مردی در حالیکه چهره اش به منگل ها می ماند، چاقو را در یک دست گرفته و دختربچه ای که از ترس شکه و بی هوش است را در دست دیگر دارد.زن که مادر دختر بچه به نظر می آید، مستاصل در چاچوب در ایستاده و سعی می کند هر طور شده مانع آن شود که مرد آسیبی به بچه برساند.
زن – ولش کن، تو رو خدا به من گوش بده، کاری با اون نداشته باش.
مرد – جلو تر نیا می فهمی؟ من می خوام بکشمش.
- چرا آخه؟
- چون اون بچه توئه.
- مگه منو دوست نداری، هان؟
چهره مرد تغییر می کند.
- چرا، دوستت دارم.
- خوب....
- برای همین می خوام بکشمش.
- اونو ولش کن، من پیشت می مونم، بهت قول می دم.
- من دوست ندارم تو بچه داشته باشی، شوهرم دوست ندارم داشته باشی، از وقتی اونا اومدن تو دیگه نمی خوای منو ببینی.
- باشه، هر چی تو بگی، دیگه من بچه نمیارم، خوبه؟ حالا اونو ولش کن، خوب؟
- نه باید بکشمش، شوهرتم می کشم، فقط تو رو نمی کشم.
- یادته اون روز بهم یه سنجاق سر دادی؟
- آره، از مادرم دزدیده بودمش، ولی تو هیچوقت به موهات نزدیش.
- ببین ایناهاش، بیا ببینش.
مرد سعی می کند گیره ای که روی سر زن است را ببیند.
- نه، این گیره ی من نیست، می خوای به من دورغ بگی هان هان؟
- بیا ببین، آخ این سنجاق تو موهام گیر کرده، داره موهامو باخودش می کشه،دردم میاد.
زن سعی می کند گیره را از موهایش خارج کند و موهایش بهم می ریزند.
- آی آی .....
مرد حرکات زن را نظاره می کند.
زن – می خوای همینجوری نگام کنی؟ نمی خوای کمکم کنی؟
مرد بچه را روی زمین رها می کند،جلو می رود و در حالیکه چاقو را در یک دست دارد، گیره را از سر زن جدا می کند.
زن – یه چیزی می خوام بهت بگم ؟
مرد درحالیکه به چشمان زن خیره شده.
- یادته اون روزا وقتی از دبیرستان بر می گشتم خونه.
- تو... تو ... خیلی خوشگل بودی.
- تو پارک نزدیک خونه سوار تاب می شدم و تو می اومدی تابو حل می دادی؟
- ولی تو نمی گذاشتی حلت بدم، بهم می گفتی دیوونه!! می گفتی برو دیوونه!!
زن، مرد را می بوسد و به سمت حیاط خانه می دود.مرد یک لحظه به سمت زن می رود و بعد می ایستد و به سمت دختر بچه بر می گردد.
زن روی تابی که در حیاط خانه است می نشیند.
زن – من می خوام تاب بازی کنم، کجایی هان؟
مرد از دور به زن خیره شده است.
زن شروع به حرکت دادن تاب می کند و آواز می خواند.مرد به سمت حیاط خانه باز می گردد.و بعد در حالیکه پشت سر زن قرار گرفته شروع به حل دادن تاب می کند.
زن – خدای من چه کیفی داره.
باز هم تاب را حل می دهد.
زن – بالاتر.
مرد محکمتر حل می دهد و تاب تا ارتفاع بیشتری بالاتر می رود.
ز ن – بالاتر ، می خوام برم بالاتر.
مرد همچنان که زن را عاشقانه نگاه می کند، تاب را حل می دهد.
زن – بالاتر ........... بالاتر ......
حالا صدای زن فریاد و جیغهای بلند شده است.
- بالاتر ........ بالاتر ...........بالاتر ............
مرد با آخرین توان خود تاب را حل می دهد.زن مانند پاندولی مسیر رفت و برگشتی تاب را تا آخرین ارتفاع طی می کند.
- بالاتر ....بالاتر ........ بازم بالاتر .........
مردم از صدای جیغهای زن سرآسیمه به خانه هجوم می آورند.هنگامی که ماموران پلیس سعی می کنند مرد را همراه خود ببرند او هنوز دارد زن را روی تاب حل می دهد.
