چرا بیگانه هستیم؟
امشب می خوام به عنوان یک بیگانه کمی باهاتون درد و دل کنم. آخه می دونید ؛ این آدمهایی که اطرافت هستن از نزدیک ترین کسها گرفته تا دور تر ها همه یه جورایی خلاف آنچه باید، رفتار می کنن. البته چون همه تو اچتماع ما اینجوری رفتار می کنن به نظر می رسه که رفتار اونا منطقی و درسته و این منم که خلاف آنچه باید ، انجام می دم.
یکی از چیزهایی که دلمو به درد میاره اینه که آدمها آنچه رو احساس می کنن و آنچه رو که تو دلشونه بروز نمی دن و پنهونش می کنن. رفتارشون و بروز احساساتشون مصنوعیه.
براتون مثال بزنم؛ یک نفر رفته بود به جایی که من هم سفر کرده بودم.وقتی ازش پرسیدم خوش گذشت شروع کرد به گفتن اینکه خیلی حوصلم سر رفت و خسته شدم اونجا! من هم باور کردم که واقعاً بهش خوش نگذشته، اما وقتی برای کسی تعریف کردم گفت : یعنی تو نفهمیدی؟
خواسته برات کلاس بزاره ،برای بقیه خیلی چیزا تعریف کرده که حسابی بهش خوش گذشته!!
این درست خلاف چیزیه که من انجام می دم و همیشه اون حس حقیقی و واقعیم رو بروز می دم.چه خوب و چه بد. خیلی راحت اگه از کار کسی خوشم نیاد، صادقانه بهش می گم و خیلی تعجب می کنم که یک نفر دیگه با اونکه از اون کار بدش اومده ولی بخاطر منافع شخصیش شروع می کنه به تعریف و تمجید کردن.
به یقین رسیدم که دروغ گفتن برام کار خیلی سختیه ولی می بینم که دیگران به راحتی آب خوردن از اون استفاده می کنن.مثلا همین دیروز که با مسیج(پیام کوتاه) از یکی از دوستام درخواست کرده بودم که چیزی رو با ایمیل برام بفرسته و نفرستاده بود وقتی ازش پرسیدم که چی شد؟ بهم گفت که هیچ مسیجی از من به دستش نرسیده ولی موقع گفتن این عبارت کاملا تو صداش موج می زد که داره دروغ می گه! می دونید؛ اون چیز مهمی نبود و احتمالاً فراموش کرده بود ولی اونا عادت دارن که از عبارات دروغ استفاده کنن. من در همچین موقعی جواب می دادم که فراموش کردم و یا وقت نکردم و یا اینکه به این دلیل قصد ندارم برات بفرستمش.
یک نفر بهم گفت که پسر خالش تو ارمنستان درس می خونه و دانشگاه می ره. بهش گفتم بیا با هم یک سفر بریم پیش اون.بهم گفت که وضع مالیش اصلا خوب نیست و به این دلیل نمی تونه بیاد.من بهش پیشنهاد دادم که بهش پول سفر رو قرض می دم و اون وقتی داشت به من برگردونه.به هر حال اون با من نیومد.می دونید؛ با کمال تعجب دیدم یکماه بعد با درآمد خودش یک پژو 206 خرید! می دونید، من از این ناراحت شدم که بهم گفت هیچ پولی نداره، نگفت که پول داره و برای کار دیگه ای قصد خرج کردنشو داره.
همین آقایی که در بالا بهش اشاره کردم افتخار می کنه که با کلاه گذاشتن سر مردم پول درمیاره.مثلا یک دستگاه که با یک تنظیم ساده درست میشه ( ولی صاحب دستگاه وارد نیست) بهش میگه کار روی دستگاه شما یک هفته طول میکشه.ولی به محض رفتن صاحب دستگاه با انجام یک تنظیم ساده دستگاه درست میشه و صاحب بدبختش هفته بعد میاد و با ده برابر مبلغ، دستگاه رو تحویل می گیره! جالبه که تو اچتماع ما به همچین آدم هایی می گن زرنگ! با عرضه! و به کسی که دروغ نگه و یا نتونه سر بقیه کلاه بزاره میگن ساده!
سرانجام آقایی که دو بار در بالا بهش اشاره کردم رو هم بگم که عاشق یکی از همون مراجعه کننده هاش شد! و این واقعه منجر به ازدواج شد! روز اول عروسی تو خود مراسم عروسی، عروس و مادر داماد دعواشون شد و آلان قطع رابطه هستن! می گن این عروس یک بلای آسمونیه!!
کامو تو بیگانه می گه ؛ در اچتماع پیرامون مرسو نه تنها دروغ رایج است بلکه حقیقت را هم بیش از آنچه هست بزرگ جلوه می دهند.این اچتماع حق دارد که مرسو را به دلیل انکه احساسش را همانگونه که هست نشان می دهد به مرگ محکوم کند!
عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله
گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود.
سوال این بود
معنی عشق چیست؟
نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟
وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله
مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله
عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله
عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله
عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله
عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله
عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله
عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله
اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله
عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله
عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله
موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله
مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله
عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله
عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله
عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله
می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله
وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله
دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد. مارک - 6 ساله


در یکی از سفرها هنگام بازگشت در فرودگاه ، پرواز تل آویو و تهران درست در یک ساعت و کنار هم افتاده بود.خلاصه اطرافمان پر شده بود از توریست های اسرائیلی.بار را که تحویل دادم و کارت پرواز گرفتم یکی از آنها همراه همسرش جلو آمد و در حالی که به آرم جمهوری اسلامی روی پاسپورتم اشاره می کرد گفت : ایران؟
من هم ناخوداگاه نگاهم به جلد پاسپورتش که در دستش بود افتاد.سلام کرد و بعد خودش و همسرش را معرفی کرد.گفت که کشاورز هستند و مزرعه بزرگی در اسرائل دارند. پرسیدم که در تل آویو زندگی می کند؟ و در جواب گفت که تل آویو اصلاً شهر بزرگ ما نیست و ما شهر های بهتری از آن داریم. پرسید که چرا دولت شما اینقدر با ما بد است.من برایش توضیح دادم که ما می بینیم که به مردم فلسطین ظلم می شود و دلیل این کارشان را پرسیدم.آنها توضیح دادند که زندگی برادرانه ای با عربها دارند و اینگونه نیست!!!!!
مثل اینکه چند روزی است که این زندگی برادرانه تر شده است!!



امروز میان انبوه اخباری که درباره حمله اسرائیل به لبنان و بلعکسش بود یک خبر خیلی نظرم را به خود جلب کرد.
اجلاس سران گروه هشت G8 در روسیه.
ولادیمیر پوتین شخصاً به استقبال سران کشورهای شرکت کننده رفته بود و در صحنه ای جالب, او شخصا جورج و همسرش را سوار یک ماشین نصفه و نیمه کرد (مثل ماشین هایی که تو زمین گلف هست) و از پای هواپیما تا قسمت تشریفات رانندگی وسیله را خودش به عهده گرفت.قیافه جورج وقتی کنار پوتین نشسته بود دیدنی بود, مثل اینکه زیاد به دست فرمان پوتین اعتماد نداشت.
به نظر من پوتین جزو آدمهای نابغه است! علاوه بر دستیابی به بالاترین مقام سیاسی روسیه در چند رشته ورزشی هم مقام قهرمانی دارد.
این در مقابل همتای سیاسی آمریکاییش جورج بوش است که می گویند از ضریب هوشی پایینی برخوردار است.
به هر حال پوتین این امتیاز هم دارد که رئیس جمهور انهمه دختر نایس و تیپیکِ روسی است.
کامو در مجموعه اولش, ((بجا و نابجا L’Envers et I’Endroit 1935)) با نظر به شهرهای سرد اروپایی می گوید که آفتاب و آسمان صاف و بی ابر الجزایر از بدبختی بدبخت ترین اعراب نیز می کاهد.او در توصیف جوانان الجزایر می گوید : (( من برای شکل گرفتن بی خیالی ذاتی در درونم , میان بدبختی و آفتاب وامانده بودم.بدبختی نمی گذاشت تصور کنم که همه چیز در طول تاریخ زیر آن آفتاب خوب بوده؛ و آفتاب هم به من آموخت که تاریخ, همه چیز نیست.))
چندين سال پيش ( شايد سال 1364 و من دبستاني بودم ) با پسر خاله ام قرار بود برويم استخر.آنوقت ها پارك نياوران دو استخر روباز داشت يكي كوچك و يكي بزرگ. پياده مي رفتيم تا آنجا راهي نبود.آن روز سر راه رفتيم دنبال دوست پسرخاله ام تا او هم همراه ما بيايد و او يك كاست از خانه آورد و به ما داد و گفت اين آخرين آلبوم مايكل جكسونه!
من به پسر خاله ام گفتم : مايكل جكسون ديگه كيه؟ و آن دو با تعجب پرسيدند كه واقعاً او را نمي شناسي؟!
از آن روز دو چيز يادم مانده بود، يكي استخري كه آب بسيار سردي داشت طوري كه مجبور شدم تمام مدت در آفتاب، كنار استخر بنشينم و از سرما بلرزم و ديگر آنكه آن روز مبدا آشنايي من با مايكل جكسون بود.به راستي او پادشاه هنر موسيقي پاپ و رقص است.يك پديده ي منحصر به فرد.

حالا چرا اين خاطره يادم آمد؟، ديروز رفته بودم تا چند فيلم مورد نظرم را بخرم، همانجا به فروشنده گفتم كه تمام آلبوم هاي مايكل جكسون را برايم رايت كند.ديشب مدت زيادي به آن گوش كردم و لذت بردم و خاطرات گذشته يادم آمد.مايكل از معدود كساني است كه دلم مي خواهد با ا و يك عكس يادگاري داشته باشم.
