امروز رفتم به فروشگاه کتاب و بدون آنکه متوجه بشوم یکساعت را آنجا گذراندم تا آنکه یکی از فروشنده ها آمد و گفت : ببخشید آقا، شما قصد دارید تمام کتابهای ما را همینجا مطالعه کنید؟
به هر حال میان کتابهایی که توانستم جسته گریخته بخوانم، یک کتاب به نظرم جالب آمد.کتابی با عنوان "داستانهای عجیب و غریب" با قطع جیبی.
اولین داستان تا اونجایی که خاطرم مونده این بود (البته اشاره کنم که کتاب مصور بود): " یک روز که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم برم آفریقا، ولی چون نمی تونستم برم آفریقا، تو دفترم یک اسب آبی کشیدم؛بعد یک زرافه که خیلی آروم بود و بعد یک فیل کشیدم که اینگار خیلی از من خوشش نیومد ( فیله پشت به تصویر بود) بعد چند تا کروکودیل و .... تا اینکه دیگه از آفریقا خسته شدم و خواستم که به خونمون برگردم.برای همین یک هلیکوپتر کشیدم و سوارش شدم.ولی تو راه بازگشت به خونه وقتی داشتم از روی دریا پرواز می کردم با یک شتر مرغ تصادف کردم! و افتادم تو دریا. اونوقت نمی دونم چرا یک کوسه که اونجا بود از دستم عصبانی شد و افتاد دنبالم و بعد منو تا ته خورد ( در حالی که یک تابلوی help تو دست داره، در حال فرو رفتن تو دهن کوسه است)، سریع دفترمو برگ زدم و برای نهار امروزمون خوراک کوسه درست کردم و کوسه رو تا ته خوردم.ولی تو برگ بعدی با کوسه به توافق رسیدیم و به خوشی سفرمو تموم کردم.( عکس او دست در گردن با کوسه)
داستان دوم : یک دختری بود که تو رویاهاش یک مردی رو می دید قد بلند و خوش هیکل، که یک گیتار تو دستش داره و براش آوازهای عاشقانه می خونه و ساز می زنه، اون مرده خیلی قوی و شجاع بود و ..... اون دختره انتظار مردی رو می کشید که تو رویاهاش دیده بود،(صفحه بعد) اون دختره انتظار مردی رو می کشید که تو رویاهاش دیده بود. (صفحه بعد) اون دختره هنوز انتظار مردی رو می کشید که تو رویاهاش دیده بود.( صفحه بعد) ببخشید ولی به نظر خودم هم پایان خیلی لوسی داشت!