یک:
امروز در یک مجله خواندم که یک روان پزشک استرالیایی که برای درمان بیمار خود از روش ارباب خدمتکاری استفاده می کرد، توسط پلیس استرالیا دستگیر شد. این روان پزشک بیمار خود را که یک دختر 22 ساله بود، برهنه کرده و به گردن او قلاده سگ می بسته و از او می خواسته تا صدای سگ دربیاورد و او را ارباب خطاب کند.در فیلم پلیس که مخفیانه از این روانپزشک در حال ارتکاب جرم ضبط شده است مشاهده می شود که این روان پزشک برای درمان بیمار خود از شلاق هم استفاده می نماید.جالب است که این روان پزشک در دفاع از خود عنوان کرده که این یک شیوه درمانی موثر است!
دو :
در نمایشنامه "مرگ و دختر جوان" نیز یک روان پزشک حضور دارد. این روان پزشک در دوران دیکتاتوری شیلی و در زندان های مخوف سیاسی دست به یک سری آزمایشات روانشناسی بر روی زندانیان می زند.این روانپزشک سعی می کند بفهمد که وقتی یک انسان در حالی که به اوج لذت جنسی نزدیک می شود تحت شوک الکتریکی با برق واقع شود چه اتفاقی می افتد. نتیجه این آزمایشات مخوف روان پزشک پس از پایان دوره دیکتاتوری و آزادی زندانیان سیاسی مشخص می شود. دختر جوان پس از ازدواج همیشه در هنگام همبستری با شوهر خود دچار وحشت و عذاب می شود ولی برای حفظ زندگی هیچگاه آن را بروز نمی دهد. این نمایشنامه به انتقام زن از روان پزشک مذکور پس از پایان دوران دیکتاتوری شیلی می پردازد.
ارنست همینگوی میگوید: "يک شاهکار ادبى كتابى است كه تمام جهان در مورد آن صحبت مىكنند، اما هيچكس آنرا نمىخواند"!
بیگانه
آلبر کامو
ترجمهی: امیر جلالالدین اعلم
"آلبر کامو" در 7 نوامبر 1913 در دهکدهی موندوی واقع در الجزایر زاده شد. پدرش فرانسویتبار بود و مادرش اسپانیایی. کامو، یکسال بیشتر نداشت که پدرش را از دست داد و مادرش به همراه او و برادر دیگرش به شهر الجزایر (پایتخت الجزایر) آمد و زندگی دو پسرش را با کار در مشاغل دونمایه میگرداند و کودکی و نوجوانی کامو، در فقر و تهیدستی گذشت.
از معروفترین آثار کامو میتوان "بیگانه"، "طاعون"، "افسانهی سیزیف"، " کالیگولا" و "سقوط" را نام برد. کامو، در سال 1957 که چهل و چهار سال بیشتر نداشت، جایزهی نوبل ادبیات را کسب کرد و در ژانویهی 1960 در حالی که سرگرم نوشتن رمانی به نام "مرد اول" بود در یک سانحهی رانندگی کشته شد.
و اما بیگانه...
"بیگانه" بهنوعی اولین اثر کامو بود که در سال 1942 به چاپ رسید و در اندک زمانی برای نویسندهی جوانش نام و آوازه به همراه آورد.
کامو در این اثر نسبتن کوتاه، به سرگذشت مرد جوانی به نام "مورسو" میپردازد که با خود و دنیای اطراف خود "بیگانه" است و همین بیگانگی او را تا پای مرگ میکشاند.
مورسو، دروغگفتن را بلد نیست و به قول خود کامو " در بازی همگانی شرکت نمیکند". او عادت ندارد که ماسک روی صورت بگذارد و چون دیگران نقش بازی کند؛ بههمینخاطر برای مرگ مادرش قطرهای اشک نمیریزد و حتی حاضر نمیشود که از قتلی که مرتکب شده ابراز پشیمانی کند و همین مساله باعث میشود که او به مرگ محکوم شود.
رمان آغازی ضربهزننده دارد:
"امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمیدانم. تلگرامی از آسایشگاه سالمندان به دستم رسید: «مادر درگذشت؛ خاکسپاری فردا. احترامات فائقه». این معنایی ندارد. شاید دیروز بود."
آسایشگاه سالمندان در مارنگو، در هشتاد کیلومتری الجزایر است و مورسو سه سال است که مادرش را به این بهانه که نیاز به پرستار دارد و او خرج کافی برای سرپرستی از او ندارد، به آنجا برده و یکسالی میشود که حتی به ملاقات او هم نرفته، زیرا: "رفتن به آنجا یکشنبهام را ازم میگرفت. تازه اگر زحمت رفتن به ایستگاه اتوبوس و بلیطگرفتن و دو ساعت در راه بودن را حساب نکنم".
مورسو، با اکراه تمام برای انجام مراسم کفن و دفن راهی آسایشگاه میشود و حتی درخواست نمیکند که چهرهی مادر را برای آخرینبار ببیند و در طول مراسم مردهپایی و خاکسپاری خونسرد و آرام است و همین خونسردی در انتها کار دستش میدهد.
کامو دربارهی "بیگانه" میگوید: "در جامعهی ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر قرار میآورد که محکوم به مرگ شود."
مورسو، همانطور که کامو میگوید انسانی "وازده" نیست. او انسانی است که تن به قواعد عمومی نمیدهد و احساسش را پنهان نمیکند. "مورسو" بهواقع یک انسان راستگو است و همینگونه است که وقتی از مرگ مادرش غمگین نمیشود، بیهوده سعی نمیکند که خود را متاسف نشان بدهد و در جایی دیگر در پاسخ به دوستدخترش "ماری" که از مورسو میپرسد آیا او را دوست دارد، پاسخ میدهد که "نه"!
"مورسو" پس از بازگشت به خانهاش، برای آبتنی کردن به ساحل میرود و در آنجا "ماری" را میبیند که سابقن منشی شرکت آنها بوده و همدیگر را دوست داشتهاند. مورسو و ماری، بعد از شنا به سینما میروند و یک فیلم کمدی میبینند و بعد از آن به خانهی مورسو بازمیگردند و شب را با هم سپری میکنند.
جزئیات این وقایع که درست یک روز بعد از مرگ مادر مورسو اتفاق میافتد، اهمیت زیادی دارد زیرا بعدها در محاکمهی مورسو به بدترین شکل، علیه او به کار گرفته میشود و موجبات صدور حکم اعدامش را فراهم میآورد.
اتفاق اصلی رمان، قتل مرد عرب به دست مورسو است. "رمون" همسایهی مورسو، او و ماری را به کلبهی ساحلی دوستش "ماسون" دعوت میکند. هنگامی که سه مرد در حال قدمزدن در ساحل هستند با دو مرد عرب که سابقن با رمون درگیر شدهاند مواجه و درگیر میشوند. این درگیری خاتمه میپذیرد اما مورسو تپانچهی رمون را میگیرد و اندکی بعد که قدمزنان تا چشمهی انتهای ساحل میرود باز با یکی از دو مرد عرب مواجه میشود و کلافه از گرما، بدون هیچدلیل خاصی مرد عرب را میکشد و بعدها وقتی در دادگاه میگوید که "بهخاطر آفتاب او را کشته" با خندهی حاضران مواجه میشود، اما بهواقع مورسو بدون هیچدلیل منطقی مرد عرب را کشته است.
مورسو، در طول محاکمهاش هرگز حاضر نمیشود بازی دیگری را آغاز کند و از عملش ابراز پشیمانی و تقاضای بخشش کند و همین باعث میشود که دادگاه برای او که "ذرهای از عمل پلیدش ابراز پشیمانی نمیکند" و یکروز پس از مرگ مادرش گویی که اتفاقی نیفتاده به خوشگذرانی پرداخته، مجازات مرگ درنظر بگیرد. جامعه این "بیگانه" را نمیپذیرد و بدینگونه است که مورسو به مرگ بهوسیلهی جداکردن سر، محکوم میشود...
دربارهی شاهکارها، حرف بسیار است و "بیگانه" هم از این قاعده مستثنا نیست، اما من به همینمقدار اکتفا میکنم.
این رمان را علاوه بر امیرجلالالدین اعلم، جلال آلاحمد و اصغر خبرهزاده، نیز (بهصورت مشترک) به فارسی ترجمه کردهاند
نمی دانم مسیر از کجا شروع شد و تا جا ادامه یافت. شاید بهتر بود حضور من نامحسوس می ماند. دلم می خواهد دوباره از البر کامو بنویسم. نمی دانم - دلم می خواهد بیگانه را از نو مرور کنم.
بهمن سال گذشته وبلاگ بیگانه با این مقاله شروع شد :
ّ
بـيگانه
زماني كه آثار ادبي برجسته دنيا را مرور مي كنيم، ميان سه اثر مسخ كافكا، كرگدن اوژن يونسكو و بيگانه آلبر كامو با سه شخصيت مشابه روبرو مي شويم.وجه تشابه اين سه شخصيت بيگانگي آنهاست.شخصيتهايي كه از جنس آدمهاي پيرامون خود نيستند و مطابق با عرف آنها عمل نمي كنند و همين دليل مصائبشان است.
گرگوار در مسخ تبديل به يك سوسك بزرگ مي شود.او از ساير آدمها متمايز است.خانواده سامسا در ابتدا با نگاهي دلسوزانه نسبت به وضع جديد او مي نگرد، خواهر جوان كه به نوعي خود را مديون او مي داند برايش غذا مي آورد و اتاقش را تميز مي كند ولي كم كم همه به اين وضع عادت مي كنند و بعد انتظار نيست شدنش را مي كشند.خانواده تنگدست سامسا روز مرگ گرگوار به تفريح مي روند گو اينكه چنين روزي ارزش مخارج تفريحشان را دارد.
اما برانژه در كرگدن در دنيايي به سر مي برد كه انسانها يكي پس از ديگري تبديل به كرگدن مي شوند.كرگدن شدن يعني شنا كردن در جهت آب و كسب منفعت (به هر طريق) و انسان ماندن يعني خلاف آن. اوژن يونسكو در كرگدن با زيركي اطرافيان را مسخ مي كند نه برانژه را.قطعاً در چنين دنيايي انسان ماندن برانژه به همان اندازه سوسك شدن كرگوار شگفت انگيز خواهد بود.يونسكو نويسنده اثر خود زماني كه دوستانش يكي پس از ديگري به صفوص نازي ها مي پيوستند(كسب منافع) و به عبارتي تبديل به كرگدن مي شدند ، انسان ماندن را تجربه كرد. در اجرايي از اين نمايشنامه در مقابل تماشاچيان ظرفي حاوي مايع سبز رنگي گرفته مي شد و آنها مختار بودند به اراده خود اثري از آن مايع را بر پيشاني خود بگذارند و تبديل به كرگدن شوند( به دسته كرگدن هاي نمايش بپيوندند) ، اين انتخاب تلنگري به وجود انسان است كه ميان منافع شخصي يا پايبندي به انسانيت كدام را برمي گزيند.
در داستان بيگانه، شخصيت مرسو قطعه ديگري از اين سه گانه است.او پيرو عرف پيرامون خود نيست پس عجيب جلوه مي كند.ماري هنگامي كه در پاسخ پيشنهاد ازدواجش به مرسو با جواب مبهم (( برايم فرقي نمي كند)) مواجه مي شود، اعتراف مي كند كه مرسو انساني عجيبي است و به همين دليل دلبسته اش شده و شايد هم روزي به همين دليل از او متنفر شود.ماري بيگانه نيست.
به نظر مرسو عبارت ((دوست داشتن)) هيچ معنايي ندارد.احساس او همان است كه بروز مي دهد پس نيازي به اين عبارت نيست.او بسيار ساده در مقابل سوالي كه پرسيده مي شود: (( آيا مادرت را دوست داشتي؟)) پاسخ مي دهد: (( اين حرف هيچ معنايي ندارد!))
اما عرف دنياي پيرامون او چيز ديگريست.در اين دنيا نه تنها دروغ رايج است بلكه حقيقت را هم بيش از آنكه هست جلوه مي دهند.پس آدمهاي اين دنيا حق دارند كه يك بيگانه را به دليل آنكه هنگام خاكسپاري مادرش، احساسي كه انتظارش را دارند نشان نداده به مرگ محكوم كنند!
((او حاضر نشد پيش از خاكسپاري مادرش را ببيند)) ، (( كنار تابوت نشست و قهوه نوشيد))، (( پس از خاكسپاري به ساحل رفت و با يك زن شنا كرد)) ، اينها عباراتيست كه شهود در دادگاه عليه او اضهار مي كنند و مرسو نمي تواند دليل اين همه خشم و نفرت را نسبت به خود دريابد.
مرسو شيفته آفتاب است و زير تابش آفتاب هنگامي كه برق خيره كننده چاقوي يك بومي چشمانش را مي سوزاند، ماشه تفنگ را چهار بار مي چكاند، همچون چهار ضربه كه بر در بدبختي خود بنوازد.او خود معترف است كه موازنه روز و سكوت استثنايي ساحل را بهم زده و در جواب پرسش ((چرا؟)) پاسخ مي دهد (( فقط بخاطر آفتاب))
مرسو در انتها پي مي برد كه دنيا هم مثل او بوده (( براي اولين بار خود را به دست بي قيدي و بي مهري جذاب دنيا سپردم و از اينكه درك كردم دنيا اينقدر به من شبيه است و بالاخره اينقدر برادرانه است حس كردم كه خوشبخت بوده ام)) پس هنگام فرارسيدن موعد مرگش تنها اين آرزو برايش باقي مي ماند (( كه در روز اعدامم تماشاچيان بسياري حضور به هم رسانند و مرا با فريادهاي پر از كينه خود پيشواز كنند)) چرا كه او در ميان آنها يك بيگانه است.
** فرانتس كافكا(1925-1883) متولد پراگ و تنها پسر يك تاجر يهودي بود.او پس از اتمام تحصيلاتش تا درجه دكتري حقوق، به كلي اين حرفه راكنار گذاشت و به برلين رفت.در نوشته هاي او يك نوع دنياي مبهم و در عين حال هولناك احساس مي شود كه حتي با بهترين تزهاي فلسفه تنهايي بشر، پوچي و اگزانسياليسم كه در اروپاي مدرن آن زمان وجود داشت فرق دارد.اغلب آدمهاي كافكا تمثيل زنده اي از انسان قرن بيستم در جنگ با جامعه اي هستند كه از درك واقعيت و فهم صادق دور افتاده است.
** آلبر كامو(1960-1913) از پدري فرانسوي و مادري اسپانيايي در شمال آفريقا به دنيا آمد.بيشتر عمر خود را در الجزاير، تونس و فرانسه گذراند به همين علت آفتاب سوزان نواحي گرم در داستانهايش نقش اصلي دارد.طاعون از جمله آثار برجسته اوست كه به عنوان بزرگترين اثر منثور سالهاي اخير فرانسه شناخته شده است و داستان ايستادگي قهرمان آن در مقابل مرگ، بلاي طاعون، اضطراب و بي غيرتيهاي مردم شهر طاعون زده است.كامو در طاعون به نوعي هجوم آلمان نازي و رفتار مردم را بيان مي كند.از ديگر آثار او مي توان به داستانهاي بيگانه، افسانه سيزف و دو نمايشنامه سوء تفاهم و كاليگولا اشاره كرد.
** اوژن يونسكو- يكي از برجسته ترين نمايشنامه نويسان ابزورد است.جنبش ابزورد كه پس از جنگ جهاني دوم به وجود آمد و سردمدارانش اوژن يونسكو، ساموئل بكت و آرتور آداموف بودند، معتقد است كه زندگي مدرن از معناي اصيلش تهي شده و انسان در اين زندگي دچار هرج و مرج و سرگرداني است.يونسكو در همه آثارش كليشه ها، ايدئولوژي ها و ماده گرايي را تحقير مي كند و معتقد است كه هيچ جامعه اي نتوانسته غم و غصه آدمي را از بين ببرد.قهرمان نمايشنامه هاي او با دنباله روي مخالفند.از ديگر آثار اين نويسنده مي توان (( آواز خوان طاس)) ،((درس)) ،((صندلي)) ،((آدمكش)) ،((گرسنگي و تشنگي)) ،((مكبت)) ،((مردي با چمدانها)) و (( پرسه در هوا)) را نام برد.

فورد + مکدونالد ~ جای پای ایالات متحده
But the very next day, You gave it away
This year, to save me from tears
I'll give it to someone special
Once bitten and twice shy
I keep my distance but you still catch my eye
Tell me baby do you recognise me?
Well it's been a year, it doesn't surprise me
(Happy Christmas!) I wrapped it up and sent it
With a note saying "I Love You" I meant it
Now I know what a fool I've been
But if you kissed me now I know you'd fool me again
زیباشناسی واقعه عاشورا
معاویه ر اواخر ماه رجب سال 60 هجری در حالی درگذشت که در بستر مرگ به شدت می لرزید و می گفت: ((نفرین بر تو ای روزگار که چهل سال بر تو پادشاهی کردم و حال و روزم با تو چنین است))
فاصله ی مرگ معاویه تا انقلاب عاشورا شش ماه است.
هر چند که معاویه به فرزندش یزید در رابطه با رفتار با حسین ین علی (ع) و مردم مدینه توصیه کرده بود اما یزید از همان ابتدا سعی کرد مخالفین حکومتش را به بیعت وادار کند.
چنانچه بلافاصله پس از مرگ معاویه به حکم مدینه ولید بن عتبه نامه ای فرستاد و از او خواست یا از امام حسین (ع)، عبدا... بن عمر، عبدا... زبیر بیعت بگیرد یا سر بریده آنها ا برایش بفرستد.
یزید زیرکی پدر را نداشت و تعجیل او در این امر به این سبب بود که او می دانست در صورتی که خیر مرگ معاویه به مدینه برسد دیگر بیعت گرفتن از مخالفان حکومت اموی کار آسانی نخواهد بود. اما غافل از آنکه قضای الهی د پس آن واقعه عاشورا را رقم خواهد زد.انقلابی جاوید که فاسقان و حکومت فاسقان را به نبرد می طلبد.
هنگامی که نامه یزید به دست ولید حاکم مدینه رسید (( یک نامه خبر مرگ معاویه و نامه دیگر در راطه با بیعت بود)) ولید امام را به خانه اش هراخواند و از او خواست بیعت با یزید را بپذیرد.اما امام به صراحت اعلام کرد که بیعت را نمی پذیرد.چرا که یزید فردی فاسق و آشکار کننده حرمت شکنی است.
امام حسین (ع) می دانست که یزید بغض و کینه خاندان پیامبر (ص) را به دل دارد و می خواهد به این طریق دین و رسالت او را از بین ببرد.امام حسین (ع) حکومت را سزاوار خود و خود را متعهد به حفظ رسالت رسول می داند.
هر جند که مروان بن حکم به ولید حاکم مدینه گفت که امام را دستگیر و زندانی کند تا بیعت را بپذیرد و یا او را به شهادت برساند زیرا این آخرین فرصت است و دیگر دسترسی به ایشان آسان نخواهد بود اما ولید نپذیرفت و به همین خاطر از منصب خود برکنار شد.
در این میان شخصی چون عبدا... زبیر هم با یزید بیعت نکرد.اما او چون امام حسین (ع) دغدغه رسالت پیامبر و دین خدا را نداشت.بلکه دل مشغولی او قدرت طلبی و جاه طلبی او بود.او بیعت نکردنش را نوعی زیرکی سیاسی می دانست اما تاریخ نشان داد که کدام طریقت جاوید خواهد ماند و کدامین نابود.
عبدا... ین عمر نیز خود را کنار کشید و به عزلت و عبادت روی آورد.
امام حسین که مدینه را پایگاه مناسبی برای مقاومت در برابر حکومت فاسق یزید نمی بیند راهی مکه می شود. او در این عزیمت از راه اصلی می رود نه چون عبدا... ین زبیر از راه های فرعی!
امام به قضای الهی واقف است و رسالت خویش را در این برهه زمانی به خوبی می شناسد.
در این زمان است که نهضت کوفه شکل می گیرد.کوفیان که خود را شیعه علی می پنداشتند و در بسیاری از جنگها در کنار امام علی (ع) جنگیده بودند حالا با نوشتن طوماری خواستار یاری رساندن به فرزند او بودند.اما جای تعجب است که وضعیت سیاسی و اچتماعی تا چه حد تحت تاثیر حکومت فاسقان است که همین ها بعد یا به سپاه عبدا... ین زیاد می پیوندند و یا به گوشه ی عزلت می نشینند.
در این زمان امام حسین (ع) در جواب ابراز نگرانی اطرافیان که سعی داشتند ایشان را از طریقی که در پیش گرفته اند باز دارند تا جانشان محفوظ باشد می فرمایند: من می خواهم به قتلگاهم بروم.
امام چیزی می بیند که دیگران نمی بینند.امام می داند که اگر در کنار صحنه جان او توسط حکومت فاسق گرفته شود آن تاثیری که ضامن حفظ رسالت و دین خدا و رسول است را نخواهد داشت.همچنانکه خود امام به آیه ای از قرآن اشاره می کند که فرعونیان جان پیامبران را در یک شب گرفت و آنان را به فراموشی سپرد.
امام حسین (ع) نهضت خود را پیروز می دانست چه بر یزید غلبه کند و چه در این راه به شهادت برسد.چرا که ه فرموده خود ایشان : (( هر چه قضای خدا باشد، چون مراد و مقصود پیروی از حق بوده و ما هم بر اساس تقوی حرکت کرده ایم و از حقیقت منحرف نشده ایم و تجاوزکار یستیم.))
استدلال امام چنان روشن است که حر بن یزید ریاحی فرمانده سپاه دشمن را منقلب می کند .امام در جواب حر که امام را به مرگ حتمی هشدار می دهد می فرمایند: (( به زودی می روم، مرگ برای جوانمرد ننگ نیست، وقتی انگیزه ای درست و نیک دارد و اگر مردم ملامت نمی شوم. برای تو خواری همین بس که بمانی به ننگ))
این کلام جان حر را شعله ور می کند.
امام حسین (ع) و یارانش به قتلگاه کربلا می روند، می رند تا حماسه عاشورا را بیافرینند، حماسه و انقلابی جوید که شعله هایش هیچگاه خاموش نخواهد شد.
امام می رود تا به رسالت خویش و سالت جدش رسول گرامی اسلام عمل کند.
واقعه عاشورا سرشار از مردانگی، شجاعت و زیبایی است.همانگونه که حضرت زینب (س) در جواب عبیدا... زیاد که به سرهای بریده ی شهیدان بر نیزه ها اشاره می کند می پرسد :
((کار خدا را باخاندانت چکونه دیدی؟ )) می فرمایند : (( ما رایت الا جمیلا!)) (( چیزی جر زیبایی ندیدم، شهادت برای آنها مقدور شده بود و آنها به قتلگاه خویش رفتند.))
خم که از دریا در او راهی بُوَد پیش او جیجون ها زانو زند

