تبليغاتX
بيگانه

پارتی کف
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت 1:39

 

آن روز از صبح حالی دیگر شده بودم، شاید یک نوع یاس فلسفی بود که گهگاهی می آید سراغ آدم و آدم را می برد در لاک خودش.شب بهنام با چند پسر و دختر دیگر می خواستند بروند هتل فالرز، پارتی کف. هر چه اصرار کرد همراهشان نرفتم.پارتی کف تنها 30 دلار ورودی داشت و دیگر همه چیز مجانی. هر چه می خواستی آن تو انجام می دادی،گارسون ها آنقدر برایت نوشیدنی سرو می کردند که دیوانگیت به اوج برسد و تازه بشوی مثل بقیه.بعد که خوب گرم  شدی، از سقف و دیوارهای سالن کف سرازیر می کردند تا بتوانی زیر آنهمه کف و هیجان دیوانگیت را به انتها برسانی.

مدتی توی سالن نشستم و برای خودم نوشتم.آنقدر نوشتم که ساعت از نیمه شب گذشت.بعد رفتم پایین کنار استخر دراز کشیدم.خوشبختانه استخر خلوت بود و تنها زن و مردی گوشه ای از آن در حال معاشقه بودند.اما آنقدر آرام که سطح آب هیچ تلاطمی نداشت.

کمی بعد ارحان و بورجا هم آمدند و گرم صحبت شدیم.بعد در حالیکه مشغول بازی با کارمن سگ کوچولو و قهوه ای بورجا بودم متوجه شدم که آنها روی سبزه ها دراز کشیده اند و در عالمی دیگر سیر می کنند.ترجیح دادم آنها را تنها بگذارم. دوباره کنار استخر برگشتم و روی یک صندلی آفتاب گیر دراز کشیدم.

نمی دانم کی خوابیدم و بعد با صدای خنده ها و فریادهای بلندی بیدار شدم.بهنام و بچه ها بودند که از پارتی بر می گشتند.به سمتشان رفتم، یکی از آنها موقعی که می خواست از در شیشه ای داخل شود با سر رفت توی در.خودم را به بهنام رساندم و در حالی که به سختی خودش را کنترل می کرد تا را ه برود ، زیر بغلش را گرفتم و کشاندم توی آسانسور.در اتاق را که باز کردم و داخل شدیم به بهنام گفتم : دیوونه چکار کردی با خودت؟

بهنام خودش را روی تخت انداخت و فقط با چند کلام عمیق و طولانی گفت : همه چیزو فردا واسط تعریف می کنم.

کم کم برنامه های من و بهنام داشت از هم جدا می شد.پیش از خواب برنامه ی فردا را مرور کرم، به خاطرم آمد که فردا غروب قرار است به دعوت آن خانم مسنی که در اداره پست منطقه کار می کند و به همراه پسرش که دارد کم کم جای مادر را در اداره می گیرد، برویم کارنوال شادی را نگاه کنیم که تمام طول جاده ساحلی را با رقص و آتش بازی طی می کردند.  

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |