تبليغاتX
بيگانه

خاطرات شخصی ولادیمیر پوتین
شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 14:57

ازدواج "ولاديمير پوتين" با "لودميلا پوتينا"
ولاديمير پوتين: وقتي كه وارد دانشگاه شدم, خوب ... طبيعيه كه بعد از مدتي همه دانشجويان دوست دختر پيدا مي كنند. من هم با دخترهاي زيادي آشنا شدم ولي هيچكدوم از اين آشنايي ها عشق واقعي من نبود جز يك مورد... "لودميلا".... لودميلا پزشكي مي خوند و ما تصميم داشتيم كه روابطه مون رو با ازدواج محكمتر كنيم. همه كارها رو هم انجام داده بوديم. مثلاَ تقاضاي ازدواج رو به محضر عقد و ازدواج داده بوديم. والدين دو طرف همه چيز رو آماده كرده بودند. انگشتر و كت و شلوار و خلاصه همه چيز خريداري شده بود. ولي همه چيز در يه لحظه بهم خورد....! من در آخرين لحظه كنار كشيدم... اين يكي از سخترين تصميمات زندگيم بود. هر چند كه من با اين تصميم در نظر والدين او مثل يك آدم سنگدل مجسم شدم ولي ديدم بهتره كه همين الان از هم جدا بشيم تا اين كه بعداَ هم او و هم من دچار عذاب بشيم. البته من چيزي رو مخفي نكردم و همه چيز رو براش توضيح دادم. تمام حقيقت رو و همه چيزهايي كه فكر مي كردم لازمه, بهش گفتم. علت بهم خوردن عروسي ما هم چيزي جز يك دسيسه نبود! البته او كمي ديرتر با شخص ديگري ازدواج كرد و من هم الان اصلاَ پشيمان نيستم. ماجراي پيچيده اي بود!
دوست پوتين: من از دوست دختر او خوشم مي اومد.. او دختر خوبي بود.. پزشك بود و روحيه قوي اي هم داشت. بالاخره او زني بود كه مي تونست به خوبي از پوتين مواظبت كنه... نمي دونم او ولاديمير رو دوست داشت يا نه؟ ولي هميشه به فكر سلامتي ولاديمير بود... نمي دونم چه اتفاقي به اونها رخ داد كه اين ازدواج بهم خورد ولي من فكر مي كنم بلاخره يه چيزي شده بود چون والدينشون موافق اين ازدواج بودند.... ولاديمير هم چيزي در اين باره به من نمي گفت. فقط يه بار گفت كه همه چيز تمام شد! او خيلي غصه مي خورد و ناراحت بود. اينگونه حوادث روي او خيلي تاثير مي گذاشت. من احساس مي كردم كه او از نظر روحي خيلي رنج مي كشد. او آدم احساساتي است ولي نميدونه كه چطور بايد احساساتش رو بيان كنه ... براي نمونه من به او گفتم كه تو اصلاَ بلد نيستي حرف بزني! تو خيلي تند صحبت مي كني! بعضي مواقع نبايد تند صحبت كرد! البته حالا خوب و عالي حرف مي زنه... نمي دونم از كجا ياد گرفته!
پوتين: البته من چهار سال بعد با همسر فعليم آشنا شدم و ازدواج كرديم. چگونگي آشنايي ما هم جالب بود... من در سن پترزبورگ كار مي كردم. دوستم به من تلفن زد و من رو به تئاتر دعوت كرد. او گفت كه بليت خريده و دو تا دختر هم همراه او هستند. وقتي به تئاتر رفتم متوجه شدم كه واقعاَ دو دختر هم همراه او بودند! روز بعد دوباره به تئاتر رفتيم. اين بار من بليت خريدم. روز سوم هم به همين ترتيب... اونجا بود كه من با يكي از اين دخترها, يعني "لودميلا" همسر آينده ام آشنا شدم... (اتفاقاَ اسم اون هم مانند نامزد قبليم لودميلا بود!) تقريباَ سه سال و نيم اين دوستي ما به طول كشيد... من 29 سالم بود و عادت كرده بودم كه نقشه همه چيز رو از قبل بكشم.... لودميلا پنج سال از من كوچكتر بود... دوستانم مي گفتند.. بس است... ديگه بايد ازدواج كني! البته فكر كنم اونا از حسوديشون بود كه اين حرفها رو مي زدند... ولي با وجود اين خودم هم احساس مي كردم كه اگه طي دو سه سال آينده ازدواج نكنم, ديگه هيچ وقت ازدواج نخواهم كرد. هر چند به زندگي مجردي عادت كرده بودم, ولي اين لودميلا بود كه همه چيز رو بهم زد!
لودميلا پوتينا: من متولد كالينينگراد هستم. من به عنوان مهماندار در پروازهاي داخلي كار مي كردم. پرواز خارجي جزو پروازهاي كالنينگراد نبود. زيرا كالنينگراد يه شهر بسته بود. اين شهر سيستم هواپيمايي جوان و كم جمعيتي داشت. من به همراه دوستم براي سه روز به لنينگراد اون روز و سن پترزبورگ امروزي پرواز كرديم ... او هم مهماندار گروه ما بود. او منو به تئاتر دعوت كرد. اون رو هم يكي از آشنايانش به تئاتر دعوت كرده بودت. او مي ترسيد به تنهايي به تئاتر بره... براي همين از من خواست كه همراهيش كنم. آشناي او وقتي فهميد كه من هم همراه دوستم هستم, اون هم دوست خودش ولاديمير رو دعوت كرد. من, دوستم و آشناي او سر قرار يعني خيابان "نفسكي" رفتيم.... ولاديمير كنار گيشه تئاتر منتظر بود... سر و وضع او راستش رو بخواهيد چندان جالب نبود... حتي فقيرانه به نظر مي اومد!.. من اگه او رو تو خيابون مي ديدم, اصلاَ توجهي بهش نمي كردم!!!
قسمت اول نمايش رو ديديم و در وقت استراحت به بوفه رفتيم... عمدتاَ من شوخي مي كردم و سعي مي كردم كه همه رو بخندونم... اما اونها عكس العمل چنداني از خودشون نشون نمي دادند...اما اين باعث رنجش من نمي شد... بعد از پايان كنسرت قرار گذاشتيم دوباره با هم ملاقات كنيم و به تئاتر بريم... ما فقط براي سه روز به سن پترزبورگ اومده بوديم و دلمون مي خواست كه هر چه بيشتز از زندگي هنري شهر بهره مند بشيم.. ما فهميديم كه ولاديمير كسي است كه مي تونه به راحتي بليت هر تئاتري رو پيدا كنه... روز بعد واقعاَ به تئاتر رفتيم... اما اينبار اون شخصي كه ما رو با ولاديمير آشنا كرد, همراهمون نبود...
"
سرگي رولدوگين" دوست ديگه پوتين: اولين اتومبيلي كه من خريده بودم, "ژيگولي" بود... چون چند بار به ماموريت هاي هنري به ژاپن رفته بودم, وضع ماليم از ولاديمير بهتر بود... هميشه از ماموريتهاي هنري خودم براي ولاديمير سوغاتي مي آوردم... يه دفعه با هم قرار گذاشتيم كه بريم تئاتر... قرار بود كه در خيابان نفسكي با هم ملاقات كنيم.. ولاديمير به من گفت كه: "دو دختر به سراغ تو آمده و خواهند گفت كه از طرف من هستند... من بعد از 15 دقيقه خودم رو به شما مي رسونم و بعد با هم به تئاتر خواهيم رفت..." دخترها درست سر وقت اومدند... يكي از اونها لودميلا بود... ما در ماشين منتظر آمدن ولاديمير شديم... من خيلي معذب بودم كه اين دو دختر در ماشين من نشسته بودند.... آخه آشنايان زيادي از كنار ماشين من رد مي شدند و با من احوالپرسي مي كردند! مرا خوب مي شناختند... وضع چندان جالبي نبود... ما حدود يك ساعت انتظار كشيديم و در تمام اين مدت من با حرفهاي خودم اين دو دختر جوان و خسته كردم... بالاخره ولاديمير اومد... بايد بگم كه او هميشه دير مي كرد... ما به تئاتر رفتيم... من اصلاَ يادم نمياد كه موضوع نمايش چي بود؟ فقط يادمه كه تعداد زيادي از كساني كه از كنار ماشين من رد شدند, منو شناختند!!!
لودميلا: بعد از سه روز رفتن به تئاتر ما بايد خداحافظي مي كرديم... ما در مترو ايستاده بوديم... دوست ولاديمير كمي دورتر از ما ايستاده بود... او ولاديمير رو شخصي مي دونست كه هيچ گونه نشونه اي, آدرسي و از همه مهمتر شماره تلفن منزلش رو به كسي نميده.... ولي اون روز خيلي عجيب بود كه ولاديمير شماره خونه اش رو به من داد... بعداَ دوستش به من گفت كه بعد از اينكار به ولاديمير اعتراض كرده و گفته كه مگه عقل از سرت پريده بود كه شماره ات رو دادي؟
بعدش هم در مورد محل كارش به من گفت كه در "پليس جنايي" كار مي كنه... بعد از گذشت مدتي فهميدم كه در "ك.گ.ب" كار مي كنه... البته در اون زمان براي من اين دو تا فرقي نداشتند... حالا فرق اونها رو مي فهمم..!!
ولاديمير پوتين: اين درسته كه من به لودميلا گفتم كه در اداره پليس كار مي كنم. چون كه كارمندان سازمان امنيت بويژه سازمان اطلاعات از محل هاي كار پوششي برخوردار بودند... اگه محل كار واقعي كسي مشخص مي شد, ديگه اون رو به خارج از كشور نمي فرستادند... تقريباَ همه همكارام كارت پليس جنايي رو داشتند... من هم همين كارت رو داشتم... من هم مجبور بودم اينطور يگم... چون كه نمي دونستم كه عاقبت آشنايي ما به كجا ختم ميشه!!
لودميلا: البته من در شهر خودم كالنينگراد شماره تلفني نداشتم كه به پوتين بدم... براي همين ابتدا من به او تلفن مي كردم و بعد براي ديدنش پرواز...! هر كسي سر قرارهاش يه جوري حاضر ميشه.. ولي من سر اين قرارم با هواپيما به ملاقات او مي رفتم... البته شعبه هواپيمايي اي كه من در اونجا كار مي كردم, به سن پترزبورگ پرواز نداشت. من از سه چهار روزي كه تعطيل بودم استفاده مي كردم و به سن پترزبورگ پرواز مي كردم. من در اولين سفرم به سن پترزبورگ عاشق اين شهر شدم و بعدش عاشق ولاديمير... اونهم با شدت زياد.... مشخصاَ در ولاديمير چيزي بود كه من رو به خود جذب مي كرد... او آدم معمولي ولي توداري بود... البته من اون سالها به طور كلي قصد ازدواج نداشتم ولي به طور مشخص با ولاديمير ... چرا... بعد از گذشت 3 تا 4 ماه من مطمئن شدم كه او همان كسي است كه من مي خوام!...
حالا اين كه چطور شد ولاديمير بعد از نزديك به چهار سال تصميم قطعي خودش رو گرفت هم داستان جالبيه... (هر چند كه با طرز گفتنش منو نصف عمر كرد...) يه روز تو خونه اونها نشسته بودم... او به من گفت: دوست عزيزم... تو تا حالا متوجه شدي كه من چطور آدمي هستم... من آدم چندان راحتي نيستم... آدمي تودار و گوشه گير و ساكتم... بعضي وقتها هم سختگير و شديدالحن و ممكنه كه باعث آزردگي كسي بشه و از اين جور حرفا... بعدش هم گفت كه تو هم حتماَ در اين مدت طولاني تصميمت رو گرفتي؟...
با اين صحبتها ديگه من حساب كار خودم رو كردم و فهميدم كه الان "لحظه نهايي" يا بهتر بگم "وقت جدايي" هستش و بايد از هم جدا بشيم... من به او گفتم: آره.. تصميم خودم رو گرفتم... او با شك و ترديد پرسيد: گرفته اي؟ در اين موقع من ديگه كاملاَ مطمئن شده بودم كه ديگه كار تمومه و ما از هم حتماَ جدا مي شيم...!
بعدش گفت: پس اگه اينطوره, من تو رو دوست دارم و پيشنهاد مي كنم كه فلان تاريخ با هم ازدواج كنيم!!! چرخشي بي نهايت غير منتظره!!!
منهم گفتم موافقم... بالاخره ما بعد از سه ماه با هم ازدواج كرديم... جشن عروسي مون رو در ساحل رود "نوا" برگزار كرديم... ما اين واقعه رو خيلي جدي گرفتيم و اگه عكسهاي عروسي ما رو ببينيد, متوجه خواهيد شد كه هر دوي ما خيلي جدي بوديم... قبل از رفتن به آلمان ماشا دختر اولم به دنيا اومد, همگي از زايشگاه يه سر رفتيم خونه سرگي دوست ولاديمير و در واقع جشن تولد ماشا رو اونجا برگزار كرديم... يادش بخير... عصرها چه رقصهايي مي كرديم... ولاديمير خوب مي رقصه...!!!
سرگي دوست پوتين: اونها خيلي به هم ميومدند... كاملاَ مناسب هم بودند.. بعداَ البته لودميلا هم از بيان نظرش ترسي به خودش راه نمي داد و سر حرفش مي ايستاد...خودش مي گفت كه من بعضي وقتها خيلي أتشي مي شم. راست هم مي گفت... به عنوان مثال يه بار من يك صندلي راحتي خريده بودم و هر كاري كه مي كردم, نمي تونستم اون رو تو صندوق عقب ماشين جا بدم.. اصلاَ اين صندلي لعنتي نمي خواست وارد ماشين بشه... تازه خيلي هم سنگين بود.. لودميلا هم همينطور ايستاده بود و هي پيشنهاد مي داد كه بايد اون رو از اين طرف تو صندوق عقب بذاري نه از اين طرف... من هم گفتم: لودميلا... لطفاَ ساكت!... بعد از اين حرف من كم مونده بود كه از كوره در بره... كه البته در رفت... چون بعدش گفت: من نمي فهمم شما مردا چرا اينقدر احمق هستيد؟!!!!....

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |