تبليغاتX
بيگانه

موج سوار
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 11:56

صحنه با یک قطعه شنیداری شروع می شود.صدای رادیو؛ گوینده، شنودگان را به شنیدن آهنگ  Non Je ne Regrett  از Edit Piaf  دعوت می کند.

صحنه ساحل دریا است، پشت زمینه ی صحنه، دریای مواج است و صدای پیاپی موجها که به ساحل می رسند شنیده می شود.شب هنگام، جانت روی صخره ی کوچکی نشسته و ساندویچ می خورد.تئو در حالی که تخته موجی در دست دارد از آب بیرون می آید.

 

تئو: سلام، میشه بپرسم اینجا کجاست؟

جانت: نمی دونم، من اهل اینجا نیستم.

تئو کمی دورتر روی ماسه ها می نشیند.جانت هیچ توجهی به او نمی کند.

مدتی می گذرد.جانت ساندویچ می خورد و تئو با تخته موجش مشغول است.

تئو: این دورو اطراف رستورانی چیزی هست؟

جانت: من چیزی نمی دونم.

تئو: یعنی تو اینجا زندگی نمی کنی؟

جانت: گفتم که، من اهل اینجا نیستم.

تئو: میشه بپرسم کجایی هستی؟

جانت: نمی دونم.

تئو: پس از کجا اومدی اینجا؟

جانت به دریا اشاره می کند: از اون تو.

تئو جلبکهایی را که به تخته موج چسبیده اند می کند و می خورد.توجه جانت به او  جلب می شود. 

جانت: اونا چی هستن؟

تئو: جلبک دریایی.

جانت: می خوریشون؟

تئو: آره، بد نیستن.

جانت: تو کجایی هستی؟

تئو: نمی دونم، من هم از همونجا اومدم.

جانت: از کجا؟

تئو به دریا اشاره می کند: از اون تو.

جانت: زیر آب؟

تئو: نمی دونم، من همیشه در حال موج سواری هستم.

جانت: امشب خیلی دلم هواشو کرده.

تئو: هوای کیو؟

جانت: نمی دونم،فقط یک حسه.

جانت جلو می رود و قسمتی از ساندویچش را به تئو می دهد.

تئو ساندویچ را می گیرد و بلافاصله شروع به خوردن می کند.

جانت: چند وقته که چیزی نخوردی؟

تئو: یادم نیست، چند روزی میشه.

جانت رو به دریا می ایستد و به افق آن خیره می شود.

تئو: تو،توی دریا چکار می کنی؟

جانت: دنبال چیزی می گردم.

تئو: دنبال چی؟

جانت: نمی دونم.

صحنه تاریک و دورباره روشن می شود.

دریا طوفانی است، صدای موجهای بلندی به گوش می رسد که به ساحل می رسند.

تئو: جانت بس کن دیگه، این ساندویچ رو بزار کنار.

جانت: اون عاشق موج سواری بود.

تئو: ، بیا ببین چه موجهایی.

جانت: دریا طوفانی بود، من بهش گفتم که خطرناکه.

جانت: دریا طوفانیه، تئو ، خطرناکه.

تئو: مواظبم.

جانت: ولی تو چکار کردی؟ چرا مواظب خودت نبودی؟

تئو: ببین چه موجی، این یکی مال خودمه.

جانت: هی صدات کردم، ولی جواب ندادی.

جانت: تئو .......... تئو ............

تئو: من صداتو می شنیدم ولی آب منو با خودش می برد و  هر لحظه از ساحل دورتر می شدم.

جانت: تو رو می دیدم که داشتی دورو دورتر می شدی.

تئو: دیگه نتونستم کاری کنم، آب داشت تمام زیه هامو پر می کرد، به هر جا که تونستم چنگ زدم،اون لحظه تنها چیزی که برام مهم بود تو بودی، نمی خواستم از دستت بدم.

جانت: تو همه چیز من بودی، نمی خواستم از دستت بدم.

تئو: ولی تو نباید این کارو می کردی.

جانت: تا جایی که تونستم اومدم جلو تا شاید دستم بهت برسه،تخته موجت رو دیدم که روی آب غوطه ور بود،بعدش خیلی سخت بود.

 

پرده بسته می شود.آهنگ Non Je ne Regrett  از رادیو در حال پخش شدن است.صدای آهنگ کم می شود و گوینده رادیو اعلام می کند: "در آخرین خبر، پلیس محلی اعلام کرد که اجساد دو نفری را که از سه روز پیش در سواحل جنوبی مفقود شده بودند را در کناره ی ساحلی پیدا کرده است."

ادامه آهنگ پخش می شود. 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
تذهیب
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 11:55

هوا گرگ و میش و غبار آلود بود.یک غروب گرم و بی روح تابستانی.گورکن تابوتی را بر گاری نعش کش گداشته بود و به سمت قبری می برد. پیش از آنکه آن را در قبر نهد در تابوت را باز کرد و به داخل آن نگاهی انداخت.پیکر دختر جوانی در آن آرمیده بود.پلکهایش چنان بسته بود که گویی به آرامشی ابدی رسیده.

گورکن از این تعجب کرده بود که پیکر این دخترک را به او تحویل داده اند تا بدون هیچ تشریفاتی به خاک سپرده شود.

گورکن به نعش دخترک گفت: تو کیستی که چنین تنها و بی کس در این غروب خوفناک باید به خاکت سپارم؟

بعد گورکن صدای دخترک را در سکوت گورستان شنید.

-          روسپی ای نگون بخت.

گورکن گفت: و تو چه زیبایی.

صدا گفت: زیبا نبودم، مرگ زیبایم کرده.

گورکن گفت: و چه جوان!

صدا گفت: مایه ی آرامش پیران بوده ام و خود از جوانی سودی نبردم.

گورکن پرسید: و چه شد که مردی؟

صدا گفت: مرگ آرزویم بود به آن رسیدم.

گورکن که معتقد به مذهب بود در تابوت را بست و میخکوب کرد.آنگاه به درگاه خداوند استغفار کرد و چند بار صلیب کشید.

آن شب در میان شعله های مشعل، گورکن گاری نعش کشی را به سمت زمین بایری می برد که نزدیک به گورستان بود.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
آخرین کتابی که خوندید؟
یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 8:57
آخرین کتابی که خوندید؟
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بادهای متغییر
شنبه نهم تیر 1386 ساعت 13:42

ماشین آهسته از کناره ی خیابان عبور کرد، تامی، جیسی را نشان داد و گفت: عاشق موسیقی و رقصه هر هفته برای بازی تنیس به کلوب می ره.

 سعی کرد یکبار دیگر او را جلوی چشمانش مجسم کند، به راستی، زیبا بود، پرسید: ولی تو نگفتی که چطور جیسی رومی شناسی؟

تامی در حالی که ماشین را پشت چراغ قرمز متوقف کرده بود، گفت: ببین، درشو بزار، اون خواهرمه.

----------

 

 پول دزدی

 

ایزابل یک بلوز آبی خوش رنگ پوشیده بود و با بادی که میان موهای مشکیش جریان داشت زیبا نظر می رسید.

بابی گفت: ایزا، تو واقعا خوشگلی.

ایزابل گفت: باب، بهتره حرفتو بزنی، من وقت زیادی برای اینکه با تو باشم ندارم.

بابی کتش را  روی شانه ایزابل انداخت و گفت: زمستون یادته، همیشه سردت بود.

ایزابل کت را کنار زد و گفت: ولی حالا هوا گرمه، مگه نه؟

بابی سعی کرد ایزابل را ببوسد ولی با مقاوت ایزابل بوسه ی او  بر پیشانیش نشست.

ایزابل گفت: ما فقط دوستیم، مگه نه؟ دلیلی نداره منو ببوسی.

بابی گفت: ولی ایزا...

-          این خودت بودی که اینو خواستی.

-          تو باید منو درک می کردی.

-           اون روز فکر کردم که دیگه تو رو از دست دادم، ولی حالا به نداشتنت عادت کردم.

بابی ایزا را در آغوش گرفت، حالا ایزابل دوباره خود را میان بازوان بابی احساس خوبی می کرد.

ایزابل گفت: چیز زیادی تو یخچال نیست ولی میشه ازش یه شام درآورد.

خانه ایزابل یک اتاق بسیار کوچک بود.آن هم نصف اتاق، چون آن را با ساندرا با هم اجاره کرده بودند.ساندرا مثل همیشه برهنه روی تخت خوابیده بود.چند لباس زیر هم روی بند کنار پنجره آویزان بود.

بابی سعی کرد جایی برای نشستن پیدا کند.ایزابل گفت: به زودی یه خونه ی بزرگ تو گاردن ویلیج اجاره می کنم

بابی گفت: خوبه، ولی با کدوم پول.

ایزابل گفت: با پول دزدی.

- پول دزدی؟

- آره مدتیه که همراه یه مرد عرب دزدی می کنیم.

بابی حضور مردی را احساس کرد که انگار از پشت پنجره مواظب آنهاست.

ایزابل گفت: تو یکی از همین اتاقها زندگی می کنه.

بابی گفت: ببین ایزا - تو چند وقته با اون ریختی روهم؟

ایزابل روی تخت دراز کشید دستهاشو به سمت بابی دراز کرد و گفت: از همون وقتی که فهمیدم تو دیگه نیستی.

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
کریستینا
دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 13:45

او تمام تلاش خود را کرده بود تا به او نشان دهد که چقدر دوستش دارد.آن روز در حالیکه یک شاخه گل رز در دستش بود گفت: کریستین،امروز می خواهم چیز مهمی به تو بگویم.

کریستینا دست چپش را بالا برد، بعد خندید و گفت : اوه عزیزم، تو چطور نفهمیدی که من شوهر دارم!

بیگانه

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |