تعطیلات سه ماهه
مرد عرب
مرد عرب چهره ای گشاده و جذاب داشت، آرام بود و بریده بردیده حرف می زد.تمام حرفی را که می خواست بگوید در چند کلمه خلاصه می کرد ولی همان چند کلمه آهنگی استوار داشت و مفهوم را می رساند. در خانه اشیايي توجه ی ما را به خود جلب کرده بود.یک قالیچه با نقشهای ایرانی و یک قوطی خالی ادویه که روی آن به فارسی اسمی نوشته شده بود. دوباره از مرد عرب پرسیدم، درحال حاضر چه کسی در این خانه ساکن است؟ مرد عرب گفت که او در مدت شش ماه اخیر تنها در این خانه زندگی می کرده.
توی ماشین گلاریا گفت که مطمئن است مرد عرب بر خلاف گفته اش در آن خانه با یک زن زندگی می کرده، این را از روی زوج بودن وسائل خانه فهمید. ولی چیزی که ذهن مرا مشغول خود کرده بود ارتباط اشياء ایرانی با آن مرد بود.
امیلیا
امیلیا قد بلندی داشت و لاغر اندام بود، اولین جایی که دیدمش در پارکینگ بود که آمده بود اتوموبیلش را از جای پارک شماره چهل که مربوط به آپارتمانی بود که اجاره کرده بودم خارج کند.مشخص بود که اتوموبیل مدت زیادی آنجا پارک بوده.آن روز فهمیدم که او ایرانی است، بعدها هم یک بار در محوطه ی باز هتل شرایتون دیدمش که با مردی عرب سیگار می کشید، البته چهره ی آن مرد از جایی که من نشسته بودم قابل تشخیص نبود.
سما
چند شب پیش که تازه چراغها را خاموش کرده بودیم و می خواستیم بخوابیم از در خانه صدایی آمد که باعث شد گلاریا وحشت کند و جیغ بکشد. مثل آینکه کسی سعی داشت در را باز کند.با صدای بلند پرسیدم که چه کسی آنجاست. یک زن به زبان عربی جوابی داد.
سما لباس عربی می پوشید و صورتش را با روبنده می پوشاند. اسناد مالکیت خانه و کلید آن را در صندوقچه مدارک شوهرش پیدا کرده بود و از روی کنجکاوی می خواست ته توی این دارایی ناشناخته ی همسرش را در بیاورد. او از همان روز بازگشت از تعطیلات سه ماهه به شوهرش مشکوک شده بود.