پیشنهاد می دم که اگر مایلید ابتدا پرده اول رو بخونید.
پرده دوم
هر دو صحنه در تاریکی مطلق پنهانند، پرده دوم با روشن شدن صحنه اتاق آغاز می شود.
صحنه اتاق را نشان می هد پر از مجسمه و ابزار.خاله هایده و محمودخان در آن به دنبال میله می گردند.
خاله هایده – اینجا همه چی پیدا میشه الا یه میله.
محمود خان – چقدر مجسمه! ابراهیم باید آدم باذوقی باشه.
خاله هایده – ذوق که دردی رو دوا نمی کنه.ذوق داشته باش ولی تو همه چی بلنگ.چه فایده؟
محمود خان (به مجسمه اشاره می کند) - این چیه؟
خاله هایده – باید کار آخرش باشه، هنوز داره روش کار می کنه.
محمود خان – آین چیز سوراخ سوراخ چیه تو دست این زنه؟
خاله هایده – هوم! چیزی نمیشه ازش سر در اورد.
محمود خان – هر کدوم از سوراخاش شبیه یه چیزیه. اینو نگاه کن شبیه یه قلبه.
خاله هایده – آره یه قلبه.
خاله هایده و محمود خان در چشمان هم خیره می شوند.
خاله هایده گرامافونی که در اتاق است را روشن می کند.یک موسیقی ملایم.آنها در حالی که پشت مجسمه می رقصند از میان سوراخ های غربال مجسمه ( که بزرگترین سوراخ شبیه یک قلب است) دیده می شوند.
محمود خان – دیگه دوست ندارم تنها زندگی کنم.
خاله هایده – تو سن و سال ما تنهایی طاقت می خواد.
محمود خان – مخصوصاً برای ما نسل شبهای رنگی.
خاله هایده – پنجاه سال از عمرمون گذشت.
محمود خان – و هنوز کلی از اون باقیه.
خاله هایده – ولی جوونیمون چی ؟
محمود خان – عشق جاودانیه، چرا به نیمه پر لیوان نگاه نمی کنی؟
خاله هایده (دست محمود خان را رها می کند و یا صدای بلند) – گفتی لیوان آب، وای آشپزخونه....
محمود خان عقب می رود و با مجسمه برخورد می کند، مجسمه به زمین می افتد و خورد می شود.
خاله هایده – وای خدای من، چکار کردی!
محمود خان – عجب گندی زدم.
خاله هایده – حالا چکار می تونیم کنیم؟
محمود خان – چند می ارزید؟ پولشو بهش می دیم.
خاله هایده – هه پول؟ اون عاشق مجسمه هاشه.
محمود خان – پس دیگه نمیشه کاریش کرد.
خاله هایده – بهتره زودتر از اینجا بریم.
خاله هایده گرامافون را خاموش می کند.محمود خان مجسمه ای را که در دستش یک پتک دارد بالای سر مجسمه خورد شده می ایستاند و هر دو پاورچین از اتاق بیرون می روند.
اتاق رفته رفته تاریک و آشپزخانه روشن می شود.دیگر از کف آشپزخانه آب بیرون نمی زند و نیلوفر آخرین قطرات آب را با دستمالی تمیز می کند.
نیلوفر ( مونولوگ) – از هر چی نشتی و آب گرفتگیه بدم میاد. بعضی روزا که مدام بارون میاد فکر می کنم که سقف آسمون سوراخ شده و دلم می خواست چیزی پیدا می شد تا سوراخشو پر کرد.حالا هم این راه آب آشپزخونه که معلوم نیست راه آبه یا چاهی که یوسفو انداختن توش.به اندازه حجم یه آدم سیمان ریختم توش تا پر شد.اصلاً به نظ من یه آشپزخونه بدون راه اب بهتر از یه آشپزخونه راه اآب داره که مدام از کفش آب بالا می ده.
صحنه کاملاً تاریک می شود.پایان پرده دوم.
از اونجایی که با سانسور، خصوصاً سانسور آثار هنری بشدت مخالفم ولی به دلیل چند مورد که تو دیالوگهای پرده سوم هست و ممکنه مشکل ساز بشه، منتشر نکردنش رو به سانسورکردنش ترجیح می دم.
