گوشه خیابان ایستاده، یک لباس پلنگی با طرح نظامی به تن دارد و مدام سیگار می کشد.ظاهرش نشان می دهد که از آن دخترهای شر است.چیزهایی می گوید که به آنها اعتنا نمی کنم، بعد جلو می آید و دود سیگارش را در صورتم رها می کند، من هم عکس العمل نشان می دهم و به عقب حلش می دهم.این حرکت من آغازگر دعوایی است میان ما. با هم گلاویز می شویم و او بسیار چموش است.در این میان از مرد روسی که کناری ایستاده و ما را تماشا می کند می خواهم تا بیاید و او را بگیرد.مرد روس تنها لبخندی می زند و دختر روس را تشویق می کند.مردهای روس خائن ترین مردها در حساس ترین لحظاتند.هر طور هست دستهایش را مهار می کنم و روی زمین می نشانمش.وقتی آرام می شود، دستهایش را رها می کنم. لباسم را می تکانم و به راهم ادامه می دهم.چشمانش برق می زنند، خوشحال است از اینکه توانسته شرارتش را به رخ یک پسر خارجی بکشاند.
توی قایق نشسته ام تا عرض رودخانه را طی کنم، به او فکر می کنم، قایقران به شانه ام می زند و می گوید پسر جان کجایی؟ کرایه ات را بده.