بادهای متغییر 3
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 15:16
بادهای متغییر
روی پشت بام آپارتمان می رفتیم و از آنجا روی سر هر رهگذری که رد می شد، یک لیوان آب را خال می کردیم. ارتفاع زیاد بود و آبها پراکنده به آن پایین می رسید ولی به هر حال رهگذر خیس می شد و ما به هدفمان می رسیدیم. یک بار یکی از آنها متوجه ما شد و از راه پله ی آپارتمان آمد بالا دنبالمان. ما پشت خر پشته پنهان شده بودیم و او بعد از مدتی جستجو ما را پیدا نکرد و خواست برگردد. ما دیدیم که اگر همینطور بخواهد برود و ما را نبیند هیچ هیجانی ندارد. برای همین کمی سر و صدا راه انداختیم تا متوجه ما شد. آن روز پدربزرگ ما را توی اتاق حبس کرد و بعد مجبور شد در اولین فرصت به این حبس خاتمه دهد. مادربزرگ خودش به تنهایی تمام ریختو پاشهای اتاق را جمع کرد.
