تبليغاتX
بيگانه

شب یلدا مبارک
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 12:42
 
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بدون شرح
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 11:29
 

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
Merry Christmas و شب یلدای خوشی داشته باشید.
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 11:17
 

Merry Christmas و همچنین شب یلدای خوشی داشته باشید. (فردا شب)

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
عشق
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 12:38

چقدر هم جدیه  چشماشو نگاه کنید!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
خدایی که پایش را گاز گرفتند
یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 13:23

خدایی که پایش را گاز گرفتند

از مدرسه که بر می گشتم می رفتم و  در زمینی که نزدیک خانه امان بود بازی می کردم.آنوقت ها ترجیح می دادم تنها باشم و در عالمی که خودم ساخته بودم وقتم را بگذرانم.برای همه عجیب بود که من ساعتها در آن قطعه زمین چکار می کنم!

آنجا توی زمین یک سوراخ پیدا کرده بودم که لانه ی مورچه ها بود. مورچه های خیلی بزرگ که خیلی تند راه می رفتند. اطراف لانه اشان برایشان یک شهر درست کردم.با سنگ ریزه ها خیابان ها را ساختم و هر کدامشان که از خیابان عبور نمی کرد جریمه اش می کردم.بعد کم کم به این فکر افتادم که خدای مورچه ها باشم.فکر می کردم آنها هم پذیرفته اند تا اینکه یک روز یکی از آنها پایم را گاز گرفت،آنقدر محکم که گریه کردم.از آنروز تصمیم گرفتم خدای هیچ چیزی نباشم!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
خشم شب
یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 11:10

خشم شب

خوابیده بودیم که غافلگیرانه به آسایشگاه هجوم آوردند، چنان از خواب بیدارمان کردند که انگار از زمین و زمان بر سرمان گلوله و آتش می بارد.قرار نبود آخرین شب حضورمان در پادگان، خشم شب داشته باشیم.هر چه بود خوب توانستند غافلگیرمان کنند. تلافی شب هایی که پیش از آنکه گلوله ای شلیک کنند ما بند پوتین هایمان را هم بسته و آماده بویم را درآوردند.

باید با یک بشمار 3 به صف می شدیم و بعد راه پیمایی در کوهستان. چند کمین هم در طول مسیر گذاشته بودند که باید پراکنده می شدیم و در موقعیت دفاعی سنگر می گرفتیم.هر چه بود آنقدر خنده امان می گرفت که به جای دراز کشیدن روی زمین،  می ایستادیم و از خنده ریسه می رفتیم.فرمانده هم از پس آن همه سرباز چموش بر نمی آمد.

آن شب در آخرین لحظات پیش از آنکه آموزش نظامیمان تمام شود، فرمانده چند نیر رسام درون سلاحش گذاشت و یکی یکی ستاره ها و جهت یابی مسیر را در شب برایمان گفت.آنوقت خشم فرمانده به چهره ای اشک آلود برای خداحافظی بدل شد.    

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
Here I am
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 15:37
 
Here I am - this is me
من اینجا هستم ، این منم.
I come into this world so wild and free   Here I am - so young and strong
من راحت و آزاد به این دنیا آمده ام.من اینجا هستم  قوی و جوان  
It's a new day - in a new land
 این یک روز تازه است – در یک سرزمین تازه
And it's waiting for me
و در انتظار من است
Here I am
و من اینجا هستم
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بادهای متغییر 3
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 15:16
بادهای متغییر
روی پشت بام آپارتمان می رفتیم و از آنجا روی سر هر رهگذری که رد می شد، یک لیوان آب را خال می کردیم. ارتفاع زیاد بود و آبها پراکنده به آن پایین می رسید ولی به هر حال رهگذر خیس می شد و ما به هدفمان می رسیدیم. یک بار یکی از آنها متوجه ما شد و از راه پله ی آپارتمان آمد بالا دنبالمان. ما پشت خر پشته پنهان شده بودیم و او بعد از مدتی جستجو ما را پیدا نکرد و خواست برگردد. ما دیدیم که اگر همینطور بخواهد برود و ما را نبیند هیچ هیجانی ندارد. برای همین کمی سر و صدا راه انداختیم تا متوجه ما شد. آن روز پدربزرگ ما را توی اتاق حبس کرد و بعد مجبور شد در اولین فرصت به این حبس خاتمه دهد. مادربزرگ خودش به تنهایی تمام ریختو پاشهای اتاق را جمع کرد.
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بادهای متغییر 2
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 15:3
بادهای متغییر
مثل هر بچه ی دیگری که مغزش پر از سوالهای ناتمام است پرسیدم که اگر بخواهم به نفت برسم چقدر باید بروم زیر زمین. در پاسخم گفتند که از اینجا تا خانه پدربزرگ را باید بکنم.فکر می کنم این بهترین معیاری بود که می توانستند مسافت را به یک بچه 6 ساله بفهمانند.
نیم متر هم باغچه خانه را نکنده بودم که با گوش تاب خورده کشاندنم توی خانه.چند روز بعد رفتم چند قطعه از اسباب بازیهایم را توی چاله گذاشتم و پرش کردم. حالا دلم می خواهد بروم تمام گنج کودکیم را در در آن باغچه جستجو کنم.
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بادهای متغییر
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 14:36
بادهای متغییر
می دانستم النگوهای لاکی که رنگی بودند را خیلی دوست دارد.آنوقت 6 ساله بودم.یک روز که رفته بودیم بازار، چشمم به النگوها افتاد، خواستم برایم از آنها بخرند.هر چه گفتند که آنها دخترانه است و برای تو مناسب نیست حرفشان به گوشتم نرفت.اصلا هم نگفتم که آنها را برای چه می خواهم، از ابزار لجبازی که آن زمانها خیلی بکار می امد استفاده کردم تا برایم چند جفت النگوی رنگی دخترانه خریدند.بعد که به خانه رسیدیم رفتم پیشش. خانه اشان روبروی خانه امان بود. از او خواستم که چشمهایش را ببندد ، گفتم که چیزی برایش اورده ام. النگوها را که در دستش کردم چشمهایش را باز کرد و از هیجان مرا بوسید.
ما از آن محله رفتیم و دیگر ندیدمش، تا اینکه یک روز که توی خیابان می رفتیم اتفاقی با آنها برخورد کردیم.آنوقت ما 10 سالمان شده بود. ما را به هم معرفی کردند. او خجالت می کشید و خودش را پشت چادر مادرش پنهان می کرد ولی من خجالت نکشیدم و چشم به او دوختم، آنقدر نگاهش کردم تا در چادر مادرش ناپدید شد.
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
21grams
یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 17:57

بیست و یک گرم فیلم هیجان انگیزی ست، البته فقط برای تماشاگری که با صبر و حوصله فیلم تماشا می کند. و البته نباید هنگام دیدن فیلم سرت را بچرخانی، چون ممکن است بخشی کلیدی از اطلاعات داستانی را از دست بدهی.

فیلمنامه بیست و یک گرم فیلمنامه جاه طلبانه ای ست، پیش از دیدن فیلم غیر ممکن است تصوری از اندازه قطعه های خرد شده روایت و حد به هم ریختگی آن به ذهنتان خطور کند. بیست و یک گرم از این نظر تجربه ای کم نظیر است.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
21 گرم
یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 13:15

 

ما چند زندگی داریم؟

چند بار می میریم؟

گفته شده ما دقیقاً 21 گرم....

زمان مرگ از دست می دیم

همه

چقدر تو این 21 گرم جا میشه؟

چقدر از دست میره؟

چطور 21 گرم از دست می دیم؟

چقدر باهاشون میره؟

چقدر بدست میاد؟

چقدر بدست میاد؟

می شه 21 گرم

وزن 5 عدد 5 سنتی

وزن یک مرغ مگس خوار

وزن یک شکلات

چقدر 21 گرم وزن داره؟

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
آن روز
یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 12:53
آن روز در رستوران دیدمش.مردی همراهش بود و همراه غذایش ویسکی سفارش داد.گارسون ناهار را که آورد گیلاسها را به هم زدند و مقداری سر کشیدند.غذایشان خوراک ماهی بود. آن روز نمی شناختمش و همینطور به تمام حرکاتش دقت کرده بودم ولی امروز با تعجیب عکسش را روی صفحه اول مجله دی آرت دیدم.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
شیرین عبادی
دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 11:14

 

زندگي نامه زنان و مردان موفق

شیرین عبادی

من در سال 1326 در شهر همدان بدنيا آمدم . خانواده من فرهنگي و معتقد به دين اسلام بودند. پدرم هنگام تولد من رئيس اداره ثبت شهر همدان بود . پدرم يكي از اولين اساتيد حقوق تجارت بود . او كه نامش ؛ محمد علي عبادي ؛ است چندين كتاب نوشته است و در سال 1372 فوت كرد .
كودكي من در خانواده اي سرشار از مهر و محبت سپري شد. من دو خواهر و يك برادر دارم كه همگي تحصيلات عاليه دارند و مادرمان تمام وقت و عشق خود را صرف تربيت ما نمود .
من دريك سالكي به همراه خانواده به تهران آمدم و از آن پس ساكن اين شهر شدم . در دبستان فيروزكوهي تحصيل كردم و دوره دبيرستان را در دبيرستان انوشيروان دادگر و رضاشاه كبير به اتمام رسانيدم . در كنكور دانشگاه تهران شركت كردم و در سال 1344 وارد دانشكده حقوق شدم . دوره ليسانس را 5/3 ساله تمام كردم . بلافاصله در كنكور دادگستري شركت كردم و پس از طي شش ماه كارآموزي قضاوت در اسفند 1348 به عنوان قاضي رسما كار خود را شروع كردم . به موازات قضاوت در دادگاه به ادامه تحصيل پرداختم و در رشته حقوق خصوصي در سال 1350 از دانشگاه تهران با درجه ممتاز فوق ليسانس گرفتم .
در داگستري مشاغل متعددي داشتم و در سال 1354 به رياست شعبه 24 دادگاه شهرستان نائل آمدم. من اولين زني هستم كه در تاريخ دادگستري ايران به رياست دادگاه نائل آمدم . بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در بهمن 1357 چون براين اعتقاد بودند كه قضاوت در اسلام براي زنان ممنوع است من و بقيه خانم هاي قاضي را از سمت خود بركنار نمودند و ما را به پست اداري گماشتند . من را منشي همان دادگاهي كردند كه روزي رئيس آن بودم . به اين وضع همگي اعتراض كرديم . پست بالاتري براي ما در نظر گرفتند. و همه زنان قاضي از جمله من را به عنوان كارشناس در دادگستري به خدمت گماردند. ادامه اين وضع براي من غيرقابل تحمل بود بنابراين تقاضاي بازنشستگي قبل از موعود كردم و با آن موافقت شد . چون كانون و كلاء دادگستري مدتها پس از انقلاب بازگشائي نشده بود و بوسيله قوه قضائيه اداره مي شد بنابراين با درخواست وكالت من هم موافقت نمي شد و من عملا چندين سال خانه نشين شدم تا اين كه در سال 1371 توانستم پروانه وكالت بگيرم و دفتر و كالت خودم را تاسيس كنم .
از فرصت بدست آمده درزماني كه بيكاربودم استفاده كردم و به تاليف چند كتاب و انتشار مقالات متعددي در نشريات ايران پرداختم . پس از اخذ وكالت دفاع از پرونده هاي بسياري را قبول كردم كه تعدادي از آنها پرونده هاي ملي بوده است مانند وكالت خانواده مقتولين قتل هاي زنجيره اي (فروهرها) و يا عزت ابراهيم نژاد كه در حمله به كوي دانشگاه به قتل رسيد. دربرخي از پرونده هاي مطبوعاتي نيز شركت نموده ام . تعدادي كثيري از پرونده هاي اجتماعي نظير كودك آزاري را هم برعهده داشتم و اخيرا نيز وكالات مادر زهرا كاظمي- عكاسي كه در ايران به قتل رسيد – را هم بر عهده گرفته ام .
من در دانشگاه نيز تدريس مي كنم . هرسال تعدادي از دانشجويان خارج از ايران به عنوان كارآموز حقوق بشر نزد من كارآموزي مي كنند.
من ازداواج كرده ام همسرم مهندس برق است . دو دختر داريم يكي 23 ساله كه مهندس مخابرات است و در دروره دكتراي مخابرات در دانشگاه مك گيل واقع در كانادا ادامه تحصيل مي دهد و ديگري 20 ساله است و دانشجوي سال سوم حقوق است كه درتهران بسر مي برد.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
دختری شرور
دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 8:36

گوشه خیابان ایستاده، یک لباس پلنگی با طرح نظامی به تن دارد و مدام سیگار می کشد.ظاهرش نشان می دهد که از آن دخترهای شر است.چیزهایی می گوید که به آنها اعتنا نمی کنم، بعد جلو می آید و دود سیگارش را در صورتم رها می کند، من هم عکس العمل نشان می دهم و به عقب حلش می دهم.این حرکت من آغازگر دعوایی است میان ما. با هم گلاویز می شویم و او بسیار چموش است.در این میان از مرد روسی که کناری ایستاده و ما را تماشا می کند می خواهم تا بیاید و او را بگیرد.مرد روس تنها لبخندی می زند و دختر روس را تشویق می کند.مردهای روس خائن ترین مردها در حساس ترین لحظاتند.هر طور هست دستهایش را مهار می کنم و روی زمین می نشانمش.وقتی آرام می شود، دستهایش را رها می کنم. لباسم را می تکانم و به راهم ادامه می دهم.چشمانش برق می زنند، خوشحال است از اینکه توانسته شرارتش را به رخ یک پسر خارجی بکشاند.

توی قایق نشسته ام تا عرض رودخانه را طی کنم، به او فکر می کنم، قایقران به شانه ام می زند و می گوید پسر جان کجایی؟ کرایه ات را بده. 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
خاطرات شخصی ولادیمیر پوتین
شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 14:57

ازدواج "ولاديمير پوتين" با "لودميلا پوتينا"
ولاديمير پوتين: وقتي كه وارد دانشگاه شدم, خوب ... طبيعيه كه بعد از مدتي همه دانشجويان دوست دختر پيدا مي كنند. من هم با دخترهاي زيادي آشنا شدم ولي هيچكدوم از اين آشنايي ها عشق واقعي من نبود جز يك مورد... "لودميلا".... لودميلا پزشكي مي خوند و ما تصميم داشتيم كه روابطه مون رو با ازدواج محكمتر كنيم. همه كارها رو هم انجام داده بوديم. مثلاَ تقاضاي ازدواج رو به محضر عقد و ازدواج داده بوديم. والدين دو طرف همه چيز رو آماده كرده بودند. انگشتر و كت و شلوار و خلاصه همه چيز خريداري شده بود. ولي همه چيز در يه لحظه بهم خورد....! من در آخرين لحظه كنار كشيدم... اين يكي از سخترين تصميمات زندگيم بود. هر چند كه من با اين تصميم در نظر والدين او مثل يك آدم سنگدل مجسم شدم ولي ديدم بهتره كه همين الان از هم جدا بشيم تا اين كه بعداَ هم او و هم من دچار عذاب بشيم. البته من چيزي رو مخفي نكردم و همه چيز رو براش توضيح دادم. تمام حقيقت رو و همه چيزهايي كه فكر مي كردم لازمه, بهش گفتم. علت بهم خوردن عروسي ما هم چيزي جز يك دسيسه نبود! البته او كمي ديرتر با شخص ديگري ازدواج كرد و من هم الان اصلاَ پشيمان نيستم. ماجراي پيچيده اي بود!
دوست پوتين: من از دوست دختر او خوشم مي اومد.. او دختر خوبي بود.. پزشك بود و روحيه قوي اي هم داشت. بالاخره او زني بود كه مي تونست به خوبي از پوتين مواظبت كنه... نمي دونم او ولاديمير رو دوست داشت يا نه؟ ولي هميشه به فكر سلامتي ولاديمير بود... نمي دونم چه اتفاقي به اونها رخ داد كه اين ازدواج بهم خورد ولي من فكر مي كنم بلاخره يه چيزي شده بود چون والدينشون موافق اين ازدواج بودند.... ولاديمير هم چيزي در اين باره به من نمي گفت. فقط يه بار گفت كه همه چيز تمام شد! او خيلي غصه مي خورد و ناراحت بود. اينگونه حوادث روي او خيلي تاثير مي گذاشت. من احساس مي كردم كه او از نظر روحي خيلي رنج مي كشد. او آدم احساساتي است ولي نميدونه كه چطور بايد احساساتش رو بيان كنه ... براي نمونه من به او گفتم كه تو اصلاَ بلد نيستي حرف بزني! تو خيلي تند صحبت مي كني! بعضي مواقع نبايد تند صحبت كرد! البته حالا خوب و عالي حرف مي زنه... نمي دونم از كجا ياد گرفته!
پوتين: البته من چهار سال بعد با همسر فعليم آشنا شدم و ازدواج كرديم. چگونگي آشنايي ما هم جالب بود... من در سن پترزبورگ كار مي كردم. دوستم به من تلفن زد و من رو به تئاتر دعوت كرد. او گفت كه بليت خريده و دو تا دختر هم همراه او هستند. وقتي به تئاتر رفتم متوجه شدم كه واقعاَ دو دختر هم همراه او بودند! روز بعد دوباره به تئاتر رفتيم. اين بار من بليت خريدم. روز سوم هم به همين ترتيب... اونجا بود كه من با يكي از اين دخترها, يعني "لودميلا" همسر آينده ام آشنا شدم... (اتفاقاَ اسم اون هم مانند نامزد قبليم لودميلا بود!) تقريباَ سه سال و نيم اين دوستي ما به طول كشيد... من 29 سالم بود و عادت كرده بودم كه نقشه همه چيز رو از قبل بكشم.... لودميلا پنج سال از من كوچكتر بود... دوستانم مي گفتند.. بس است... ديگه بايد ازدواج كني! البته فكر كنم اونا از حسوديشون بود كه اين حرفها رو مي زدند... ولي با وجود اين خودم هم احساس مي كردم كه اگه طي دو سه سال آينده ازدواج نكنم, ديگه هيچ وقت ازدواج نخواهم كرد. هر چند به زندگي مجردي عادت كرده بودم, ولي اين لودميلا بود كه همه چيز رو بهم زد!
لودميلا پوتينا: من متولد كالينينگراد هستم. من به عنوان مهماندار در پروازهاي داخلي كار مي كردم. پرواز خارجي جزو پروازهاي كالنينگراد نبود. زيرا كالنينگراد يه شهر بسته بود. اين شهر سيستم هواپيمايي جوان و كم جمعيتي داشت. من به همراه دوستم براي سه روز به لنينگراد اون روز و سن پترزبورگ امروزي پرواز كرديم ... او هم مهماندار گروه ما بود. او منو به تئاتر دعوت كرد. اون رو هم يكي از آشنايانش به تئاتر دعوت كرده بودت. او مي ترسيد به تنهايي به تئاتر بره... براي همين از من خواست كه همراهيش كنم. آشناي او وقتي فهميد كه من هم همراه دوستم هستم, اون هم دوست خودش ولاديمير رو دعوت كرد. من, دوستم و آشناي او سر قرار يعني خيابان "نفسكي" رفتيم.... ولاديمير كنار گيشه تئاتر منتظر بود... سر و وضع او راستش رو بخواهيد چندان جالب نبود... حتي فقيرانه به نظر مي اومد!.. من اگه او رو تو خيابون مي ديدم, اصلاَ توجهي بهش نمي كردم!!!
قسمت اول نمايش رو ديديم و در وقت استراحت به بوفه رفتيم... عمدتاَ من شوخي مي كردم و سعي مي كردم كه همه رو بخندونم... اما اونها عكس العمل چنداني از خودشون نشون نمي دادند...اما اين باعث رنجش من نمي شد... بعد از پايان كنسرت قرار گذاشتيم دوباره با هم ملاقات كنيم و به تئاتر بريم... ما فقط براي سه روز به سن پترزبورگ اومده بوديم و دلمون مي خواست كه هر چه بيشتز از زندگي هنري شهر بهره مند بشيم.. ما فهميديم كه ولاديمير كسي است كه مي تونه به راحتي بليت هر تئاتري رو پيدا كنه... روز بعد واقعاَ به تئاتر رفتيم... اما اينبار اون شخصي كه ما رو با ولاديمير آشنا كرد, همراهمون نبود...
"
سرگي رولدوگين" دوست ديگه پوتين: اولين اتومبيلي كه من خريده بودم, "ژيگولي" بود... چون چند بار به ماموريت هاي هنري به ژاپن رفته بودم, وضع ماليم از ولاديمير بهتر بود... هميشه از ماموريتهاي هنري خودم براي ولاديمير سوغاتي مي آوردم... يه دفعه با هم قرار گذاشتيم كه بريم تئاتر... قرار بود كه در خيابان نفسكي با هم ملاقات كنيم.. ولاديمير به من گفت كه: "دو دختر به سراغ تو آمده و خواهند گفت كه از طرف من هستند... من بعد از 15 دقيقه خودم رو به شما مي رسونم و بعد با هم به تئاتر خواهيم رفت..." دخترها درست سر وقت اومدند... يكي از اونها لودميلا بود... ما در ماشين منتظر آمدن ولاديمير شديم... من خيلي معذب بودم كه اين دو دختر در ماشين من نشسته بودند.... آخه آشنايان زيادي از كنار ماشين من رد مي شدند و با من احوالپرسي مي كردند! مرا خوب مي شناختند... وضع چندان جالبي نبود... ما حدود يك ساعت انتظار كشيديم و در تمام اين مدت من با حرفهاي خودم اين دو دختر جوان و خسته كردم... بالاخره ولاديمير اومد... بايد بگم كه او هميشه دير مي كرد... ما به تئاتر رفتيم... من اصلاَ يادم نمياد كه موضوع نمايش چي بود؟ فقط يادمه كه تعداد زيادي از كساني كه از كنار ماشين من رد شدند, منو شناختند!!!
لودميلا: بعد از سه روز رفتن به تئاتر ما بايد خداحافظي مي كرديم... ما در مترو ايستاده بوديم... دوست ولاديمير كمي دورتر از ما ايستاده بود... او ولاديمير رو شخصي مي دونست كه هيچ گونه نشونه اي, آدرسي و از همه مهمتر شماره تلفن منزلش رو به كسي نميده.... ولي اون روز خيلي عجيب بود كه ولاديمير شماره خونه اش رو به من داد... بعداَ دوستش به من گفت كه بعد از اينكار به ولاديمير اعتراض كرده و گفته كه مگه عقل از سرت پريده بود كه شماره ات رو دادي؟
بعدش هم در مورد محل كارش به من گفت كه در "پليس جنايي" كار مي كنه... بعد از گذشت مدتي فهميدم كه در "ك.گ.ب" كار مي كنه... البته در اون زمان براي من اين دو تا فرقي نداشتند... حالا فرق اونها رو مي فهمم..!!
ولاديمير پوتين: اين درسته كه من به لودميلا گفتم كه در اداره پليس كار مي كنم. چون كه كارمندان سازمان امنيت بويژه سازمان اطلاعات از محل هاي كار پوششي برخوردار بودند... اگه محل كار واقعي كسي مشخص مي شد, ديگه اون رو به خارج از كشور نمي فرستادند... تقريباَ همه همكارام كارت پليس جنايي رو داشتند... من هم همين كارت رو داشتم... من هم مجبور بودم اينطور يگم... چون كه نمي دونستم كه عاقبت آشنايي ما به كجا ختم ميشه!!
لودميلا: البته من در شهر خودم كالنينگراد شماره تلفني نداشتم كه به پوتين بدم... براي همين ابتدا من به او تلفن مي كردم و بعد براي ديدنش پرواز...! هر كسي سر قرارهاش يه جوري حاضر ميشه.. ولي من سر اين قرارم با هواپيما به ملاقات او مي رفتم... البته شعبه هواپيمايي اي كه من در اونجا كار مي كردم, به سن پترزبورگ پرواز نداشت. من از سه چهار روزي كه تعطيل بودم استفاده مي كردم و به سن پترزبورگ پرواز مي كردم. من در اولين سفرم به سن پترزبورگ عاشق اين شهر شدم و بعدش عاشق ولاديمير... اونهم با شدت زياد.... مشخصاَ در ولاديمير چيزي بود كه من رو به خود جذب مي كرد... او آدم معمولي ولي توداري بود... البته من اون سالها به طور كلي قصد ازدواج نداشتم ولي به طور مشخص با ولاديمير ... چرا... بعد از گذشت 3 تا 4 ماه من مطمئن شدم كه او همان كسي است كه من مي خوام!...
حالا اين كه چطور شد ولاديمير بعد از نزديك به چهار سال تصميم قطعي خودش رو گرفت هم داستان جالبيه... (هر چند كه با طرز گفتنش منو نصف عمر كرد...) يه روز تو خونه اونها نشسته بودم... او به من گفت: دوست عزيزم... تو تا حالا متوجه شدي كه من چطور آدمي هستم... من آدم چندان راحتي نيستم... آدمي تودار و گوشه گير و ساكتم... بعضي وقتها هم سختگير و شديدالحن و ممكنه كه باعث آزردگي كسي بشه و از اين جور حرفا... بعدش هم گفت كه تو هم حتماَ در اين مدت طولاني تصميمت رو گرفتي؟...
با اين صحبتها ديگه من حساب كار خودم رو كردم و فهميدم كه الان "لحظه نهايي" يا بهتر بگم "وقت جدايي" هستش و بايد از هم جدا بشيم... من به او گفتم: آره.. تصميم خودم رو گرفتم... او با شك و ترديد پرسيد: گرفته اي؟ در اين موقع من ديگه كاملاَ مطمئن شده بودم كه ديگه كار تمومه و ما از هم حتماَ جدا مي شيم...!
بعدش گفت: پس اگه اينطوره, من تو رو دوست دارم و پيشنهاد مي كنم كه فلان تاريخ با هم ازدواج كنيم!!! چرخشي بي نهايت غير منتظره!!!
منهم گفتم موافقم... بالاخره ما بعد از سه ماه با هم ازدواج كرديم... جشن عروسي مون رو در ساحل رود "نوا" برگزار كرديم... ما اين واقعه رو خيلي جدي گرفتيم و اگه عكسهاي عروسي ما رو ببينيد, متوجه خواهيد شد كه هر دوي ما خيلي جدي بوديم... قبل از رفتن به آلمان ماشا دختر اولم به دنيا اومد, همگي از زايشگاه يه سر رفتيم خونه سرگي دوست ولاديمير و در واقع جشن تولد ماشا رو اونجا برگزار كرديم... يادش بخير... عصرها چه رقصهايي مي كرديم... ولاديمير خوب مي رقصه...!!!
سرگي دوست پوتين: اونها خيلي به هم ميومدند... كاملاَ مناسب هم بودند.. بعداَ البته لودميلا هم از بيان نظرش ترسي به خودش راه نمي داد و سر حرفش مي ايستاد...خودش مي گفت كه من بعضي وقتها خيلي أتشي مي شم. راست هم مي گفت... به عنوان مثال يه بار من يك صندلي راحتي خريده بودم و هر كاري كه مي كردم, نمي تونستم اون رو تو صندوق عقب ماشين جا بدم.. اصلاَ اين صندلي لعنتي نمي خواست وارد ماشين بشه... تازه خيلي هم سنگين بود.. لودميلا هم همينطور ايستاده بود و هي پيشنهاد مي داد كه بايد اون رو از اين طرف تو صندوق عقب بذاري نه از اين طرف... من هم گفتم: لودميلا... لطفاَ ساكت!... بعد از اين حرف من كم مونده بود كه از كوره در بره... كه البته در رفت... چون بعدش گفت: من نمي فهمم شما مردا چرا اينقدر احمق هستيد؟!!!!....

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
هامر
شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 14:30

این هم ماشین مورد علاقه من "هامر" البته من رنگ مشکی شو بیشتر دوست دارم!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
اینجا کشور من است با فرهنگ خاص خودش
شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 11:14

اینجا کشور من است با فرهنگ خاص خودش

از فرودگاه که بیرون می آیم وسائل را می گذارم داخل تاکسی و راه می افتیم.....

کجا بودی؟ برای چکاری رفته بودی؟ چند سالته؟ پدرت چکارست؟ اونجا چکار می کردی؟ این که باهات تماس گرفت کی بود؟ و ....

اینها همه سوالاتی است که راننده تاکسی از من می پرسد، حرفهایی که او از وضعیت کار و زندگی خصوصیش به من زد را فاکتور گرفتم. در پایان هم وقتی می بیند من به سوالاتش جوابی نمی دهم می گوید : سعی کن اچتماعی باشی، برو کمی جوک و حرف یاد بگیر تا بتونی تو اچتماع حرف برای گفتن داشته باشی!!!

این راننده تاکسی را مقایسه می کنم با راننده های تاکسی کشورهای دیگر که از ابتدا تا پایان مسیر یک کلام هم با تو سخن نمی گویند مگر سخن لازم و مرتبط با کارشان پیش آید.اینجا همه به خودشان اجازه می دهند از همان اول وارد حریم خصوصی هم شوند.

 

می روم میدان فردوسی تا چند دلار باقی مانده از سفر را تبدیل کنم.داخل صرافی رسمی می شوم،می پرسم نرخ تبدیل دلار چقدر است، می گوید : خرید 923 تومان و فروش 925 تومان. دلارها را می دهم تا تبدیل کند.پول را که می شمارم می بینم که 4000 تومان کم است. می گویم که پولی که من دادی کم دارد.می گوید کارمزدش را کم کرده ام!!!!!!!!   مگر خرید و فروش شما نرخ ندارد، دیگر کارمزد چه صیغه ای است؟ می گوید برو جانم خیرش را ببینی ما هم باید به فکر سود خودمان باشیم.

این را مقایسه می کنم با تبدیل پول در خارج از کشور که دقیقا طبق نرخ تبدیل است و فاکتور کامپیوتری آن را هم تحویلت می دهند، حالا چه 100 دلار باشد چه 1000 دلار.

با خودم می گویم مگر دزدی شاخ و دم دارد!!!!!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
آتلی کویا
چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 15:1

آتلی کویا یک دختر مکزیکی با یک لباس سرخپوستی و کلاهی بزرگ که پشت گردنش انداخته بود.صدایش کردم و فکر کرد تصمیم دارم از چیزهایی که به خودش آویزان کرده بخرم.چیزهایی از چوب ساخته بود که ظاهرا صنایع دستی مکزیک بودند.آتی کویا خیلی راحت برخورد نمی کرد و ترجیح می داد همام دستفروش ساده باشد تا همصحبت آدمهایی که آنجا بودند.چند کلامی صحبت کرد و از خودش و کارش گفت ولی خیلی جدی و سرد و این چهره که سعی می کرد به دور از هیاهو و ازدحام آنجا خودش را سخت و خشن جلوه دهد هیچ تغییری نکرد.به او گفتم که درباره اش در وبلاگم خواهم نوشت و خواستم از آن مد لباس سرخپوستی که به تن داشت عکسی بگبرم.آتلی کویا از من خواست هیچ کدام از گفته های شخصیش را ننویسم و اجازه نداد از او عکس بگیرم.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |