رویای سبز
پرستار ملافه تخت را عوض می کند و لباس و یک جفت دمپایی به من می دهد، موقع رفتن به تلفن اشاره می کند و می گوید خطش آزاد است.کفش و لباسهایم را در می آورم و در کمد می گذارم و لباس بیمارستان را می پوشم.یک تکه است و دو آستین بلند دارد.بندهای لباس را در پشت گره می زنم و کنار پنجره می ایستم.بدن برهنه ام و این لباس مضحک به من حسی روحانی می دهد.پرستار می آید و از من می خواهد که روی تخت دراز بکشم.زن مسنی است، فرمی دستش است که درجه حرارت بدن و فشارم را در آن می نویسد و ساعت می زند.مدتی روی تخت دراز می کشم.لحظه لحظه اضطرابم بیشتر می شود.بالاخره پرستار می آید و می گوید که برای رفتن به اتاق عمل حاضر شوم.ذره ای ترحم در چهره اش دیده نمی شود.
((جز همین لباس هیچی تنت نباشه، دستشویی انتهای راهروهه، کنار آسانسور منتظرتم))
مثل اینکه محکومی را برای اعدام می برد.
به گفته هایش عمل می کنم و کنار آسانسور به او می رسم.
((چقدر معطل می کنی، دمپایی رو در بیار و بیا تو))
آسانسور حرکت می کند.نمی دانم چقدر بالا می رود، وقتی می ایستد دلشوره ای عجیب همه وجودم را فرا می گیرد.
در آسانسور را باز می کند، می گوید : (( اشهدت رو بخون و برو))
مضطربانه نگاهش می کنم : (( تو هم می آیی؟))
- (( نه، تکنسینها اونجا هستن))
بعد مثل اینکه ماموریتش تمام شده باشد پایین می رود.
اینجا سرد است و سرمای زمین از پاهای برهنه ام به تمام وجودم می رسد.همه چیز سبز است و به همان اندازه که بالا آمده ام تمیز تر و عجیب تر به نظر می رسد.
تکنسینهای اتاق عمل را می بینم که روی نیمکتی کمی دورتر نشسته اند، با روپوش سبز مثل فرشته های آسمانی می مانند.ناخودآگاه به سویشان می روم، آنکه وسط نشسته زیبایی عجیبی دارد، موهایش روشن است و چشمان آبی نافذی دارد که ماتم می کند.
می گوید : ((بالخره اومدی؟))
می خندد و من به چشمان زیبایش خیره می مانم.مرد درشت هیکلی که ریشهای بلندی دارد از انتهای کلیدر می گوید : ((چرا پا برهنه!؟))
صدایش از پشت ماسکی که به دهان دارد سنگین و خفه است.
تکنسینها می خندند، آنکه چشمهای آبی دارد با دست اشاره می کند، (( اونجا کنار آسانسور))
دمپایی را می پوشم، مرد ریش بلند از تکنسینها می خواهد اتاق عمل را آماده کنند.
وارد اتاق عمل می شوم، به مرده شورخانه شبیه است و همین دلشوره ام را بیشتر می کند.روی تخت دراز می کشم،آنقدر باریک است که حس می کنم هر لحظه ممکن است از روی آن سقوط کنم.کپسولها را می آورند و تکنسینی که چشمهای آبی دارد سِرُم را اویزان می کند، می گوید : (( دستاتو از تو آستین در بیار تا سرم رو وصل کنم))
دستها را از آستین بیرون می آورم، نمی فهمم کی بندهای پشت لباس را باز می کند.با نیم تنه ای برهنه روی تخت دراز می کشم و صدای مرد ریش بلند را می شنوم که کارها را به آنها گوشزد می کند.
((زود باشید، دکتر اومده، منتظره))
تکنسین چشم آبی که از آمدن دکتر مطمئن شده ماسک را آماده می کند.
(( ماسک رو که گذاشتم تا ده بشمار))
دلشوره ام قلیان می کند و بدنم می لرزد.
((نترس پسر شجاع، خودم مواظبتم))
طنین صدایش برای مدتی اضطرابم را برطرف می کند.
ماسک را روی بینی و دهانم می گذارد.به چهره اش خیره می شوم، چشمان آبیش شراره می زند.چقدر مقنعه سبز به صورتش می آید.
خنده ملیحی بر لبانش نقش می بندد و صدای دلنوازش در گوشم زمزمه می شود : (( یک، دو ، سه ، چهار، ...))
پشت بشکه هایی که روی عرشه کشتی است پنهان می شوم.چیزی جز اضطراب و دختری که چشمانی آبی دارد بخاطر نمی آورم.فکر می کنم در آن اتاق کنار دکل کشتی محبوس است.قایق کوچکی روی عرشه آویزان است.آهسته از پشت بشکه ها بیرون می آیم و قایق را به آب می اندازم.نمی خواهم به تنهایی از مهلکه بگریزم.به طرف اتاقی که کنار دکل است می روم.گوشه اتاق نشسته است ، مرا که می بیند بلند می شود و کنار پنجره می آید.میله ای پیدا می کنم، آن را اهرم می کنم تا پنجره آهنی اتاق را باز کنم.چیزی به باز شدن پنجره نمانده که دستی بر شانه ام سنگینی می کند.نگاه می کنم، مرد درشت هیکلیست که ریش بلندی دارد، با مشت به صورتم می کوبد.
((اگه صدای منو میشنوی جواب بده))
بازهم به صورتم می زند.
(( نمی خواد حرف بزنی، با چشمات جواب بده))
آهسته چشمهایم را باز می کنم.مرد ریش بلند را می بینم که ماسک را از روی دهانش پایین کشیده، پلکهایم سنگینی می کنند و می افتند ولی می شنوم.
((ریکاوری تموم شده، می تونید ببریتش پایین))
تخت به حرکت در می آید و بعد صدای آسانسور را می شنوم که پایین می رود.چشمهایم باز نمی شود و کم کم گوشهایم هم چیزی نمی شنوند.
---
چشمهایم را باز می کنم.پرستار را می بینم که دارد فشارم را می گیرد و دماسنج طبی را از دهانم بیرون می کشد.
((تا فردا هیچی نمی تونی بخوری، درد که نداری؟))
هیچ دردی حس نمی کنم،می پرسم : (( اون تکنسین اتاق عمل کجاست؟))
- (( کدومشون؟))
- (( همون که چشمای آبیه روشنی داره))
- (( آها ....))
می خندد.
- (( تو فکرش نباش، نامزد داره))
- (( نامزد داره؟ نامزدش کیه؟))
- (( تو بخش جراحی کار می کنه، همون که ریش بلندی داره))
