو شد و گفت اونو بیارید پیش من.سربازای قصر پادشاه اومدن پیش اون و گفتن باید بیای و بریم پیش پادشاه. ولی اون قبول نکرد و نرفت.پادشاه که دیگه حسابی کنجکاو شده بود، شبانه رفت به خونه اون و ازش پرسد : " راسته که میگن تو می خوای با قلاب راست چیزی رو صید کنی، اون چیه؟ " و اون به پادشاه جواب داد : " آره و اون تو بودی!!"
این از قصه هایی بود که همیشه تو ذهنم مونده بود و بهم فهموند که با درستی و راستی میشه چیزهای خیلی گرانبها تری صید کرد تا با کجی و ناراستی!
