تبليغاتX
بيگانه

درویش
یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت 11:26

ظهر است و صدای نوای کریهی از خیابان به گوش می رسد، کسی که ظاهرا خود را درویش می داند و چهره و خلعتی درویشی دارد این نوای کریه را که مدام می گوید : درویشمو درویشم ..... از ضبط صوتی که به دست دارد با بلند گو پخش می کند.می پرسم : او چه می خواهد؟ می گویند : پول!

به یاد این حکایت از گلستان سعدی می افتم که آنچه را در ذهنم مانده از آن می نویسم.

سلطانی غلام خود را خواند و کیسه ای پر از سکه های طلا به او داد و گفت برو و این سکه ها را میان درویش های شهر تقسیم کن.غلام رفت و پس از مدتی برگشت و کیسه طلا را به سلطان بازگرداند.سلطان برافروخته شد و گفت : مگر به تو نگفتم که سکه های طلا را بین درویشها تقسیم کن؟ غلام گفت : آنکه درویش بود قبول  نکرد، و آنکه قبول  کرد دویش نبود. 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |