تريلوژي جمعه شب در شهر
يك-1 : يك ماشين هندلي مشكي رنگ كه احتمالا از نسل اولين اتومبيل هاي توليد شده در جهان است را با يك بوق شيپوري كنار دست راننده تصور كنيد.جمعه شب يك همچين اتومبيلي در حالي كه عروس و داماد در آن سوار بودند در خيابانهاي شهر در حال حركت بود.
دو-2 : يك موتور بسيار بزرگ مثل موتورهاي پليس را تصور كنيد.حالا يك مرد با موهاي فرفري، سگگ كمربند به بزرگي يك سيني گرد چاي و كفشهاي نوك تيز در حال راندن موتور و يك زن لاغر مردني با مانتوي سفيد، موهاي سيخ سيخي كه از زير روسري بيرون ريخته و رنگشان طلايي است، روي موتور پشت سر مرد سوار است.مرد مي خواند و زن بشكن ريز مي زند.ديدن اين صحنه در خيابانهاي تهران آدم را ياد گروه هيپي نايت ولوز مسكو مي اندازد.
سه-3 : جمعه شب است و من در حالي كه در رستوران نشسته ام، سه زن را مي بينم كه وارد رستوران مي شوند.يكي از آنها ژاپني است.بعد مي فهمم كه اين زن ژاپني عروس خانواده است و آن دو زن ديگر، يكي مادر شوهر و ديگري خواهر شوهر.اين دو زن ايراني تا مي توانند قربان صدقه عروس ژاپني خود مي روند و من به اين فكر مي كنم كه اگر اين عروس ايراني بود باز هم .............
![]()
![]()

كافه ستاره
كافه ستاره فيلمي است كه به جرات مي توان گفت در نوع خود بي نظير است.فيلم از ساختي هنري در همه ي ابعاد، برخوردار است؛ چه در كارگرداني، چه در فيلم نامه و حتي فيلم برداري و ديگر اجزاء فيلم.كافه ستاره يك فيلم كاملاًً هنرمندانه است كه هم مخاطب خاص را راضي مي كند و هم مخاطب عام.
داستان فيلم و فيلم نامه هنرمندانه آن از برجسته ترين عناصري است كه مي توان به آن اشاره نمود.داستان سه زن كه به نوعي به كافه ستاره ربط پيدا مي كنند.و نيز داستان و سرنوشت اين سه زن با ظرافت و به زيبايي بهم پيوند مي خورد.هر داستان با يك فلاش بك، به صحنه اي از داستان پيشين آغاز مي شود.
![]()
![]()
![]()
فريبا
كافه ستاره، يك كافه كوچك در منطقه ي جنوبي شهر است.داستان اول مربوط به فريبا است.فريبا صاحب كافه ستاره است و همراه مادر و بردارش خسرو در همان محله زندگي مي كند.او مجبور است سايه شوهري معتاد را فقط به اين دليل بر سر خود تحمل كند كه در محل حرف و حديثي بر او نباشد.شوهري كه تمام درآمد فريبا را خرج مواد مي كند و گهگاهي او را به باد كتك مي گيرد و در پايان داستان اول، به دست خسرو كشته مي شود.صحنه اي كه إبي و سالومه زير باران در حال معاشقه هستند و خسرو پس از قتل شوهر فريبا، به سراغ ابي مي آِيد و با او حرف مي زند، صحنه اي است كه در هر سه داستان تكرار مي شود.در پايان داستان اول ابي، خسرو را براي فرار راهي جنوب مي كند و خسرو كيسه طلايي كه دزيده هاي شوهر فريبا است را به ابي مي دهد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوم : سالومه
داستان دوم داستان سالومه است.دختري كه همراه پدر نابينايش در همسايگي خانه ابي زندگي مي كند و آنها هميشه از دريچه پنجره ها و يا بالا پشتبام خانه با هم خرف مي زنند.سالومه گرفتار عشقي شده كه وصال ندارد.ابي كه در كارگاه مكانيكي كوچكي كار مي كند آنقدر پول ندارد كه دست سالومه را بگيرد و ببرد به خانه بخت.داستان دوم پر از صحنه هاي زيباي معاشقه اين دو نفر است كه گهگاهي به صحنه هايي از داستان اول پيوند مي خورد.نكته مهم در اينجا استفاده دقيق و به اندازه از موسيقي در متن فيلم است.نه بيش از اندازه و نه كم، كاملا به اندازه و به جا.بگونه اي كه تمام احساسي كه بايد منتقل شود همراه صحنه ها منتقل مي نمايد.اوج معاشقه سالومه و ابي در آن روز باراني است كه آن دو در باران زير يك چتر نشته اند و سالومه به ابي درباره اين مي گويد كه اگر محله ْآنها وسط دبي قرار داشت چه مي شد.(يكي از دوستان سالومه كه به قول خود او ديگر از نظر اخلاقي دارد غير قابل معاشرت مي شود براي سالومه زياد از دبي تعريف مي كند و به او گفته كه قصد دارد به آنجا برود) فيلم به هيچ وجه واقعيت ها را در لفافه عشق كتمان نمي كند به گونه اي كه سالومه بارها در ميان حرفهاي خود به پول و ماشين و چيزهايي كه در زندگي دوست دارد اشاره مي كند.زماني كه سالومه به ابي مي گويد كه به راستي عاشقش شده؛ " ولي اذيتم نكن خوب؟" و ابي در حالي كه چتر به دست دارد، زير باران در حال رقص به دور سالومه است، خسرو از روي ديوار خانه ابي را صدا مي كند و ماجراي قتل را براي او بازگو مي كند.اين همان صحنه پاياني داستان اول است.در ادامه داستان دوم، ماجرايي است كه براي سالومه در كافه ستاره هنگام كمك به فربيا و با حضور مرد طلب كار كافه رخ مي دهد و دستگيري و زندان شدن ابي هنگام فروش طلاهاي مسروقه.حكم ابي 4 سال زندان است و سالومه در جواب ابي كه مي گويد : "منتظرم مي موني؟" هيچ پاسخي نمي دهد و تنها عكس او را پشت ميله هاي زندان بر روي كاغذ مي كشد.سالومه در پايان داستان دوم از خانه مي گريزد و فيلم با نشان دادن ورود سالومه به خانه دوستش همه چيز را از سرنوشت او به دست مخاطب مي سپارد و اين از نكات قوت فيلم است كه بسيار تكرار مي شود و بسياري از صحنه ها با يك برش هنري قطع مي شوند و مخاطب بالذتي خاص، خود تمام ماجرا را مي فهمد.
![]()
![]()
ملوك
داستان سوم، داستان ملوك زن ميانسالي است كه هميشه صاحب خانه است.حتي وقتي سالومه محله را وسط دبي تجسم مي كند باز هم ملوك را آنجا صاحب خانه مي بيند.ملوك كه با وجود ميانسالي هنوز ازدواج نكرده، خود را در خانه با ماهواره اش سرگرم مي كند.او صاحب همان خانه اي است كه فريبا و سالومه و ابي در آن مستاجرند.ملوك هميشه عشق پسران جوان را در سر دارد(حتي اگه كارم نكرد، نكرد) و او عاشق خسرو است.او سعي مي كند به بهانه تنظيم آنتن ماهواره به گونه اي او را به خانه خودش بكشاند.او خود آنتن ماهواره را بهم مي زند.تدارك مهماني كوچكي و رماتيك مي بيند با ميوه و شمع و ... و خسرو را مي خواهد تا بيايد و ماهواره را برايش تنظيم كند.(صحنه كوچكي از اين ماجرا را در داستان اول مي بينيم) اين بار هم در داستان سوم همان صحنه روز باراني و معاشقه ابي و سالومه در حياط خانه تكرار مي شود و اين بار ملوك، از پنجره خانه ،خسرو را مي بيند كه مضطربانه گوشه اي با ابي حرف مي زند.خسرو شب آخر پيش از فرارش به جنوب، به خانه ملوك مي رود و ماجرا را براي او مي گويد و ملوك تمام پولهايش را به او مي دهد.در ادامه زماني كه ملوك خواب پريشاني از خسرو مي بيند و از ابي سراغ او را مي گيرد، ابي در حال جمع كردن و سوزاندن تمام روزنامه هايي است كه از جسدي بي هويت (خسرو) در مرزهاي جنوب آگهي داده اند.پايان داستان سوم در كافه ستاره است ،زماني كه مرد طلب كار با فريبا در مي افتد و اهالي محله از او دفاع مي كنند.اولين مدافع ملوك است و مدافع ديگر، پسر جواني كه با مرد طلبكار گلاويز مي شود و در همان حال كبف او را مي قاپد.اين صحنه ها كه در كافه ستاره رخ مي دهد ماجراي عشق تازه اي براي ملوك مي شود. در يكي از همان صحنه هاي هنري، نشان داده مي شود كه ملوك با پا به آنتن ماهواره لگد مي زند و بعد.....
![]()
در مراسم عروسي،فيلم براي لحظه اي به خيال ملوك مي رود و او در صفوف حاضرين در مجلس، همه را مي بيند كه كنار هم ايستاده اند؛ شوهر فريبا در كنار فريبا، خسرو، ابي و سالومه و پدر سالومه كه بيناييش شفا پيدا كرده.
كافه ستاره سرگذشت آدمهاي يك محله است كه هر يك به سرانجامي مي رسند.مرگ، زندان، فرار و عروسي. دنيايي كه ديگر كسي در آن به كسي دل نمي بندد.
یاد خدا آرام بخش قلبهاست.
عشق هرگز قادر به تملک نیست، عشق آزادی بخشیدن به دیگری است، عشق هدیه ای نامشروط است، عشق معامله نیست.(اوشو)
اگر هدیه الهی عاشق بودن وارد حریم قدرتمندتان گریده است خوشا به حالتان چرا که خداوند این احساس زیبا را فقط به کسانی هدیه می دهد که مورد توجه او هستند.
مگر نه اینکه زندگی فرصتی برای تعالی است، برای بودن، برای شکوفایی، تو نغمه ای در دل داری که باید بسرایی، مگر نه اینکه زندگی چالشی بزرگ برای شناختن خویشتن است و عشق یعنی خطر کردن، عشق یعنی رفتن از قله ای به قله دیگر.
صعود به جایی که کسی آنجا را فتح نکرده باشد، حرکت به سوی دریای نامکشوف، بی هیچ نقشه و راهنما.
عشق همین است، جاده ای طولانی با هزاران پیچ و خم غم انگیز اما پرهیجان.اما امروز تعجب از این است که چگونه با زیباترین احساس جهان برخورد می کنیم.از آن می گریزیم و همه فکر و ذکرمان وصال است و غافلیم که وصل،مرگ عشق است.خودمان را به آب و آتش می زنیم تا به وصال برسیم و غافلیم که لذتی که در هجر است قابل قیاس با وصل نخواهد بود.چرا که در هجر شوق دیدار است و در وصل ترس از جدایی.
رهایی اولین ستون عشق است. آزادی کامل و بی قید و شرط . محبوبتان را آزاد بگذارید، مگر نه اینکه قلبتان برای او می تپد،مگر نه اینکه وجودتان به امید آرامش او، زنده است.پس چه باک از این که یارتان لذت ببرد اگر عاشقید، رسم عاشق کشی را باید فرا گیرید.اجازه دهید نفس بکشد، بگذارید هر جا که دوست دارد برود و به خاطر داشته باشید که حتی قفسی از طلا برای پرنده قفس است و رسالت شما این است : پرواز یار در هر کوچه و پس کوچه زندگی.
عشق تجارت نیست، عاشق فقط می بخشد بدون هیچ حساب و کتاب و از این رهگذار لذت می برد.گدایی عشق رسم تازه کاران است.اگر موجودی در این جهان وجود دارد که از دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند، صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد، مهم این نیست که او مال تو باشد، مهم این است که فقط باشد، زندگی کند، لذت ببرد، نفس بکشد و دل تو از دیدنش سیراب شود و این یعنی همان عشق.
برگرفته از مجله موفقیت



آن روز از صبح حالی دیگر شده بودم، شاید یک نوع یاس فلسفی بود که گهگاهی می آید سراغ آدم و آدم را می برد در لاک خودش.شب بهنام با چند پسر و دختر دیگر می خواستند بروند هتل فالرز، پارتی کف. هر چه اصرار کرد همراهشان نرفتم.پارتی کف تنها 30 دلار ورودی داشت و دیگر همه چیز مجانی. هر چه می خواستی آن تو انجام می دادی،گارسون ها آنقدر برایت نوشیدنی سرو می کردند که دیوانگیت به اوج برسد و تازه بشوی مثل بقیه.بعد که خوب گرم شدی، از سقف و دیوارهای سالن کف سرازیر می کردند تا بتوانی زیر آنهمه کف و هیجان دیوانگیت را به انتها برسانی.
مدتی توی سالن نشستم و برای خودم نوشتم.آنقدر نوشتم که ساعت از نیمه شب گذشت.بعد رفتم پایین کنار استخر دراز کشیدم.خوشبختانه استخر خلوت بود و تنها زن و مردی گوشه ای از آن در حال معاشقه بودند.اما آنقدر آرام که سطح آب هیچ تلاطمی نداشت.
کمی بعد ارحان و بورجا هم آمدند و گرم صحبت شدیم.بعد در حالیکه مشغول بازی با کارمن سگ کوچولو و قهوه ای بورجا بودم متوجه شدم که آنها روی سبزه ها دراز کشیده اند و در عالمی دیگر سیر می کنند.ترجیح دادم آنها را تنها بگذارم. دوباره کنار استخر برگشتم و روی یک صندلی آفتاب گیر دراز کشیدم.
نمی دانم کی خوابیدم و بعد با صدای خنده ها و فریادهای بلندی بیدار شدم.بهنام و بچه ها بودند که از پارتی بر می گشتند.به سمتشان رفتم، یکی از آنها موقعی که می خواست از در شیشه ای داخل شود با سر رفت توی در.خودم را به بهنام رساندم و در حالی که به سختی خودش را کنترل می کرد تا را ه برود ، زیر بغلش را گرفتم و کشاندم توی آسانسور.در اتاق را که باز کردم و داخل شدیم به بهنام گفتم : دیوونه چکار کردی با خودت؟
بهنام خودش را روی تخت انداخت و فقط با چند کلام عمیق و طولانی گفت : همه چیزو فردا واسط تعریف می کنم.
کم کم برنامه های من و بهنام داشت از هم جدا می شد.پیش از خواب برنامه ی فردا را مرور کرم، به خاطرم آمد که فردا غروب قرار است به دعوت آن خانم مسنی که در اداره پست منطقه کار می کند و به همراه پسرش که دارد کم کم جای مادر را در اداره می گیرد، برویم کارنوال شادی را نگاه کنیم که تمام طول جاده ساحلی را با رقص و آتش بازی طی می کردند.
مردی در حالیکه چهره اش به منگل ها می ماند، چاقو را در یک دست گرفته و دختربچه ای که از ترس شکه و بی هوش است را در دست دیگر دارد.زن که مادر دختر بچه به نظر می آید، مستاصل در چاچوب در ایستاده و سعی می کند هر طور شده مانع آن شود که مرد آسیبی به بچه برساند.
زن – ولش کن، تو رو خدا به من گوش بده، کاری با اون نداشته باش.
مرد – جلو تر نیا می فهمی؟ من می خوام بکشمش.
- چرا آخه؟
- چون اون بچه توئه.
- مگه منو دوست نداری، هان؟
چهره مرد تغییر می کند.
- چرا، دوستت دارم.
- خوب....
- برای همین می خوام بکشمش.
- اونو ولش کن، من پیشت می مونم، بهت قول می دم.
- من دوست ندارم تو بچه داشته باشی، شوهرم دوست ندارم داشته باشی، از وقتی اونا اومدن تو دیگه نمی خوای منو ببینی.
- باشه، هر چی تو بگی، دیگه من بچه نمیارم، خوبه؟ حالا اونو ولش کن، خوب؟
- نه باید بکشمش، شوهرتم می کشم، فقط تو رو نمی کشم.
- یادته اون روز بهم یه سنجاق سر دادی؟
- آره، از مادرم دزدیده بودمش، ولی تو هیچوقت به موهات نزدیش.
- ببین ایناهاش، بیا ببینش.
مرد سعی می کند گیره ای که روی سر زن است را ببیند.
- نه، این گیره ی من نیست، می خوای به من دورغ بگی هان هان؟
- بیا ببین، آخ این سنجاق تو موهام گیر کرده، داره موهامو باخودش می کشه،دردم میاد.
زن سعی می کند گیره را از موهایش خارج کند و موهایش بهم می ریزند.
- آی آی .....
مرد حرکات زن را نظاره می کند.
زن – می خوای همینجوری نگام کنی؟ نمی خوای کمکم کنی؟
مرد بچه را روی زمین رها می کند،جلو می رود و در حالیکه چاقو را در یک دست دارد، گیره را از سر زن جدا می کند.
زن – یه چیزی می خوام بهت بگم ؟
مرد درحالیکه به چشمان زن خیره شده.
- یادته اون روزا وقتی از دبیرستان بر می گشتم خونه.
- تو... تو ... خیلی خوشگل بودی.
- تو پارک نزدیک خونه سوار تاب می شدم و تو می اومدی تابو حل می دادی؟
- ولی تو نمی گذاشتی حلت بدم، بهم می گفتی دیوونه!! می گفتی برو دیوونه!!
زن، مرد را می بوسد و به سمت حیاط خانه می دود.مرد یک لحظه به سمت زن می رود و بعد می ایستد و به سمت دختر بچه بر می گردد.
زن روی تابی که در حیاط خانه است می نشیند.
زن – من می خوام تاب بازی کنم، کجایی هان؟
مرد از دور به زن خیره شده است.
زن شروع به حرکت دادن تاب می کند و آواز می خواند.مرد به سمت حیاط خانه باز می گردد.و بعد در حالیکه پشت سر زن قرار گرفته شروع به حل دادن تاب می کند.
زن – خدای من چه کیفی داره.
باز هم تاب را حل می دهد.
زن – بالاتر.
مرد محکمتر حل می دهد و تاب تا ارتفاع بیشتری بالاتر می رود.
ز ن – بالاتر ، می خوام برم بالاتر.
مرد همچنان که زن را عاشقانه نگاه می کند، تاب را حل می دهد.
زن – بالاتر ........... بالاتر ......
حالا صدای زن فریاد و جیغهای بلند شده است.
- بالاتر ........ بالاتر ...........بالاتر ............
مرد با آخرین توان خود تاب را حل می دهد.زن مانند پاندولی مسیر رفت و برگشتی تاب را تا آخرین ارتفاع طی می کند.
- بالاتر ....بالاتر ........ بازم بالاتر .........
مردم از صدای جیغهای زن سرآسیمه به خانه هجوم می آورند.هنگامی که ماموران پلیس سعی می کنند مرد را همراه خود ببرند او هنوز دارد زن را روی تاب حل می دهد.

جناب آقای احمدی نژاد، من با تفکرات شما مخالفم.شما رئیس جمهور من نیستید.

خاتمی عزیز، ای کاش قدر موقعیت ها را بهتر می دانستی و یا می توانستی کاری بیش از آن انجام دهی تا امروز در جمع دوستانه خبرنگاران به مناسبت یکصدمین سالروز مشروطه ایران، نگویی، خیلی کارها می توانستیم بکنیم که نکردیم!
امروز رفتم به فروشگاه کتاب و بدون آنکه متوجه بشوم یکساعت را آنجا گذراندم تا آنکه یکی از فروشنده ها آمد و گفت : ببخشید آقا، شما قصد دارید تمام کتابهای ما را همینجا مطالعه کنید؟
به هر حال میان کتابهایی که توانستم جسته گریخته بخوانم، یک کتاب به نظرم جالب آمد.کتابی با عنوان "داستانهای عجیب و غریب" با قطع جیبی.
اولین داستان تا اونجایی که خاطرم مونده این بود (البته اشاره کنم که کتاب مصور بود): " یک روز که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم برم آفریقا، ولی چون نمی تونستم برم آفریقا، تو دفترم یک اسب آبی کشیدم؛بعد یک زرافه که خیلی آروم بود و بعد یک فیل کشیدم که اینگار خیلی از من خوشش نیومد ( فیله پشت به تصویر بود) بعد چند تا کروکودیل و .... تا اینکه دیگه از آفریقا خسته شدم و خواستم که به خونمون برگردم.برای همین یک هلیکوپتر کشیدم و سوارش شدم.ولی تو راه بازگشت به خونه وقتی داشتم از روی دریا پرواز می کردم با یک شتر مرغ تصادف کردم! و افتادم تو دریا. اونوقت نمی دونم چرا یک کوسه که اونجا بود از دستم عصبانی شد و افتاد دنبالم و بعد منو تا ته خورد ( در حالی که یک تابلوی help تو دست داره، در حال فرو رفتن تو دهن کوسه است)، سریع دفترمو برگ زدم و برای نهار امروزمون خوراک کوسه درست کردم و کوسه رو تا ته خوردم.ولی تو برگ بعدی با کوسه به توافق رسیدیم و به خوشی سفرمو تموم کردم.( عکس او دست در گردن با کوسه)
داستان دوم : یک دختری بود که تو رویاهاش یک مردی رو می دید قد بلند و خوش هیکل، که یک گیتار تو دستش داره و براش آوازهای عاشقانه می خونه و ساز می زنه، اون مرده خیلی قوی و شجاع بود و ..... اون دختره انتظار مردی رو می کشید که تو رویاهاش دیده بود،(صفحه بعد) اون دختره انتظار مردی رو می کشید که تو رویاهاش دیده بود. (صفحه بعد) اون دختره هنوز انتظار مردی رو می کشید که تو رویاهاش دیده بود.( صفحه بعد) ببخشید ولی به نظر خودم هم پایان خیلی لوسی داشت!
He loves Speed
مازیار هم سوار شد و راه افتادیم.همه دعوا سر آن بود که مازیار به بهنام گفته بود مشاینت عمراً بیش از 200 تا برود.از بهنام پرسیدم : حالا کجا داریم میریم؟
- اتوبان تهران قم.
- اتوبان قم؟ اونجا چرا؟
- پس می خوای بریم همت؟
- جفتتون دیوونه اید.
عوارضی را که رد کردیم، من نگاهم به سرعت سنج بود که عقربه آن لحظه به لحظه بالاتر می رفت.
مازیار هم که روی صندلی عقب نشسته بود کمربند ایمنی را بست.
110 .... 120 .... 140 ......
از ضبط ماشین یک آهنگ تکنو (C.J. Stone - Infinity)با صدای بلند پخش می شد که من فقط از آن چیزی در مایه های Ҳ می شنیدم.
150 .... 160.... 170 .....
دستم را به دستگیره در حلقه زدم.
مازیار سرش را از پنجره بیرون آورده بود و در حالی که باد موهایش را با خود می برد فریاد می کشید یوهوووووو.......
بهنام گفت : تابلوها رو برام بخون.
- پیچ به سمت چپ ........ قم 80 کیلومتر.
- نه خره، فقط پیچا رو بخون.
180.... 185 .....195
- پیچ به سمت ..... هی پسر این چی بود کنار جاده ........
- گندش در اومد .......
بهنام رو به مازیار کرد و گفت : عقبو یه نگاه بنداز ببن اومد دنبالمون.
- اره داره میاد، گازشو بگیر برو، به گردمون هم نمی رسه.
به مازیار گفتم : چی می گی احمق، ماشینو توقیف می کنه!
الگانس همچنان تلاش می کرد که خودش را برساند.
به بهنام گفتم : خر نشو، بزن کنار.
بهنام سرعت را کم کرد.
حالا می شد صدای بلندگوی الگانس را شنید که می گفت :
راننده بی ام و ، با توام، متوقفش کن ......
کارت اینترنت
کامپیوتر را روشن می کنم و به اینترنت کانکت می شوم، چیزی نمی گذرد که dc می شوم و در تلاش ديگر این پیام صادر می شود که اکانت اینترنت شما تمام شده و بعید است بتوانید دیگر با این اکانت، کانکت شوید (چیزی توی مایه های " عمراً بتونید ").نگاهی به ساعت می اندازم، چیزی به نیمه شب نمانده ولی هنوز امیدی هست سوپرمارکتی که چند خیابان بالاتر است باز باشد.بالاجبار لباس می پوشم و از خانه بیرون می روم.گربه ای سر به درون محفظه زباله ها کرده و مشغول کند و کاو است.در حالی که از نزدیکش عبور می کنم با صدای بلند می گویم : پیشته!
گربه هیچ عکس العملی نشان نمی دهد.یکی دو بار دیگر هم این واژه را خطاب به جناب گربه تکرار می کنم ولی کک ایشان هم گزیده نمی شود.دستی به سر و صورت خود می کشم تا از مرئی بودن خودم اطمینان حاصل کنم.به راه خودم ادامه می دهم و در مسیر به ماموری که محافظ یکی از خانه های اطراف است خسته نباشید می گویم.مثل اینکه تازه پست را تحویل گرفته و هنوز سر حال است.از دور سوپر مارکت مشخص می شود که هنوز باز است و خوشبختانه خلوت است.تنها مشتری یک دختر است که دارد از پسری که در سوپر مارکت کار می کند خریدش را انجام می دهد.داخل می شوم و سلام می کنم.پسری که فروشنده است با اوقات تلخی جواب سلامم را می دهد و می گوید بفرمایید.
- یه کارت اینترنت.
یک کارت اینترنت برایم می آورد و مبلغش را می گوید. می گویم مشتریش را راه بیندازد تا من ببینم چه چیز دیگری می خواهم.
می گوید که وقت زیادی ندارد و می خواهد فروشگاه را ببندد و بهتر است عجله کنم.دختری هم که در فروشگاه است، گوشه ای ایستاده و خود را با اجناس مغازه مشغول کرده است.
می روم سراغ یخچال و نگاهی به درون آن می اندازم.دیگر از هر چه باواریا و کله اسبی و انرژی درينک است حالم بهم می خورد.این بار آبمیوه را به آنها ترجیح می دهم.
در راه بازگشت باز مامور را می بینم که کم کم به سمت کما می رود.دلم می خواهد روزی با بهنام ترتیبی بدهیم تا وقتی در حال چرت زدن است ترقه ای زیر پایش بترکانیم و ببینیم چکار می کند.
نزدیک خانه که می رسم گربه را می بینم که هنوز سر در سطل زباله دارد.این بار سنگی بر می دارم و محکم به سطل می زنم و گربه از صدای آن وحشت می کند و پا به فرار می گذارد.با آنکه بچه هایش که همیشه جلوی خانه ولو هستند را دوست دارم ولی بطور عجیبی از خودش بدم می آید.به خانه که می رسم با همان کلیدی که در خانه را باز کرده ام مشغول خراشیدن کارت اینترنت می شوم.....
مصاحبه ای کوتاه با ناتالی در روسیه :
س :چگونه می شود یک دختر روس را تعریف کرد ؟
پ : دختران روسی زیبا و با هوش هستند.
س: آیا تبعیض نژادی در روسیه وجود دارد؟ در اینجا سیاه پوست هم زندگی می کند؟
پ : بله، در اینجا هم نژاد پرستی هست و از همه رنگی آدم وجود دارد ولی اینها به ما ربطی ندارد.
س: غذای مورد علاقه شما چیست؟
پ : من سیب زمینی و پاستا را بیشتر دوست دارم.
س: چرا اغلب زنان روسی تمایل به ازدواج با مردان غربی دارند؟ به این دلیل که به دنبال زندگی بهتری می گردند و یا اینکه مردان روسی رفتار مناسبی با آنها ندارند؟
پ : من فکر می کنم آنها به دنبال چیزهای جدید هستند و فکر می کنند زندگی در خارج از مرزها بهتر است.آنها شبیه بقیه زنهای دنیا فکر می کنند.
س : درباره گسترس روز افزون زبان انگلیسی در روسیه چه فکر می کنید؟ خصوصاً چیزی که از طریق آلبومهای موسیقی و اینترنت در حال گسترش است.
پ: این مساله یک راه طبیعی برای تبادلات فرهنگی است.
س: نرخ اجاره خانه در روسیه چقدر است؟ آیا فکر می کنید می توانید صاحب یک خانه شوید؟
پ : نرخ اجاره یک آپارتمان در اینجا بستگی به محل آن و نوعش دارد.
س: خوب و بد یک روسی را برایمان بازگو کنید.
پ: بد آن است که روسها خیلی توی خودشان هستند و کم می خندند.خوبشان این است که اگر توی خودشان نباشند دیگر هیچ کس نمی تواند در شادی و خنده جلودارشان باشد.
س: سوال آخر ، شما فکر می کنید رئیس جمهور آمریکا رویه صحیحی را دنبال می کند؟
پ : خیر، او درست عمل نمی کند.
آسانسور ناگهان متوقف می شود،چند بار به در آسانسور می کوبد ولی هیچ خبری نیست، مثل اینکه کسی نیست که صدا را بشنود.مرد تا آنجایی که بخاطر دارد هیچ کس به جز او در آسانسور نبود ولی حالا یک زن را در آسانسور می بیند که همراه او در این مخمصه گیر افتاده است.شاید اشتباه می کند و این زن از ابتدا در آسانسور بوده.مشغله زیاد این روزها حواس درستی برایش نگذاشته است.
مرد چند بار دیگر به در آسانسور می کوبد.
زن ) بی فایدست، فکر نمی کنم کسی بیاد کمک.
زن به مرد آدامسی تعارف می کند.
زن ) بفرمایید.
مرد ) مرسی، نمی خورم.
زن) با طعم نعناست، خوشمزست.مطمئنم که خوشتون میاد.
مرد آدامس را از دست زن می گیرد.
زن) این آدامس شما رو یاد چیزی نمیندازه؟
مرد کمی فکر می کند.
مرد) باید منو یاد چیزی بندازه؟
زن) حال مادرتون بهتره؟
مرد) مادرم؟! آره، ولی شما ....
زن) اون روز تو بیمارستان نشسته بودی رو نیمکت و منتظر بودی که مادرتو از اتاق عمل بیارن بیرون، منم منتظر مادرم بودم، همش جلوی اتاق عمل قدم می زدم و بی تابی می کردم و تو اومدی جلو یک آدامس بهم تعارف کردی، گفتی طعم نعنا داره، خوشمزست.
مرد شکه شده است.
مرد) تو ......
زن) تو روزی که اومده بودی ملاقات مادرت با من حرف زدی و بهم شماره تلفن دادی و اصرار کردی که حتماً بهت زنگ بزنم.
مرد) تو چطور منو پیدا کردی!
زن) من خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بهت زنگ زدم.
مرد) تو حالا چی از من می خوای.
زن) تو با من قرار ملاقات گذاشتی، بهم گفتی یک روز می خوای بیایی خواستگاریم.
مرد) من حالا دیگه ازدواج کردم.اینو می فهمی؟
زن) من منتظرت بودم ولی هیچوقت نیومدی.
مرد آشفته به نظر می رسد.
زن) و دیگه هیچ خبری از تو نشد.
ناگهان صدایی شنیده می شود و آسانسور به حرکت در می آید.وقتی در آسانسور باز می شود مرد هیچ اثری از زن نمی یابد. با عجله به سمت سرایدار ساختمان که روی چهار پایه ای کنار در نشسته می رود و از او می پرسد : تو یک زن ندیدی از اینجا رد بشه؟
سرایدار : یک زن، نه!
مرد : یه زن با یه مانتوی سفید، با یک روسری قهوه ای.
سرایدار : زنی با این مشخصات که می گی دیروز تو خیابون جلوی همین ساختمون تصادف کرد و مرد.بیچاره بعد از تصادف فقط چند تا نفس عمیق کشید و تموم کرد.
خانمها و آقایان ، این یولیا است که برای شما می خواند.در حالی که صدای دست زدن های جمعیت تمام سالن را پر کرده یولیا میخاییلوف وارد صحنه می شود.یک لباس بلند قرمز به تن کرده که به پوست سفید و موهای طلاییش خیلی می آید.
یولیا همان آهنگ معروف روسی را می خواند و چند پسر جوان در حالی که لباسی شبیه قزاقها به تن کرده اند روی صحنه می رقصند. روسی نمی دانم ولی حس می کنم چند افسر روس که روی صندلی های کناریم نشسته اند دارند از زیبایی یولیا تعریف می کنند.
یولیا دارد می خواند، نمی دانم که کی روی صحنه رفته ام و دست در دست یولیا می رقصیم.یولیا حالا با آهنگ ملایمی که نوازنده ها می نوازند با من می رقصد.تمام جمعیت حاضر در سالن همانطور که روی صندلی ها نشسته اند دستهای هم را گرفته اند و تکان می دهند.
این هفته دو فیلم دیدم که به نظرم جالب امدند :
* اولی یک فیلم روسی بود و در دهکده ای می گذشت که خط راه آهن از کنار آن رد می شد و دختری که هر روز کنار خط آهن می نشست در انتظار قطار تا بیاید و از آنجا عبور کند.هر روز با عبور قطار، یک قوطی حاوی نامه ای عاشقانه، از داخل قطار به سوی دختر پرتاب می شد.همین موضوع انگیزه دختر شده بود تا هر روز ساعتها پای آینه به خود برسد و با موهای زیبایی که هنگام عبور قطار در باد پریشان می شدند به انتظار نامه ای دیگر بایستد.در تصورات خود سربازی خوش سیما را می دید که در عشق او می سوزد.این موضوع باعث شده بود که پسری از اهالی همان روستا که خاطرخواه او بود هر روز آن سوی خط آهن بایستد و هنگام عبور قطار به آن سنگ بزند.بالاخره یک روز هنگام عبور قطار، ترمز ها به صدا در آمدند و قطار آرام آرام ایستاد.در علفزار باد می وزید و موهای دخترک را مانند علفها و سبزه ها با خود به سویی می کشید.یکی از درهای قطار باز شد و پیر مردی در حالی که شاخه گلی در دست داشت از آن پیاده شد.در این هنگام دخترک شروع به دویدن در میان علفزار کرد.(konic)
* فیلم دیگر، یک فیلم ایرانی بود.دختری که تازه دبیرستان را تمام کرده بود و مردی که مدتی او را در همه جا زیر نظر داشت.دخترک کم کم احساس می کرد مرد رویاهای خود را پیدا کرده و عاشق شده است.این احساس زمانی به اوج رسید که آنها بالاخره در یک کافه کنار هم نشستند و مرد در پاسخ سوال دختر که پرسید شما زندگی را در چه می بینیدشروع به گفتن سخنان فلسفی کرد و او مبهوت حرفهای قشنگ مرد را نظارگر شد.
دختر به همراه مادرش در یک خانه زندگی می کردند و برادرش هم به دلیل فعالیتهای سیاسی زندگی مخفیانه ای داشت و کمتر به خانه می آمد.بالاخره ماجرای آنها به خواستگاری مرد از دختر کشیده شد و روز خواستگاری، برادر دختر هم به خانه آمد.بردارش به او گفته بود که "چه خوب است که این خانه مردی داشته باشد."
در پایان فیلم در حالی که مرد برای خواستگاری به خانه آنها آمده بود و دختر در حال به تن کردن جامه سفید، بلند و زیبایش بود تا در مراسم حاضر شود صدای فریاد مادر را شنید که می گفت : بردش ، برادرتو با خودش برد!
* اینگونه که پیداست بر خلاف تصورات، دخترها موجودات بسیار ساده ای هستند.نظر شما چیه؟
((موقع نوشتن این متن صد بار صدایم کردند و حسم گرفته شد، نمی دانم چرا هر چی کار سخت است من باید انجام بدهم!))
یک نویسنده معروف لبنانی درباره حوادث اخیر لبنان چنین نوشته : خداوند به هر کشوری بلایی داده است تا هر از گاهی بر آنها نازل شود ؛ به برخی آتشفشان داده که چند وقتی یکبار فوران می کند، به برخی زلزله و سیل، به ما هم همسایه داده است.
ماجراهای من و مادربزرگ
مادربزرگ روی جواب سلام خیلی تاکید داشت و خودش در هر شرائطی حتی وسط نماز خواندن، سلام کسی را بدون جواب نمی گذاشت.یک روز که وسط اتاق کتاب و کاغذهایم پهن بود و دراز کشیده بودم و برای خودم می نوشتم، صدای مادربزرگ را شنیدم که دارد با کسی سلام و علیک می کند.(جواب سلام کسی را می داد).فکر کردم مهمان آمده، سریع اتاق را مرتب کردم، دستی به موهایم کشیدم و از اتاق بیرون آمدم تا ببینم مهمانمان کیست.با تعجب دیدم که هیچ کس نیامده. از مادربزرگ پرسیدم : مادربزرگ، کسی امده بود؟
مادربزرگ گفت : نه، چطور مگه؟
گفتم : آخه شنیدم که داشتید با کسی سلام علیک می کردید.
مادربزرگ گفت : مجری اخبار تلویزیون بود.سلام کرد من هم جوابشو دادم!
بیگانه
L’etranger
برگردان نام این رمان به زبان انگلیسی بسیار سخت است چون در فرانسه این لغت به طور همزمان مفهوم ((غریبه)) و ((خارجی)) را دارد و هر کدام از این مفاهیم به نوبه خود در داستان به بازی گرفته شده.البته بیگانه تقریباً مناسب ترین ترجمه این لغت است.خوانندگان انگلیسی ( و نه آمریکایی) این کتاب را به نام ((خارجی)) می شناختند که نمونه ای از ترجمه ناقص و گمراه کننده است.
قهرمان داستان ، مرسو (Meursault) با نظام اخلاقی مسیحیت (( بیگانه )) است و نمی تواند آن را درک کند.او بی تردید ((خارجی)) نیست و ((خروج )) از جامعه را به هیچ وجه انتخاب نکرده و البته از آن ((اخراج )) هم نشده.برعکس، مرسو نمونه ای عالی از یک جوان طبقه متوسط است که در یک اداره معمولی کار می کند و مثل همه غیر خارجی ها دیدن فیلم های عامه پسند، رفتن به کافه، شنا کردن و آفتاب گرفتن را دوست دارد.(اسم او، Mersault ، ایهام از کلمات فرانسوی Mer و sault به معنی دریا و آفتاب) اتفاقاً او آشکارا به زندگی عادی مردم الجزایر مشغول است و نوع معمولی از زندگی را سپری می کند، او اصلاً و مسلماً به هیچ وجه یاغی نیست ... حداقل در ابتدا!

ترکیه
دختر و پسر دانشجو در لباس دلقک های شاد با کلاه گیس های فرفری صورتی و آبی، در پارکی که مقبره سلطان قاضی در آن قرار داشت و در زیر ستونی که نام همه کشورهای همسایه ترکیه به غیر از ایران به چشم می خورد، آب نبات های زندگی را مقابل رهگذران و گردشگران می گرفتند و خرج ادامه تحصیلشان را به دست می آوردند.
- Where are you from?
- Iran
دلقک های دانشجو با آب نباتهای رنگی دو لیری، عقب گرد زدند و در مسیر دیگری راه خود را ادامه دادند!
بیش از نیمی از میزهای رستورانها و صندلیهایشان از زیر سقفها خارج است و در کنار خیابان و کوچه های سنگ فرش شده جای گرفته اند، در صورتی که نزدیک به مسجد باشد، هیچ نوع نوشیدنی الکلی سرو نمی شود.جالب اینکه درون اتاق هتل ها هم هیچ علامتی از قبله وجود ندارد زیرا به گفته راهنمای فارسی زبانمان تا وقتی در این شهر مسجد وجود دارد کسی در خانه نماز نمی خواند.
قیمت بنزین در ترکیه گران است هر لحظه یک قیمت دارد، تقریباً لیتری 2 دلار. برای همین تاکسی سوار شدن در آنجا مخصوص پولدارهاست.حداقل کرایه ای که برای یک مسیر پرداخت می شود 15 لیر است و اتوبوس و مترو به فراوانی به میان آمده اند تا کسی در شهرهای پهن و گسترده ترکیه پیاده به مقصد نرسد.اما با این گرانی بنزین و سیگار ، عجیب زنان و دختران ترکیه سیگاری هستند.دختری که شاید بیش از 12 سال سن نداشتند به راحتی در معابر و خیابانها نخ های سیگار را لای انگشتانشان می گرفتند و در چند پک عمیق تمامش می کردند.
زندگی با خوردن شام در یکی از رستورانهای کوچک کنار خیابان یا بلوار کنار دریا خلاصه می شود.برای مردم ترکیه شب شنبه و وسط هفته تفاوتی ندارد.هر شب آنها پشت میزهای چوبی رستورانها بدون تکلف و زرق و برق می نشینند و دونرکباب می خورند.
درون خانه مردم ترکیه هیچ تجملی مثل زندگی و خانه های ایران دیده نمی شود.زندگی برای آنها در ساده ترین شکل آن اتفاق می افتد.آنقدر ساده که هر غروب و بیشتر روزهای یکشنبه کنار ساحل با چوبهای ماهیگیری خود می ایستند و زندگی را صید می کنند.آنها حتی حاضر نبودند مسابقات جام جهانی را به تنهایی در خانه های خود تماشا کنند و جام جهانی برای آنها در رستورانها و خیابانها مفهوم دیگری داشت.فریاد زدن با هم و تخلیه انرژی، شادمانی با صدای بلند و همین.
خیابانهای شهر تمیز بود، بدون جوی گرفته شده و پر شده از زباله و بدون مگس های سرگردانی که چشم و بینی گردشگران را نشانه رفته باشند.
اینجا ترکیه است با یک حکومت لائیک.زنان محجبه در ترکیه تعدادشان بسیار است و شکل حجاب از یک شهر به شهر دیگر فرق می کند.در استانبول زنان محجبه به شکل واقعی حجاب دارند، مانتوی بلند و روسری که به شیوه زنان لبنانی بسته می شود و کلاه هایی که مرز روییدن مو را در پیشانی پنهان می کند.هر چه به مرز یونان نزدیک تر می شویم این شکل پوشش تغییر می کند.در بورسا و چانت کاله بلوز و دامن تونیک و شلوار و گاهی هم مانتوها تا روی زانو پوشش عمده زنان محجبه بود.اما در ادیرند شهری در مرز یونان زنانی با مانتو و روسری و کلاه انگشت شمار به چشم می خورد.زنان این شهر با بلوز و شلوار و روسری های کوچک و رها حجاب خود را تعریف می کردند.راهنما می گوید که بسیاری از دختران مسلمان ترکیه بعد از ازدواج حجاب می کنند. جالب تر اینکه بسیاری از همین دختران محجبه به دلیل ممنوعیت ورود با روسری به دانشگاه به ناچار از کلاه گیس برای پوشاندن موی سر خود استفاده می کنند.
جدای از تفکیک غیر ممکن پنیر از وعده های غدایی مردم ترکیه و سرو میوه بعد از هر پرس غدا، رستورانهای کوچک و بزرگ و دکه های بستنی فروشی که در هر خیابان به فراوانی به چشم می خورد و فراوانی گل و گل فروشی و شب زنده داری های تمام نشدنی, مراسم عروسی در ترکیه مثل همه این موارد برای ما عجیب است.مراسم عروسی در ترکیه بر اساس توان مالی خانواده ها تعیین می شود و هیج عروس و دامادی قسم نمی خورد اگر عروسی گرفت حتماً 400 نفر را شام و شیرینی دهد.عروس و داماد به دوستان و خانواده ها اعلام می کنند تصمیم دارند در فلان روز ازدواج کنند و در فلان محل قرار است شام بخورند.هر کسی دوست داشت برای همراهی زوج جوان می توانند به رستوران اعلام شده برود ، غذای خودش را سفارش بدهد ، پول میز خودش را بپردازد و در کنار عروس و داماد شب خوب و بیادماندنی داشته باشد. مثل عروس و دامادی که در رستوران برج (گالاتا تاور) به تنهایی شام خوردند و پول میز خود را پرداخت کردند و در مقابل حیرت ده جفت چشم ما رستوران را بدون هیچ بدرقه ای ترک کردند.این شیوه مراسم عروسی در ترکیه بسیار مرسوم است.
نان های ترکی چیزی شبیه بربری کوچک و نازک شده و نان های زردی که مثل بالشتک های کوچک پف دار و توخالی هستند.گوشت تحت عنوان کباب، بادمجان در پیش غذا و پوره سیب زمینی در هر شرایطی در رستورانها رهایت نمی کنند و جالب تر اینکه در هیچ کدام از سالادهایی که در رستورانها سرو می شود چیزی به نام سس وجود ندارد و فقط روغن و زیتون ، همین.
استانبول شهری که سه برابر تهران وسعت دارد و دارای دو منطقه اروپایی و آسیایی است که توسط کانال بسفور از هم جدا شده اند.و مردمانی که به سادگی به تو نگاه می کنند.توریست ها برای آنها جزیی از آدمهای ثابت شهر شده اند.مردمان ترکیه می دانندکه ادامه حیات کشورشان چندان بی ارتباط با تعداد توریست های حاضر در کشورشان نیست.پس نه خیره نگاهت می کنند و نه چند برابر قیمت جنس به تو می فروشند.آنها می دانند توریست یعنی چه ، هر چند که ایرانی که در فهرست ده کشور نخست ورود توریست به ترکیه است را نمی شناسند.
-------
ابن متن قسمتی از سفرنامه دو ژورنالیست روزنامه شرق به ترکیه بود که در همان رونامه مورخ 28 تیر ماه در صفحه جامعه ی آن آورده شده بود.
اگر می خواهید متن کامل رو بخونید این لینک آن است :
http://www.sharghnewspaper.com/850428/html/societ.htm
با توجه به آنکه اولین سفر من به ترکیه بود از خواندن آن بسیار لذت بردم چون دقیقاً احساسش می کردم.چند نکته هم در رابطه با آن اینجا اضافه می کنم.
· من به یک چیز آنها بدجور حسادت می کردم.آنها با علاقه وافری از دولتشان تعریف می کردند و از صمیم قلب ایمان داشتند که دولت در جهت آبادانی و پیشرفت کشورشان گام بر می دارد.من همیشه دلم می خواست می توانستم همین حس را داشته باشم.
· واقعاً زندگی ساده و شادی داشتند.خانه هایشان بدون هیچ زرق وبرقی و بدون هیچ کالای لوکسی ولی بسیار تمیز و پاکیزه و در عوض آن تا می توانستند در محیط بیرون از خانه از زندگی لذت می بردند( برعکس ما) .به عبارت آنها کنار ساحل با قلاب ماهیگیری می ایستادند و زندگی را صید می کردند توجه کنید.به راستی قصدشان شکار لحظات شیرین زندگی بوده است.
کمتر تعداد خانه ای یافت می شد که میان آنها یک استخر و محوطه سبز نباشد و همسایه ها هر غروب دور آن جمع نشوند.





پرسیدم : how old are you?
گفت : nineteen
گفتم : what?
گفت : nineteen
گفتم : what?
گفت : do you understand English?
گفتم : what?
با دستش به سرش اشاره کرد و بعد به سمت بالا.
