تبليغاتX
بيگانه

بازگشت
سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 12:14
امشب ساعت ۹ شب به وقت اینجا پرواز خواهم کرد به سمت سرزمینی که موطن است و زادگاه. حقیقتی است پذیرفتنی که زندگی در سرزمین مادری من پر از مشقت است و مشکلات و نا ملایمات اچتماعی که بخشی از آن به فرهنگ و دیدگاهمان به زندگی بر می گردد و بخشی دیگر به چرخوانندگان آن.

اگر به زندگی اچتماعی اینجا معتاد می شوی و چنین آرامشی را هیچوقت در کشور خودت نمی بینی محصول نظم و اچتماع خودساخته آنهاست که ما فاقد آنیم.

وقتی در اچتماع هر نوع آدمی را می بینی با انواع و اقسام لباس ها و آرایشها بدون آنکه مواتع اچتماعی مثل سایه ای سیاه بر آن سایه انداخته باشند.وقنی فرهنگ دزدی کردن و کلاه گذاشتن سر هم مانند آنچه ما به وفور داریم و همیشه باعث سلب آرامش است اینجا نمی بینی.وقتی دروغ چیز غریبی باشد در اچتماع و هزارن چیز دیگر.آنوقت در حالی که از بازگشتت به موطنت بسیار خوشحالی ولی احساس می کنی همه ی آن ناملایمات در انتظارت توست.  

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بیگانه
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 16:3
«مردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد می‌تواند بی‌هیچ رنجی، صد سال در زندانی بماند. چون آن‌قدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود.» بیگانه (صفحه‌ی 109)
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بیگانه
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 14:34
آیا باید بیگانه بود؟

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
خداحافظ ایران تا دیداری دوباره .........................
یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت 9:8

 

 

خداحافظ ایران تا دیداری دوباره .........................

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
یک بام و دو هوا
یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت 8:54
 

 

یک بام و دو هوا

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
میم مثل مادر
شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 11:51

دیروز رفتم سینما و فیلم "میم مثل مادر" به نویسندگی و کارگردانی رسول ملاقلی پور را دیدم.

نمی خواهم درباره ماجرای فیلم چیزی بنویسم و همین بس که مانند سایر کارهای ملاقلی پور بگونه ای اثر به ماجرای جنگ ایران و عراق بر می گردد اما این با ر از نگاهی دیگر.

فیلم سرشار از صحنه های متاثر کننده و تراژدی است بگونه ای که اکثر تماشاچیان را با چشمانی پر از اشک از سالن سینما روانه می کند و گاها صدای هق هق های بلند نیز به گوش می رسد.

هر چند که داستان فیلم غلو شده است و به راحتی زمان را برش می دهد و به هر جا می خواهد می رود و در بعضی جاها حادثه های تصادفی به کمک فیلم نامه می آیند ولی نکات زیر از در فیلم برایم جالب بود :

-          مادر و احساس های مادری یکی از تم های اصلی فیلم است که بطور موثری نمود دارد.

-    نگاه فیلم به انسانها برایم جالب بود، مثلا جایی که پسر بچه یک دختر خیابانی را فرشته خطاب می کند و یادآور او می شود که مادری نگران و چشم به راه اوست.

-    بازی و بیان جمشید هاشم پور که در فیلم نقش یک آزاده ارمنی را بازی می کند بسیار درخشان است و تا بسیار از بازی و بیان او در این فیلم خوشم آمد.

-          در کل ملاقی پور موفق شده باز هم مقوله جنگ را بطور غیر مستقیم و کاملا هنری به نمایش در آورد.

 

کارگردان:  رسول ملاقلی پور

بازيگران: گلشیفته فراهانی، حسین یاری، شراره دولت آبادی، جمشید هاشم پور، سحر دولتشاهی، امیرحسین صدیق، مرضیه برومند، حنانه شهشهانی

......................................................

ديگر عوامل:

فیلمنامه: رسول ملاقلی پور
موسیقی متن: آریا عظیمی نژاد

......................................................

خلاصه داستان: فیلم درباره زندگی سپیده است. پزشکان دلیل وضعیت نابسامان حال سعید پسر سپیده را ناشی از استنشاق گازهای شیمیایی در زمان جنگ می دانند.

......................................................

يادداشت: این فیلم جدیدترین ساخته رسول ملاقلی پور است. آخرین ساخته ملاقلی پور « مزرعه پدری » نام داشت که در سال 1383 در سینماهای تهران به روی پرده رفت.

......................................................

سال ساخت: 1385

سال اکران: 1386 - ()

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
هامر 2007
چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 8:55

دیروز وحید تماس گرفت، پشت تلفن صدایش از شدت هیجان می لرزید.گفت که می آید دنبالم و یک سورپرایز به همراه خود دارد.گفتم باشد، منتظرم.سورپرایز دیروزش یک ماشین هامر 2007 بود.یک هامر آمریکایی که بیشتر شبیه یک تانک زرهی بود تا ماشین. گفت که این مدل که گرفته ضد گلوله است، داخل درهایش سرب ریخته اند و آنقدر از امکاناتش گفت که سر درد گرفتم.

به این فکر می کردم، کسی که تنها فرزند خانواده است، یک آپارتمان با سی واحد تجاری دارد که هر کدام ماهانه میلیونها تومان درآمد برایش می آورد. استخر خصوصی دارد.خانه های ویلاییش از همین لواسان خودمان شروع می شود تا به هامبورگ و مناطق جنوبی اسپانیا می رسد، اگر هر ماه ماشین عوض نکند پس چه کار کند!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
My Imortal- Evanescence
چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 8:43

I am so tierd of being here

من از بودن در اينجا خيلي خسته ام

Suppressed by all of my childish fears

بوسيله ترسهاي كودكانه ام سركوب شده ام

And if u have to leave

و اگر تو بخواهي تركم كني

I wish that you would just leave

آرزو مي كنم كه واقعا مرا ترك كني

Because your presence still lingers here

زيرا وجود تو هنوز دارد اينجا پرسه مي زند

And it won't leave me alone

و نمي خواهد مرا به حال خود بگذارد

These wounds won't seem to heal

انگار كه اين زخمها نمي خواهند التيام پيدا كنند

This pain is just too real

اين عذاب خيلي واقعي به نظر مي رسد

There is just too much that time can't erase

آنجا چيزهاي زيادي وجود دارد كه گذشت زمان هم نمي تواند آنها را از بين ببرد

When you cried I'd wipe away all of your tears

وقتي تو گريه مي كردي من تمام اشكهايت را پاك مي كردم

When you'd screem I'd fight away all of your fears

وقتي تو فرياد مي زدي من با تمام ترسهاي تو مي جنگيدم

And I've held your hand through all of these years

من در تمام اين سالها مي خواستم در آغوش تو باشم

But you still have all of me

اما تو آرام آرام تمام وجود من شدي

You used to captivate me

تو مرا اسير خودت كرده بودي

By your resonating ligh

با طلعلو نور خود

 But now I am bound by the life you left behind

اما حالا من وابسته به زندگي اي هستم كه تو پشتش را خالي كرده اي

These wounds won't seem to heal

انگار كه اين زخمها نمي خواهند التيام پيدا كنند

This pain is just too real

اين عذاب خيلي واقعي به نظر مي رسد

 

My Imortal

Evanescence

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
نیایش
دوشنبه هشتم آبان 1385 ساعت 9:59

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
سی دقیقه
شنبه ششم آبان 1385 ساعت 11:17

Mama, Papa forgive me  بابا ماما مرا ببخش
Out of sight, out of mind دور از چشم دور از ذهن 
Out of time to decide به دور از زمان می خواهم تصمیم بگیرم
Do we run? Should I hide آیا داریم عجله می کنیم؟ باید پنهان شوم؟
For the rest of my life  برای تمام زندیگم.

Can we fly? می تونیم پرواز کنیم؟
Do I stay? آیا باید بمونم؟
We could lose ممکنه ببازم.
we could fail ممکنه شکست بخورم

In the moment برای یک لحظه
It takes فقط یک لحظه طول میکشه
To make plans که تصمیم بگیری
or mistakes و یا اشتباه کنی

30 minutes, a blink of an eye سی دقیقه به اندازه یک چشم بهم زدن طول میکشه
30 minutes to alter our lifes سی دقیقه برای درست کردن زندگیمون
30 minutes to make up my mind سی دقیقه برای بازسازی ذهنم
30 minutes to finally decide و برای اینکه سرانجام تصمیم خودمو بگیرم

30 minutes to whisper your name
30 minutes to shoulder the blame
30 minutes of bliss, 30 lies
30 minutes to finally decide


Carousels
in the sky
That we shape
with our eyes
Under shade silhouettes
casting shapes
crying rain

Can we fly ?
do I stay ?
We could lose,
we could fail
Either way,
options change
chances fail,
Trains derail.

30 minutes, a blink of an eye
30 minutes to alter our lifes
30 minutes to make up my mind
30 minutes to finally decide
30 minutes to whisper your name
30 minutes to shoulder the blame
30 minutes of bliss, 30 lies
30 minutes to finally decide

سی دقیقه
سی دقیقه سرنوشت ساز
دقیقه های که نجوا می کنید اسمتان را
سرزنش می کنید خودتان را
احساس خوشبختی می کنید
میگساری می کنید
در اسمان.......................
و ما شکل می گیریم
با چشمهایمان
طراحی همه سر و صورت
با گریه باران ...ما می توانیم پرواز می کنیم؟"افسوس که نه"
من می تونم بمونم؟"نه حال ماندن است نه رمق رفتن"
ما که می تونستیم شکست بخوریم یا گم بشیم
و شانس نیاوریم همچون بیرون رفتن قطاری از ریل
دقیقه های که زندگیمان را تغییر می دهیم"مانند یک دل بستن"
زما نیکه ذهنمان را می سازیم؟؟؟...


نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
جزیره ماداگاسکار
دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت 15:27
 

جزیره ماداگاسکار

یک انیمیشن فیلم که اگه ببینیدش حتما خوشتون میاد.

ملمن یه زرافه کودن که بعضی وقتها یه حرفهای عتیقه ای می زنه!

گلاریا که همه از اون خیلی حساب می برن. به نسبت عاقل تره از بقیست.

آلکس که معرفتش تو دوستی باعث میشه یه ماجرای جذاب خلق کنه.

و مارتین که همیشه دردسر سازه.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |