تبليغاتX
بيگانه

خشم شب
یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 11:10

خشم شب

خوابیده بودیم که غافلگیرانه به آسایشگاه هجوم آوردند، چنان از خواب بیدارمان کردند که انگار از زمین و زمان بر سرمان گلوله و آتش می بارد.قرار نبود آخرین شب حضورمان در پادگان، خشم شب داشته باشیم.هر چه بود خوب توانستند غافلگیرمان کنند. تلافی شب هایی که پیش از آنکه گلوله ای شلیک کنند ما بند پوتین هایمان را هم بسته و آماده بویم را درآوردند.

باید با یک بشمار 3 به صف می شدیم و بعد راه پیمایی در کوهستان. چند کمین هم در طول مسیر گذاشته بودند که باید پراکنده می شدیم و در موقعیت دفاعی سنگر می گرفتیم.هر چه بود آنقدر خنده امان می گرفت که به جای دراز کشیدن روی زمین،  می ایستادیم و از خنده ریسه می رفتیم.فرمانده هم از پس آن همه سرباز چموش بر نمی آمد.

آن شب در آخرین لحظات پیش از آنکه آموزش نظامیمان تمام شود، فرمانده چند نیر رسام درون سلاحش گذاشت و یکی یکی ستاره ها و جهت یابی مسیر را در شب برایمان گفت.آنوقت خشم فرمانده به چهره ای اشک آلود برای خداحافظی بدل شد.    

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |