زنده باد يوونتوس
ماشين كه وارد بزرگراه شد پدر گفت : كمربنداتونو ببندين.
سميرا از پنجره ي ماشين بيرون را نگاه مي كرد، وحيد دستش را روي پشتي صندلي جلو گذاشته بود و از بين دو تا صندلي به امتداد بزرگراه خيره بود.
مادر گفت : چي شده؟ مگه دوباره سخت گرفتن؟
پدر گفت : آره، اجباري شده.
مادر در حالي كه سعي مي كرد كمربند را از جاي خودش بيرون بياورد گفت : وسيله خوبيه ولي چكار كنم، وقتي مي بندمش احساس خفگي مي كنم.
پدر كه تند و فرز كمربندش را بسته بود گفت : عزيزم به هرحال بهتره كه ببنديش، چون من حال و حوصله جريمه و معطلي پليس رو ندارم.
مادر مدتي بود كه سعي مي كرد انتهاي كمربند را در جاي خود چفت كند.وحيد آن را از دست مادر گرفت و جا زد بعد رو به پدر كرد و گفت : پدر، پليس مي تونه هر ماشيني رو كه خواست متوقف كنه؟
پدر گفت : آره، تمام ماشينا تو جاده در اختيار پليسن و پليس هر خلافي تو رانندگي ببينه مي تونه اون ماشينو جريمه کنه.
وحيد گفت : مثلاً پليس مي تونه يه قاچاقچي رو كه تمام قوانين رانندگي رو هم رعايت كرده، دستگير كنه؟
مادر گفت : آره مي تونه.
پدر گفت : البته اين جزو وظابف نيروهاي ديگه اي غير از پليس راهنمايي و رانندگيه ولي يكبار تو جاده هاي جنوب ديدم كه يه ماشين موانع پليس راه رو رد كرد و بدون توجه به ايست پليس فرار كرد.
وحيد با هيجان گفت : بعد پليس چكار كرد؟
پدر گفت : دو پليس مسلح با موتور تعقيبش كردن.
سميرا كه كنجكاو شده بود پرسيد : اونا بخاطر چي فرار كردن؟
مادر گفت : حتما قاچاقچي بودن و تو ماشينشونم قاچاق داشتن.
وحيد گفت : آخرش چي پدر؟ گرفتنشون؟
پدر گفت : اونا هزار تا راه فرعي بلدن، دم به تله نمي دن، تازه موقع درگيريه مسلحانه هم كم نمي يارن.
مادر گفت : اونا همه باند و دارودستن.
وحيد گفت : مثل مافيا.
سميرا با هيجان گفت : آره مثل مافيا.
وحيد دستش رو به شكل هفت تير رو به سميرا گرفت و گفت : آلكاپن ، خودت رو براي مردن آمده كن.
سميرا خودش رو عقب كشيد.مادر گفت : بچه ها آروم باشيد.
پدر گفت : آلكاپن اول به انتقام خون برادرش عليه پليس قيام كرد و بعد يه تبهكار حرفه اي شد و مدتها پليس رو تو دردسر انداخت.
مادر گفت : خيلي وقتا پليسا هم با اونا همدستن.
سميرا گفت : ولي مافياي ايتاليا يه چيزه ديگن. سبيلاي ايتاليايي ، عينكهاي آفتابي.
پدر گفت : تو ايتاليا نتيجه انتخابات رو هم مافيا تعيين مي كنه.
وحيد گفت : حتي نتيجه قهرماني ليگ دست اول فوتبال رو.
ماشين به انتهاي بزرگراه نزديك مي شد. ترافيك بيشتر شده بود و پدر مراقب ماشينهايي بود كه با از اطرافش مي گذشتند. مادر كمربند رو باز كرد، نفس عميقي كشيد، رو صندلي جابجا شد و گفت : آخيش، نفسم داشت بند می اومد.
وحيد به حرفاش ادامه داد : مي گن يوونتوس تيم مافياس، براي همين مثلا هفته آخر ليگ يك دفعه از رده چهارم مياد و اول ميشه.
پدر گفت : يوونتوس هيچوقت تيم محبوبي نبوده.
سميرا گفت : ولي پدر، يوونتوس تيم محبوبه منه.
مادر رو به عقب برگشت، به سميرا نگاه كرد و گفت : گفته بودم كه خوشم نمياد يه دختر اينقدر فوتبالي باشه.
وحيد با شيطنت گفت : تازه تيم محبوبش هم تيم مافيا باشه.
سميرا گفت : مامان يه چيزي بهش بگو.
پدر سرعت ماشين را كم كرد و گفت : ساكت باشيد ببينم چي شده.
همه به بيرون نگاه كردند.يك پليس جلوتر ايستاده بود و تابلوي ايست را نشان مي داد.
ماشين آرام متوقف شد.پليس كنار ماشين آمد.جوان بود و يك سبيل ايتاليايي و عينك دودي داشت.
پدر شيشه را پايين كشيد و سلام كرد.
پليس گفت : سلام، لطفاً گواهينامه.
پدر گفت : مشكلي پيش اومده؟
پليس گفت : كمربندتونو نبستيد و بايد جريمه بديد.
پدر با تعجب گفت : كمربند؟
مادر كمربند نصف و نيمه اي را كه با دستش گرفته بود رها كرد.
پدر گفت : حالا نميشه كاريش كرد؟
پليس گفت : خوب شايد راهي باشه.
پدر پياده شد و با پليس به عقب ماشين رفتند.
سميرا گفت : سبيلاشو.
وحيد به عقب ماشين نگاهي انداخت.پدر داشت كيف پولش را توي جيبش مي گذاشت.
پدرسوار شد و مثل اينكه قضيه تمام شده بود. پليس به سمت موتورش مي رفت. وحيد سرش را از داخل پنجره ماشين بيرون آورد و به پليس گفت : شرط مي بندم تيم محبوبت يوونتوسه.
