تبليغاتX
بيگانه

سه گانه
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 20:43

يکم :

    هر روز صبح زود همزمان با وقتی که من کنار خیابان در انتظار ماشینی می ایستم، آرام آرام در حالی که در جستجوی مسافری است به سمتم می آید.

چراغی می زند و من دست تکان می دهم و می گویم : مترو....

موهای جوگندمی دارد و قیافه اش به کارمندهایی می ماند که برای 30 سال سر یک کار می روند و بر می گردند.سوار ماشین که می شوم، کیفش را از روی صندلی کنار می کشد و خیابان را آرام به دنبال مسافری ديگر طی می کند.

امروز صبح بدون آنکه چراغی بزند و بدون آنکه چيزی بگویم سوار ماشينش شدم.

 

دوم :

     در انتظار ماشينی کنار خيابان ايستاده ام که مقابلم ترمز می کند، پيرمردی 60 يا 70 ساله است که رنگ صورتش پریده است.در حاليکه سوار می شوم سلام می کنم. ماشين حرکت می کند و هيچ کلامی نمی شنوم.

هنگامی که به سمت رو گذر می رود نگاهش می کنم و می گويم : اشتباه داری ميری، بايد از زيرگذر بری!

می ایستد، دنده را عوض می کند و مسافتی را عقب می رود تا به زير گذر برسد.از ماشينهایی  که از کنارش عبور می کنند دریایی از فحش های آبدار نثارش می شود.هيچ کلامی نمی گوید.به چهره اش نگاه می کنم.دقیقاْ شبیه ميُت می ماند.

به مقصد که می رسيم, يک اسکناس 200 تومانی به او می دهم  می پرسم کرايه درسته؟

در پاسخ هيچ کلامی نمی شنوم.

کمه؟

زياده؟

.......

کمی از ماشين دور می شوم و بر می گردم، نگاه می کنم تا عکس العملش را ببينم.هيچ ماشينی در خيابان نيست! 

 

سوم :

سوار ماشين می شوم، مدتی مي ايستد و مسافری نيست که سوار شود، رضايت می دهد و راه می افتد.ضبط ماشين را روشن می کند و يک آهنگ ملايم نغمه های غمناک می خواند.

آرام می رود.کمی جلوتر مسافری ايستاده، چراغ می زند و او سوار ماشين می شود. پايين اتوبان دو مسافر ديگر هم سوار می شوند.نوار را از ضبط بيرون می آورد و نوار ديگری می گذارد.يک آهنگ شاد با ريتمی تند فضای ماشين را در پر می کند.او با سرعت تمام مسير اتوبان را طی می کند.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
باز هم يك واقعه در اچتماع پيرامون
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 7:49

باز هم يك واقعه در اچتماع پيرامون

ديشب خيابان پاسداران نزديك برج سفيد تو يك فروشگاه بودم كه يكدفعه صداي جيغ زني از تو خيابان شنيده شد (كه بنفش به تمام معنا بود) و بعدش صدا شديد گاز موتور و پشت بندش يك زد و خورد حسابي!

تقريباً همه از فروشگاه ريختن بيرون تا ببينند چه خبر شده، حتي فروشنده ها. فروشگاه به اون شلوغي يكدفعه خالي خالي شد.

حتماً حدس زديد چه اتفاقي افتاده، سرقت و كيف قاپي با موتور.

زن جواني كه سارقها قصد داشتن كيفشو بقاپند پس افتاده بود و نامزدش دورش مي چرخيد و بهش دلداري مي داد.

مردم هم دزدها رو كتف بسته گرفته بودن و منتظر بودن تا پليس برسه.دو تا پسر جوان 18 19 ساله با مدل موي جوجه تيغي رو تصور كنيد.اينا همون دو نفر دزد بودن!

بالاخره پليس هم آمد و سارقها و موتورشون رو با خودش برد.

تو فروشگاه عكس العمل مردم جالب بود، يكي مي گفت بايد همينجا اينقدر مي زدنشون تا بميرن!

يكي مي گفت : بايد بري عاملشو پيدا كني، اون كيه كه جووناي مملكتو به اين روز انداخته!

- معلومه تازه كار بودن، خيلي ناشي گري دراوردن تو اين خيابون به اين شلوغي!

- بايد بلايي سرشون بيارن تا براي همه درس عبرت بشه و .....

- آقا از زور بيكاريه!

 

من سعي كردم سرنوشت اين دو تا جوان رو تصور كنم.تشكيل پرونده (ثبت سوء پيشينه براي تمام عمر تو پروندشون) ، دادگاه و زندان!

ولي جلوتر كه بريم فكر مي كنيد زندان از اين دو تا چي مي سازه؟

احتمالا اگه سيگاري و معتاد نباشن ، به احتمال زياد او تو ميشن.

با يك مشت آدم حرفه اي با جرمهاي ريز و درشت دم خور مي شن و احتمالاً اين حرفا رو مي شنون :

-    پسر خيلي آماتور بازي در اوردي، بايد مي نداختي تو يه بزرگراه خلاف جهت ماشينا تا نتونن بگيرنتون.( و يك دوره آموزش حرفه اي سرقت)

-         اين آدرسو بگير آزاد كه شدي يه سر برو پيشش ، اسمش اصغر افعيه بگو منو عقرب چشم سياه فرستاده!

-         غم و غصه نخور بابا، بيا اينو بزن روشن شي!

و .....

به نظر شما اگر رئيس پاسگاه تو اولين مرحله سعي مي كرد تمام پيشينه اين دو نفر رو بررسي كنه و عواملي كه اونها را به اين كار كشونده رو شناسايي كنه و بعدش اونها را طوري محكوم كنن كه تو يك محيط بهتر از اون زنداني كه تعريف كردم يك كار ياد بگيرن و ملزم به ارائه مدرك اون حرفه بشن و تا مدتي با معرفي دوره اي خودشون به قانون تحت مراقبت باشن بهتر نيست؟   

البته به انسانها هم بستگي داره و اين دو نفر خيلي كارهاي و تلاش هاي  بهتري مي تونستن بكنن براي بدست اوردن پول تا دزدي از مال مردم!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
در كنترلي
جمعه هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 18:15

در كنترلي

بهنام رفت تا ماشين را از پاركينگ خارج كند، من هم رفتم تا در محوطه را برايش باز كنم تا ماشين خارج شود.

بهنام گفت : كجا داري مي ري؟

گفتم : دارم مي رم درو باز كنم.

-         بيا بشين، در اتوماتيكه.

-         جدي! كي كنترليش كردين؟

داخل ماشين نشستم، بهنام ماشين را سر و ته كرد و وارد محوطه ساختمان شد.

گفتم : كو اين كنترل كه گفتي؟

بهنام سرش را از پنجره ماشين بيرون كرد و داد زد : مش رحیم بجنب درو باز كن.

پرسيدم : مش رحیم ديگه كيه؟

-         سرايدار ساختمونه ديگه.

-         عجب، پس كنترلي كه مي گفتي اينه!

بهنام دوباره داد زد : مش رحيم ، بجنب ديگه!

مش رحيم از اتاقش بيرون آمد و گفت : شرمنده، درو براي شما باز نمي كنم، خودت بايد اينكارو بكني.

بهنام عصباني شد و گفت : چرا ؟

مش رحيم چهره حق به جانبي گرفت و گفت : هيئت مديره گفته، دو ماهه شارژ ساختمونو ندادي، گفتن هيچ كاري واسش نكن.

بهنام گفت : هيئت مديره غلط كرده با تو.

بعد در حالي كه ترمز دستي را رها مي كرد، نگاهي به من انداخت و گفت : شرمنده، فكر كنم از همون اول بايد بي خيال در كنترلي مي شدم، ميشه .....

 در حالي كه پياده مي شدم گفتم : خيلي پررويي!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |