تبليغاتX
بيگانه

میان ابر و خورشید
یکشنبه سی ام مهر 1385 ساعت 12:55
 

تو وقتی در آسمانی، میان ابرها و خورشید قرار گرفته ای، چه احساسی داری؟ به چه چیزی فکر می کنی؟

من یکبار در این فضا در ذهنم به بعد از سقوط فکر می کردم که همینطور که از ابرها می گذشتم مسافری را می دیدم که کودک خوردسالش در آسمان بالا می رفت و رشد می کرد.

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بحثی کشاف در لباس پوشیدن آمریکائیان
شنبه بیست و نهم مهر 1385 ساعت 10:31

بحثی کشاف در لباس پوشیدن آمریکائیان
لباس پوشیدن آمریکایی ها بسیار جالب است. تقریبا می شود گفت لباس پوشیدن آمریکایی ها برای وقتی که از خانه بیرون می روند، مثل لباس پوشیدن اروپایی هاست در شرایطی که اروپایی ها به خانه می روند و می خواهند بخوابند و لباس پوشیدن اروپایی ها وقتی که می خواهند به خیابان بروند، کمابیش شبیه لباس پوشیدن ایرانی هایی است که می خواهند به مهمانی بروند و البته لباس پوشیدن ایرانی هایی که برای میهمانی شب می روند( همراه با یک کیلوگرم لوازم آرایشی اضافه و پنجاه گرم کمبود دماغ عمل شده) شبیه جی جی های اروپایی است که در کافه ها و نایت کلاب ها منتظر مشتری هستند. واقعا که پیشرفت های شایانی کردیم، باور کنید راست می گویم.
به نظر من موارد زیر در لباس پوشیدن امت شهیدپرور آمریکا قابل رویت و گفتنی است:
1) آمریکایی ها اصلا به ظاهر افراد توجه ندارند، البته در خیلی موارد به نظر می رسد به باطن افراد هم توجه ندارند.
2) یک آمریکایی همیشه آنقدر اعتماد به نفس دارد که اصلا لازم نیست به سرووضعش برسد. همین که هست خوب است.
3) معمولا آمریکایی ها یا در دفتر کارشان هستند، یا در خانه شان و روزانه چهار ساعت در داخل اتومبیل در حال بالا بردن قیمت نفت به سر می برند. آنها در خانه لباس خانه را می پوشند، در محل کار هم لباس کار می پوشند که همان لباس خانه است، در داخل اتومبیل هم طبیعتا لباس راحت می پوشند. فرق اروپایی ها و آمریکایی ها این است که پیاده روی یا استفاده از وسایل نقلیه عمومی برای آمریکایی ها معنی ندارد. ولی اروپایی ها به خیابان می روند و برای رفتن به خیابان لباس شیک می پوشند.
4) یک آمریکایی بطور طبیعی و در صورتی که بازیگر هالیوود نباشد، اضافه وزن و عدم تناسب اندام دارد، و هیچ لزومی هم نمی بیند که این موضوع را پنهان کند، بنابراین لباس در آمریکا بیشتر از اینکه عیب اندام را بپوشاند، معمولا آن را بیشتر نشان می دهد.
5) اصولا یک آمریکایی یا هنوز بچه خانواده است، یا دوست دختر دارد، یا ازدواج کرده است، یا پیر شده است. در هیچکدام از این حالات مفهومی به نام جلب توجه وجود ندارد. ضمن اینکه معمولا کل جامعه آمریکا کمابیش یک خانواده است. درحالی که یک اروپایی هیچ وقت بچه خانواده نیست، بلکه با بچه های دیگر بزرگ می شود، و وقتی بالغ می شود یا در حال تغییر دادن دوست دختر است، یا تازه جدا شده، یا هرگز ازدواج نمی کند، و تا وقتی هم که پیر بشود نیاز به جلب توجه دارد، به همین دلیل یک اروپایی همیشه در حال جلب توجه دیگران است. در جوامعی مثل ایران یا در دنیای اسلام همین جلب توجه در اندازه کوچکتر اتفاق می افتد، یعنی در اندازه ای که فرد دیده می شود( مثلا زنان ایرانی مساحت جلب توجه شان به اندازه گردی صورت است، به همین دلیل ده برابر اروپایی ها و شصت برابر آمریکایی ها لوازم آرایشی مصرف می کنند.)
6) در این روزهایی که آدمهای آمریکایی را دیدم، هنوز موفق به دیدن کسی که اصطلاحا به او خوش تیپ می گویند نشده ام. تقریبا اکثر آدمهایی که دیده ام انگار تازه از خواب بیدار شده اند و یا به جای اینکه سروصورت شان را بشویند، گربه صورت شان را لیس زده است.
فکر کنم همین جوری پیش برود، خودم هم یواش یواش با پیژاما به خیابان می روم.

منبع : http://www.doomdam.com

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
امروز
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 13:53

امروز درس بزرگی گرفتم.اینکه بعضی وقتها باید به بعضی چیزها خاتمه داد.اینکه انسان در حیطه روابطش نیاز نیست همه را حفظ کند.اینکه وقتی می بیند چیزی دارد به ضررش تمام می شود در اولین فرصت آن را قیچی کند و بیندازد سطل زباله.کشش ندهد.به راحتی نه بگوید.

دیگر اینکه قدرت انسان زمانی متبلور می شود که لجام امور را به دست می گیرد و بر خلاف امیال، اراده محدود کردن بعضی چیزها را در خود نشان می دهد.این قدرت است و نبودش ضعف است.احساس نشستن روی نوک قله را دارد و از آن بالا نگریستن به منظره ای که همه چیز در آن تحت کنترل است.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 10:25

و بيا تا جائي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را
مثل يك قطعه آواز به خود جذب كند
پارسايي است در آنجا كه تو را خواهد گفت:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
تجربه اي براي يك شب
جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 19:24

 تجربه اي براي يك شب

چند شب پيش رفته بودم آرايشگاه، آرايشگر پرسيد كه چه مدلي مي خواهم موهايم را كوتاه كنم.مثل هميشه گفتم : معمولي.گفت كه حيف است موهايم را معمولي كوتاه كنم و پيشنهاد داد كه يكي از به روز ترين مدلهاي 2007 را انتخاب كنم، بعد چند مدل مختلف را كه به نظرش بيشتر به من مي آمد در مانيتور كامپيوترش نشانم داد.

مدلهاي جالبي بودند آنقدر جالب كه اگر من موهايم را آنطور آرايش مي كردم مجبور بودم يك ماهي مرخصي بگيرم و خودم را در خانه حبس كنم.بالاخره به او گفتم كه هر مدلي كه فكر مي كند بهتر است را انتخاب كند فقط بگونه اي باشد كه بشود درستش كرد.

خلاصه آن شب آرايش موهايم با كمك ژل هاي دست ساز آرايشگر جوان به طرز فجيعي ، 2007 شد.بي نظمي كامل در موها و كاملاً سيخ.

براي خودم هم جالب شده بود و دلم مي خواست همانطور خودم را به خانه برسانم و چند عكس يادگاري از آن قيافه بردارم.مي دانم كه ولع تجربه هر چيز، آخر كار دست من مي دهد.

از آرايشگاه كه خارج شدم، خلوت ترين مسير را انتخاب كردم و سعي كردم هر چه سريعتر خودم را به خانه برسانم. بامزه ترين متلكي كه در طول مسير شنيدم از دهان پسر كوچكي بود كه خطاب به پدرش گفت : بابا، شرط مي بندم اين پسره با اديسون نسبت داره!

بالاخره هر طور بودم خودم را به خانه رساندم و و در اين فكر بودم كه پيش از آنكه دوش بگيرم، چند عكس از اين وضعيت بردارم.در خانه را كه باز كردم ديدم يك عالمه مهمان داريم!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بزرگی
یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت 14:32

بعضی مردم بزرگ زاده می شوند

بعضی مردم بزرگی را بدست می آورند

و بعضی مردم بزرگی را به خود می بندند

ویلیام شکسپیر
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
یک نمایش تک پرده ای روی آب
یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت 14:18

یک نمایش تک پرده ای روی آب

 

متن گفتگو واقعا روی فرکانس اضطراری کشتيرانی روی کانال 106 سواحل فینیسترا گالاچیاميان اسپانيايي ها و آمريکایي ها در 16 اکتبر 1997 ضبط شده.

 

اسپانیایی ها: آ ۸۵۳ با شما صحبت ميکند. لطفا پانزده درجه به جنوب بچرخيد تا از تصادف اجتناب کنيد. شما داريد مستقيما بطرف ما می آييد. فاصله 25 گره دریایی.

 

آمریکایی ها : ما به شما پيشنهاد مي کنيم پانزده درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد

اسپانیایی ها : تکرار مي کنيم. پانزده درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نکنيد.

 

آمریکایی ها( يک صدای ديگر) : کاپيتان يک کشتی ايالات متحده آمريکا با شما صحبت می کند. به شما اخطار مي کنيم پانزده درجه به شمال بچرخيد تا تصادف نشود..

 

اسپانیایی ها : اين پيشنهاد نه عملی است و نه ممکن. به شما پيشنهاد مي کنيم پانزده درجه به جنوب بچرخيد تا باما تصادف نکنید.

 

آمریکایی ها (با صدای عصبانی) : کاپيتان ريچارد جمس هاوارد فرمانده ناو هواپيما بر

يو اس اس لينکلن با شما صحبت مي کند . دو رزمناو، شش ناو منهدم کننده، پنج ناوشکن، چهار زير دريايي و تعداد زيادی کشتی های پشتيبانی ما را اسکورت مي کنند. به شما پيشنهاد نمی کنم، به شما دستور مي دهم راهتان را پانزده درجه به شمال عوض کنيد. درغير اين صورت مجبور هستيم اقدامات لازمی برای تضمين امنيت اين ناو اتخاذ کنيم. لطفا بلافاصله اطاعت کنيد و از سر راه ما کنار برويد.

 

اسپانیایی ها : خوان مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت مي کند. ما دو نفر هستيم و يک سگ، دو وعده غذا، دو قوطی آبجو و يک قناری که فعلا خوابيده است، ما را اسکورت مي کنند. پشتيبانی ما ايستگاه راديوئی زنجيره ديال ده لا کورونيا و کانال 106 اضطراری دريائی است. ما به هيچ طرفی نمی رويم، زيرا ما روی زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس دريايی فینیسترا آ- 853 روی سواحل سنگی گاليچیا هستيم و هيچ تصوری هم نداريم ه اين چراغ دريايي در کدام سلسله مراتب از چراغ های دريای اسپانيا قرار دارد. شما يتوانيد هر تصمیمی که به صلاح تان باشد اتخاذ کنيد و هر غلطی که مي خواهيد بکنيد تا امنيت کشتی کثافت تان را که بزودی روی صخره ها متلاشی مي شود تضمين کنيد بنابراين بازهم اصرار مي کنيم و بشما پيشنهاد مي کنيم عاقلانه ترين کار را بکنيد و راه خودتان را پانزده درجه ی جنوبی تغيير دهيد تا از تصادف اجتناب کنيد.

 

آمریکایی ها : آهان، باشد. گرفتيم. ممنون

منبع : http://www.doomdam.com/

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
درویش
یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت 11:26

ظهر است و صدای نوای کریهی از خیابان به گوش می رسد، کسی که ظاهرا خود را درویش می داند و چهره و خلعتی درویشی دارد این نوای کریه را که مدام می گوید : درویشمو درویشم ..... از ضبط صوتی که به دست دارد با بلند گو پخش می کند.می پرسم : او چه می خواهد؟ می گویند : پول!

به یاد این حکایت از گلستان سعدی می افتم که آنچه را در ذهنم مانده از آن می نویسم.

سلطانی غلام خود را خواند و کیسه ای پر از سکه های طلا به او داد و گفت برو و این سکه ها را میان درویش های شهر تقسیم کن.غلام رفت و پس از مدتی برگشت و کیسه طلا را به سلطان بازگرداند.سلطان برافروخته شد و گفت : مگر به تو نگفتم که سکه های طلا را بین درویشها تقسیم کن؟ غلام گفت : آنکه درویش بود قبول  نکرد، و آنکه قبول  کرد دویش نبود. 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
تالار مولوی – شنبه 8/7/85
یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت 10:57

تالار مولوی – شنبه 8/7/85

نمایشنامه ای که این هفته خوانده می شود ماجرای زن و شوهری است که تصمیم به یک بازی می گیرند.بازی به این قرار است که آنها با چسباندن پارچه ای سیاه به درب خانه، به مردم و جامعه می گویند که زن مرده است.آنگاه هنگام حضور افراد در خانه، زن درون کمد مخفی می شود تا شنیدار حرفهای آنها باشد.

آدمهای گوناگونی وارد این بازی می شوند، پیرمردی که وارد خانه می شود و با همدردی با مرد به نقل ماجرای آشنایی خودش با همسرش می پردازد.زنی فال گیر که برای مرد حرفهای زن مرحوم او را نقل می کند که چه چیزهایی در رابطه با او می گفته و چشمش به دنبال مردهای دیگر بوده است.زن آرایشگری که فرصت را غنیمت دانسته و به دلربایی از مرد می پردازد.او به مرد توصیه می کند که هر چه زودتر باید به تنهاییش پایان دهد.در قسمتی از دیالوگ خود می گوید : این درست نیست که خدا، در و تخته رو با هم جور می کنه، اگه درسته پس چرا ما رو با هم جور نکرده!

زن با حضور این افراد درون کمد مخفی می شود و گفته را شنود می کند.کم کم اوضاع عوض می شود و مرد از این بازی به مطالبی پی می برد، حرفهایی که زن در رابطه با او گفته، اینکه زنهای دیگری مشتاقانه انتظار هم آغوشی او را می کشند و ......

این اطلاعات باعث می شود تا در پایان مرد سعی کند حضور مردی که مامور سرشماری است را در خانه اش طولانی تر کند.آنقدر طولانی تا زن به راستی درون کمد خفه شده و بمیرد.

آوردن مامور سرشماری که نماینده رسمی دولت است و حذف زن توسط او از آمار انسانهای زنده، نشان از آن است که مرد فرصتی یافته تا این بازی را که با یک شوخی ساده شروع شده است با جدیت پایان دهد.  

این بار نمایشنامه خوانی با سادگی و زیبایی خودش اجرا شد.فقط نقش خوانها متن را خواندند و از بدعت گذاری هایی که انواع و اقسام اشیاء را می آورند و سعی در ارائه یک اجرای نصفو نیمه دارند خبری نبود.

جلسه نقد و بررسی با حضور استاد و نمایشنامه نویس برجسته، آقای مهندس پور برگزار شد.ولی ایشان در این روز شمشیری چند لبه به دست گرفتند و به همه چیز تاختند.البته نظر ایشان بسیار صحیح بود که تا نمایشنامه خوانده نشود ( نه بصورت نمایشنامه خوانی بلکه مخاطب خودش نمایشنامه را بردارد و بخواند) هیچ قضاوتی از آن نمی توان کرد.ولی آقای مهندس پور میان صحبت های خود به کلی نمایشنامه خوانی را زیر سوال بردند و گفتند اگر زیاد علاقه به این کار دارید بروید در مجالس عروسی اجرایش کنید!

من در اینجا نسبت به این حرف عکس العمل نشان دادم و در همین راستا گفتم که هر نمایش و تئاتر دارای عناصری همچون دکو، نور پردازی، بازی و حرکت، بیان،نمایشنامه و .... است.ولی ما در نمایشنامه خوانی تمام عناصر را در حاشیه قرار می دهیم و نمایشنامه را برجسته می کنیم.اینجا فرصتی فراهم می شود که فارغ از اجزاء دیگر، نمایشنامه در کانون توجه قرار گیرد و مجالی فراهم است تا نمایشنامه قوی و مستحکم از نمایشنامه های ضعیف تمیز داده شود.

اگر نمایشنامه خوبی خوانده شود می توان بسیار از این شیوه لذت برد.اشاره ای به نمایشنامه های رادیویی کردم که شاید تا حدی به نمایشنامه خوانی نزدیک هستند چرا که از دیگر عناصر بصری بهره نمی گیرند و بر شنیدار استوار هستند.در رابطه با مجالس عروسی نظر خود من این است که مراسم عروسی ایرانی از بعد هنری در دون ترین حالت ممکنه قرار دارد و آوردن چنین مثالی برای یک اجرای هنری اصلا صحیح نیست.

در کل روز خوب و نمایشنامه خوانی لذت بخشی بود و باز هم به دلیل دیر رسیدنم به سالن، اطلاعاتم در رابطه با عناصر نمایشنامه خوانی ناقص ماند.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
موبایل
یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت 10:23

در تاکسی نشسته ام که مردی همراه دخترش سوار می شوند.مرد آدرس مقصد را اشتباه می گوید و راننده تاکسی به کنایه به او می گوید : مثل اینکه روزه پاک هوش و حواستو برده.

این حرف راننده باعث می شود تا مرد بغض دلش را باز کند : روزه کجاست آقا! تو این دورو زمونه دیگه ماه رمضان و روزه معنی نمی ده.مردم همنطوریش تو طول تمام سال گشنه هستن.آدم فکر می کنه با بعضی چیزا می تونه خوشحال بشه ولی بعد می فهمه که همینا اول بدبختی و گرفتاریشه.وقتی خواستگار می یاد خونه دلم می لرزه که چطور از پس هزینه های شوهر دادن دخترم بر بیام، حالا هم دانشگاه قبول شده، اوردمش تهران ثبت نام کرده، یک روزه تمام به من داره می گه که موبایل می خوام،می گه تمام بچه های کلاس و خوابگاه موبایل دارن و من ندارم, بهش می گم آخه دختر، من باید 3 ماهه تمام درآمدمو خرج نکنم و هیچی نخوریم تا بتونم برای تو یه موبایل بخرم.

دخترک از خجالت سرش را پایین انداخته، آهسته دستم را در جیبم می کنم و گوشی موبایل را خاموش می کنم. 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
خنده و گریه
پنجشنبه ششم مهر 1385 ساعت 22:53
چند روز پيش يك جفت صورتك خنده و گريه گرفتم و به ديوار اتاق بالاي پيانو آويزان كردم.حالا بعضي روزها با صورتك خنده مي خندم و بعضي روزها غمم را، با گريه تقسيم مي كنم.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
یک نوستالژی
یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 12:4

روز شنبه، تالار مولوی، ساعت 6 بعد از ظهر.با آنکه در ترافیک گیر افتاده ام و بعید می دانم به موقع به اجرای نمایشنامه خوانی برسم ولی هرطور هست تا دقایقی بعد از ساعت 6 به تالار می رسم و خوشبختانه نمایش هنوز شروع نشده.چون با عجله وارد سالن می شوم بروشور نمایش را ندارم و از نام نمایش و نقش خوانها بی اطلاع می شوم ولی در جلسه نقد و بررسی متوجه می شوم که نمایشنامه نویس و کارگردان آن پوریان نام دارد.

نمایش در کل یک نوستالژی بزرگ است بدون هیچ فراز و نشیبی.زنی که بعد از سالها از یک کشور غربی به خانه بازگشته و با دیدن وسائل و عتیقه های موجود در خانه به یاد سالهای دور و دوران کودکی می افتد.او البوم ها را ورق می زند و با شخصیت های موجود در عکسها تجدید خاطره می کند.ولی نمایش چیزی بیش از این نیست.

نمایش کاملا سیاه و سفید است.یک سو، دنیای غرب است پر از پلیدی و فساد و خیانت و طرف دیگر دنیای داخل کشور  است، گلستانی پر از خاطره های به یاد ماندنی.

در جلسه نقد و بررسی چند نکته را به آقای پوریان خاطر نشان کردم، جدا از آنکه تصویری که نمایش از غرب جلوه می دهد یکسویه و کاملا غلو شده است که کار را کلیشه می کند نکته مهمتر در عدم شناخت صحیح نمایشنامه نویس از دنیایی است که در باره آن نوشته است.کاملا مشخص است که محیطی که آقای پوریان پرداخت نموده است برای ایشان غیر ملموس بوده و به گفته خود ایشان تنها بر شنیده اکتفا نموده.مثلا اشاره به زن فلیپینی که آنقدر انگلیسی را بد صحبت می کند که شخصیت زن نمایش 80% حرفهای او را نمی فهمد!  همانگونه که به ایشان گفتم، ممکن است زنی فیلیپینی پیدا شود که انگلیسی را بد صحبت کند ولی در کل مردم فیلیپین در جهان معروف به آن هستند که انگلیسی را بسیار واضح و روشن بیان می کنند.در این حد که زنان انگلیسی برای کودکان خود معلم فیلیپینی می گیرند.در یک اثر نمایشی تک تک عناصر می بایست بار مفهومی داشته باشند و بگونه ای نماد هستند.(مثلا باران که نمادی روشن است) بنابراین بکار گیری یک زن فیلیپینی که انگلیسی را بد صحبت می کند دقیقا برعکس نمادی است که می توان از آن برداشت نمود.مثلا یک زن هندی به راحتی می توانست نماد مورد نظر ایشان در بد صحبت کردن زبان انگلیسی باشد.در نمایشنامه نویسی درسها و نکته های خاصی وجود دارد که نویسنده باید آنها را مد نظر داشته باشد.مثلا اینکه گفته می شود اگر تفنگی در نمایش می آورید حتما تا پایان نمایش آن را شلیک کنید و اگر قرار است شلیک نشود اصلا آن را وارد نمایش نکنید.(یعنی عنصر بلااستفاده و اضافه در نمایش وارد نکنید) و نیز اینکه : اگر درباره محیطی شناخت نداردید و ناملموس است هیچگاه درباره آن ننویسید.می گویند ویکتورهوگو وقتی درباره سرزمینی نوشت که فقط درباره آن شنیده بود و آنجا را ندیده بود ، ضعیف ترین اثر خود را نگارش کرد.این نکته در کارهای رئال بسیار اهمیت دارد.همانگونه که این نمایش به گفته تماشاچی های در ارائه زنی که از یک کشور غربی به ایران آمده در دیالوگها، فضا سازی ها و بیان به شدت ضعیف و دچار اشتباه است.

نکته دیگر تاکیدهای بی مورد آقای پوریان بر برخی روشها بود.ایشان تاکید می کردند که نمایشنامه یک کار کارگاهی است.یعنی نمایشنامه از یک حس شروع می شود و در حین اجرا و به کمک گروه بسط می یابد.آیا نقض تمام اصول و ساختار نمایشنامه نویسی به بهانه کارگاهی بودن نمایش توجیه درستی است؟

مورد دیگر نحوه اجرای نمایشنامه خوانی بود.آوردن فرش و تعدادی دیگر از اشیاء در صحنه، تاکید زیاد نقش خوانها برای از حفظ خواندن دیالوگها ، تاکید زیاد بر موسیقی برای تشدید احساسات مخاطب و .... همگی خروج از فضای نمایشنامه خوانی است.بگونه ای که نتیجه آن می شود یک اجرای نصفه و نیمه و یک نمایشنامه خوانی بدعت گذاری شده! ظاهرا آقای پوریان حتی قصد داشته که از گریمور هم استفاده کند!

به هر حال عنصر برجسته کار، بیان خوب و حس عالی نقش خوانها بود که خود آقای پوریان یکی از آنها بود و توانمندی آنها را در بازیگری نشان می داد.برای آقای پوریان و گروه نمایشی ایشان از صمیم قلب آرزوی موفقیت دارم.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |