آسانسور ناگهان متوقف می شود،چند بار به در آسانسور می کوبد ولی هیچ خبری نیست، مثل اینکه کسی نیست که صدا را بشنود.مرد تا آنجایی که بخاطر دارد هیچ کس به جز او در آسانسور نبود ولی حالا یک زن را در آسانسور می بیند که همراه او در این مخمصه گیر افتاده است.شاید اشتباه می کند و این زن از ابتدا در آسانسور بوده.مشغله زیاد این روزها حواس درستی برایش نگذاشته است.
مرد چند بار دیگر به در آسانسور می کوبد.
زن ) بی فایدست، فکر نمی کنم کسی بیاد کمک.
زن به مرد آدامسی تعارف می کند.
زن ) بفرمایید.
مرد ) مرسی، نمی خورم.
زن) با طعم نعناست، خوشمزست.مطمئنم که خوشتون میاد.
مرد آدامس را از دست زن می گیرد.
زن) این آدامس شما رو یاد چیزی نمیندازه؟
مرد کمی فکر می کند.
مرد) باید منو یاد چیزی بندازه؟
زن) حال مادرتون بهتره؟
مرد) مادرم؟! آره، ولی شما ....
زن) اون روز تو بیمارستان نشسته بودی رو نیمکت و منتظر بودی که مادرتو از اتاق عمل بیارن بیرون، منم منتظر مادرم بودم، همش جلوی اتاق عمل قدم می زدم و بی تابی می کردم و تو اومدی جلو یک آدامس بهم تعارف کردی، گفتی طعم نعنا داره، خوشمزست.
مرد شکه شده است.
مرد) تو ......
زن) تو روزی که اومده بودی ملاقات مادرت با من حرف زدی و بهم شماره تلفن دادی و اصرار کردی که حتماً بهت زنگ بزنم.
مرد) تو چطور منو پیدا کردی!
زن) من خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بهت زنگ زدم.
مرد) تو حالا چی از من می خوای.
زن) تو با من قرار ملاقات گذاشتی، بهم گفتی یک روز می خوای بیایی خواستگاریم.
مرد) من حالا دیگه ازدواج کردم.اینو می فهمی؟
زن) من منتظرت بودم ولی هیچوقت نیومدی.
مرد آشفته به نظر می رسد.
زن) و دیگه هیچ خبری از تو نشد.
ناگهان صدایی شنیده می شود و آسانسور به حرکت در می آید.وقتی در آسانسور باز می شود مرد هیچ اثری از زن نمی یابد. با عجله به سمت سرایدار ساختمان که روی چهار پایه ای کنار در نشسته می رود و از او می پرسد : تو یک زن ندیدی از اینجا رد بشه؟
سرایدار : یک زن، نه!
مرد : یه زن با یه مانتوی سفید، با یک روسری قهوه ای.
سرایدار : زنی با این مشخصات که می گی دیروز تو خیابون جلوی همین ساختمون تصادف کرد و مرد.بیچاره بعد از تصادف فقط چند تا نفس عمیق کشید و تموم کرد.