تبليغاتX
بيگانه

نوروز
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 ساعت 20:39
نوروز مبارك

 نوروز مبارك

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
عيد مبارك
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 ساعت 10:52

عيدتون مبارك

 

فكرشو كرديد كه اگه ماهيا عاشق بشن چي مي شه؟

مي گن اگه ماهيا عاشق بشن، دريا طوفاني ميشه!

اگه روز عيد ديديد آب توي تنگ ماهياتون متلاطم شده، تعجب نكنيد!

 

*****سال نو همتون مبارك*****

 

به عاشقها پيشنهاد مي كنم شب عيد بعد از تحويل سال وقتي كه آدماي دنيا كم كم دارن به خواب مي رن، اونا دستاي همو بگيرن ، تانگو برقصنَ و بخونن :

مي خوام برقصم اما ...

در آغوش تو با تو

*****

مي خوام برقصم اما...

فقط با تو عزيزم

تا كه يه دنيا عشقو

زير پاهات بريزم!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
همه چيز درباره چشمان باز تمام بسته
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 ساعت 2:17
 

چشمهاي باز تمام بسته – استنلي كوبريك

 

درباره این فیلم می توانید در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
روز جمعه
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 ساعت 14:5

روز جمعه قرار بود برويم كوه كه صبح خواب را به كوهنوردي ترجيح دادم و تقريباً تا ساعت 11 ظهر خوابيدم.فكر كنم وقتي داشتم در تختواب، خودم را متقاعد مي كردم كه بيدار شوم بچه ها در پناهگاه شيرپلا نهارشان را هم خورده بودند.

به نظر جمعه كسالت آوري مي آمد، جرات نشستن پاي اينترنت را هم نداشتم، آخر محكوم شده ام كه اينترنت مرا از محيط خانه منزوي كرده.

بعدازظهر تصميم گرفتم كه برنامه اي براي شب بچينم، شام يا سينما مي توانست يكي از انتخاب ها باشد، تلفن را برداشتم و به بهنام زنگ زدم، برادرش گوشي را برداشت.

-         بهنام رفته فرودگاه.

-         فرودگاه واسه چي؟

-         داره ميره مسافرت!

     موبايل بهنام را گرفتم، از برنامه سفرش پرسيدم و گفت ساعت هفت و پنجاه دقيقه پرواز دارد.

گفتم : پس وايسا منم اومدم!

 - ديوونه شدي؟

- اسم منو تو ليست انتظار بنويس دارم ميام.

- يه ديوونه دوست داشتني!

- مرسي، لطف داري.

ساعت هفت و نيم رسيدم فرودگاه، بهنام مقابل دفتر ليست انتظار پروزاهاي هما ايستاده بود.

گفت كه هيچ بليطي هنوز صادر نكرده اند و اگر پرواز جا داشته باشد اولويت با كساني است كه از پرواز قبلي جامانده اند.

گفتم : تو برو سوار شو، منم اگه بليط جور شد ميام.

بهنام گفت : نه تا آخرين لحظه ميمونم،اصلاً مي خواي بليطو پس بدم تا آخر شب  وايسيم تو ليست انتظار.

گفتم : چيه، بازم ديشب فيلم ديدي؟

از اتاق ليست انتظار چند نفري را صدا كردند كه بروند كانتر شماره چهار و كارت پرواز بگيرند همان اولويت دار ها بودند و بعد ليست انتظار پرواز هفت و پنجاه دقيقه بسته شد.

نااميدانه داشتم بهنام را بدرقه مي كردم كه يك نفر نفس نفس زنان آمد و خواست بليطش را پس بدهد،درنگ نكردم و بليط را از او خريدم.

هنوز چند دقيقه اي وقت بود كه كارت پرواز بگيريم، با عجله به كانتر شماره چهار رفتيم بعد به سمت خروجي پرواز. بهنام هنگام عبور از  گيت امنيتي گير افتاده بود‌، به درخواست مامور حفاظتي چند بار زير گيت رفت و برگشت، كمربند و وسائل را باز كرد ولي گيت ول كن نبود و مدام بوق مي زد.

مامور حفاظتي كمي سوال و جواب از بهنام كرد.به مامور گفتم كه او آدم شيشه خورده داري است و احتمالاً مشكل از آنجا باشد.

به هر ترتيب بود خودمان را رسانديم به پرواز، هواپيما يك فوكر كوچك بود.كارت پرواز را دير گرفته بوديم و صندلي هاي آخر افتاديم،هيچ وقت چنين جايي ننشسته بودم.

صندلي جلويي يك زن نشسته بود با هفتاد قلم آرايش، كوتاه هم نمي آمد، آينه كوچكي از كيفش بيرون آورده بود و مدام با صورتش ور مي رفت.نزديك به بيست جفت النگوي طلا در دستش بود و مدام دستش را بالا و پايين مي برد تا تمام حضار ملتفت شوند.آينه را كه داخل كيفش گذاشت، يك بار از مهماندار هواپيما خواست برايش آب بياورد و يكبار هم درخواست كرد موسيقي اي كه از بلندگو پخش مي شد را قطع كنند.يكي از آهنگهاي كليدرمن بود.رو به بهنام كردم و گفتم : چه بد سليقه!

روي رديف كناري، يك زن مسن نشسته بود و يك دختر جوان كه در داشت روزنامه مي خواند.يك مانتوي كوتاه قهوه اي رنگ پوشيده بود و آستين ها را تا آرنج بالا زده بود.به مچ دستش يك بند بسته بود كه تركيبي از سه رنگ بنفش، قرمز و سفيد بود، چيزي شبيه يك رنگين كمان كوچك.از سليقه اش خوشم آمد.

هواپيما دور زد و ابتداي باند منتظر پيام برج مراقبت ماند.اجازه تيك آف از بلندگو شنيده شد، دور موتورها زياد شد و در عرض چند ثانيه هواپيما سرعت فوق العاده اي گرفت.

هميشه لحظه تيك آف هواپيما برايم جذاب است.در دلم مي شمارم يك، دو، سه، ... و هيجانِ كنده شدن از روي زمين و پرواز تمام وجودم را فرا مي گيرد.

يكي از مهماندارها روي صندلي مخصوصي كه كنار در خروج اضطراري بود نشسته بود.كمربندي بسته بود كه دو طرف شانه اش را هم نگه مي داشت.

بهنام به مهماندار گفت : كمربندتون هم كه مخصوصه.

مهماندار خنديد و گفت : آخه كنار در نشستم، اگه در كنده بشه اولين نفر منم كه مي رم تو آسمون.

بهنام گفت : اگه اتفاقي بيفته مي گن خدمه هواپيما آخرين نفري هستن كه از هواپيما خارج ميشن، بعد از همه مسافرا، درسته؟

مهماندار گفت : آره درسته.

بهنام گفت : ولي تو يكي از حوادث قبلي، اولين نفر، خدمه هواپيما بودن كه خودشونو از خروجي اضطراري بيرون انداختن.

مهماندار خنديد و گفت : خوب ما هم آدميم ديگه، جونمون عزيزه.

بهنام داشت با مهماندار حرف مي زد، زني كه روي صندلي جلويي نشسته بود سرش را به پنجره چسبانده بود و سعي مي كرد در تاريكي شب چيزي ببيند.دختر جوان و زن مسني هم كه روي صندلي كناري بودند گرم صحبت شده بودند.

مهماندار بلند شد تا مشغول پذيرايي شود.

بهنام مشغول صحبت شديم، ميان حرفهايمان بهنام به مردي اشاره كرد و گفت : فكر مي كنم اين يارو مشكلي براش پيش اومده!

گفتم : چطور مگه؟

بهنام گفت : اين دفعه دوّمه كه داره ميره دستشويي.

گفتم : ديوونه، تو آخر هواپيما نشستي آمار جمع مي كني؟

 خنديديم.

زني كه روي صندلي جلويي نشسته بود برگشت و به ما نگاه كرد.

زن مسني كه روي صندلي كناري بود داشت با دختر جوان حرف مي زد.

بعد از شام، كمي با بهنام درباره فيلم و موسيقي حرف زديم.

خلبان اعلام كرد كه به فرودگاه نزديك مي شويم و كمربندها را ببنديم.مهماندار دوباره آمد و روي صندلي مخصوصش نشست.

 موقع فرود زني كه پشت سر ما نشسته بود حالش بد شد، مي گفت كه گوشهايش به شدت درد مي كند، به مهماندار يك آدامس دادم تا به او بدهد، مهماندار از او خواست كه آن را به شدت بجود، بعد زن به مهماندار گفت كه حامله است و با پزشك هم مشورت نكرده و بعد حالش بدتر شد، بيشتر ترس و شك باعثش شده بود.

زني كه روي صندلي جلو نشسته بود دوباره آينه كوچك را در آورد و مشغول بزك كردن شد.

زن مسني كه روي صندلي كناري نشسته بود هنوز داشت با دختر جوان حرف مي زد.

موقع نشستن هواپيما روي زمين، مهماندار كه ايستاده بود به طرف صندلي كناري پرت شد.نور چراغهاي گردان آمبولانس در فرودگاه كه خودش را كنار هواپيما رسانده بود ديده مي شد.

زني كه روي صندلي جلو نشسته بود از بهنام خواست تا وسائلش را از جعبه برايش بيرون بياورد.زن مسني كه روي صندلي كناري نشسته بود در حال پياده شدن داشت با دختر جوان حرف مي زد.

از هواپيما كه بيرون آمديم گرماي هوا محسو س بود.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
ماجراي امروز
جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 0:51

باز هم چشمان باز تمام بسته

بالاخره حال و هواي عيد روي من هم اثر گذاشت.امروز رفتم ميلاد نور و آخرين سري  آلبومهاي دنس ميوزيك را گرفتم و به پيشنهاد فروشنده چند آلبوم ايراني جديد هم انتخاب كردم.

سري هم به طبقه اي كه فروشگاه هاي فيلم آنجا هستند زدم، مووي شاپ اول كه وارد شدم حسابي شلوغ بود و يك خانم مسن هم انجا به فروشنده ها كمك مي كرد.

سلام كردم و پرسيدم : فيلم چشمان باز كاملاً بسته رو داريد؟

با تعجب پرسيد : چه فيلمي؟

گفتم : چشمان باز كاملاً بسته.

فروشنده ي ديگر را صدا كرد و پرسيد : فيلم چشم باز و بسته داريم؟

فروشنده جواب داد : نه، ولي كينگ كنگ جديد رو داريم، بپرس مي خواد؟

خانم مسن از من همان را پرسيد.جواب دادم : شما تناسبي بين آنچه من خواستم و كينگ كنگ مي بينيد؟

پرسيد : حالا اين باز و بسته كه گفتي چيه؟

گفتم : يه فيلم، ساخته استنلي كوبريك.

گفت : ولي فكر مي كنم كوبريك كمپاني معروفي نباشه.

 تشكر كردم و بيرون آمدم.

مووي شاپ دوم رفتم، پسري با يك كلاه اليور تويستي آنجا نشسته بود.

پرسيدم : فيلم چشمان باز كاملاً بسته رو داريد؟

گفت : نه، ما فيلم غير مجاز نداريم.

گفتم : مرسي، خدافظ.

داشتم بيرون مي رفتم كه صدايم كرد و گفت : استنلي كوبريك درسته؟

گفتم : بله.

گفت : چند دقيقه معطلي داره،بايد از پايين بيارن، مشكلي نيست؟

گفتم : باشه.

تماس گرفت تا فيلم را بياورند.

من روي صندلي منتظر نشستم.خانمي در فروشگاه  فيلم ها را زير و رو مي كرد و از هر سه تا فيلم يكي را بر مي داشت و به كنار مي گذاشت.

از فروشنده پرسيد : فيلم جديد چي اورديد آقا؟

بعد گفت كه او مشتري ثابت اين فروشگاه است و دفعه قبل بيش از پنجاه هزار تومان دي وي دي خريده.

فروشنده پرسد كه از فيلم هاي قبلي خوشش آمده؟

گفت كه هنوز آنها را نديده!

فروشنده از ميان دي وي دي ها،چند فيلم جديد براي او انتخاب كرد.

بعد آن زن از من پرسيد : فيلم خارجي خوب چند تا بهم معرفي مي كني؟

گفتم : راستش من تو فيلم سر رشته اي ندارم.

گفت : بهت مياد خوره فيلم باشي.

گفتم : من خوره هيچي نيستم.

 بالاخره فيلم را از پايين آوردند و پولش را حساب كردم و بيرون آمدم.

روزهاي پاياني سال همه حال و هواي ديگري دارند.ميلاد نور شلوغ بود و همه در حال خريد و يا گشت و گذار بودند.

وارد خيابان كه شدم چند كودك را ديدم كه  آدامس مي فروختند و شيشه هاي ماشينها را تميز مي كردند.يك زن هم روي پل عابر پياده ولو شده بود و گدايي مي كرد.

امشب فيلم چشمان باز تمام بسته را ديدم و ديشب هم چند ساعتي موسيقي رپ گوش كردم، خدا به خير بگذراند.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
رپ
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 ساعت 0:38

كمي هم رپ

اي بچه ها ، در همه جاي دنيا،  اينجا اونجا، تهران و اصفهان

غصه ها رو فراموش كن، رپ ما رو گوش كن، بندازش بالا! (۲)

 

بپر با ما ، همه جاي دنيا، بپر به صداي ما،هنوز بگو ايران! 

قصه دوم ايران زمين تا نشنيدي بپر و ميخ بزن تو تخته

بگو كي رفته،سر زده، گوه خورده به زمين ماها در زده، هر چي رفيق؛ حالا پر زده،

 

لحظه به لحظه، عكس زندگي اومد رو پرده، هيچ وقت از يادم نميره،

 

ياد دارم از روزاي گذشته،تو كوچه هاي بسته، دسته به دسته،

 

 ولي حالا قطره به قطره، از چشمم داره مي ريزه،

هنوز تو قلبم غم داره، گل الكي، حرف بي معني

معنی با باد رفتَ ِتو هم با باد مي ري، يه نگاه به چپ، بچه ايروني كجا رفت؟

 

اي بچه ها ، در همه جاي دنيا،  اينجا اونجا، تهران و اصفهان

غصه ها رو فراموش كن، رپ ما رو گوش كن، بندازش بالا! (۲)

  

بيا بيا، با لغتهاي ما ، بيا بريم توي دنيا،

رد شيم از اين ابر سياه، بريم توي دنيا،

پر آزادي، پر شادي با زبوناي فارسي

 

ولي سارریِ من دارم مي رم پارتي

با بچه هاي ايراني، بعضياشون شدن آمريكايي، ندارن هيچ خيالي،

 

ولي بدون هموطن تنها نيست، توي غربت،

زنگ تفريح ، يعني زنگ آزادي، در انتظار مي مونيم تا كشورمونو ببينيم

شبهاي تعطيلي، تو كوچه هاي محلي با دختراي ايراني

هووو! چه رقصي، توجه كن كه بفهمي

مفهوم زندگي مال ماست فقط از شادي، باعشق بي خيال ميشيم.

 

گوش بده، قصه ي ايران رو مي خونيم، بچه هاي ايروني همه با هم

بخونيم،

غصه ها رو فراموش كن، رپ ما رو گوش كن.

 

اي بچه ها ، در همه جاي دنيا،  اينجا اونجا، تهران و اصفهان

غصه ها رو فراموش كن، رپ ما رو گوش كن، بندازش بالا! (۲)

  

حالا استرس رسيده به پايان، ديگه اين حرفا شده داستان

اين پيام رو در خاطرت نگه دار، از عشق و شادي هيچوقت دست بر ندار

 

عشق و شادي هست اميد فردا، پاشو وا كن پنجره ها رو، سكوتو بشكن

گريه نكن، بخند، از ته دل ساز بزن ِواسه بچه هاي ايران داد بزن.

 

اي بچه ها ، در همه جاي دنيا،  اينجا اونجا، تهران و اصفهان

غصه ها رو فراموش كن، رپ ما رو گوش كن، بندازش بالا!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
سفری دیگر
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 ساعت 20:30

 

 

دريا

البته آينجا آنتاليا نيست

آفريقا هم نيست!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
عکسهای سفر آنتالیا
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 ساعت 19:53

 

 

آنتاليا

يك فروشگاه لباس

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 ساعت 12:8

بعضی وقتها احساس می کنم زمان ما رو به نیشخند گرفته.

بعضی وقتها فکر می کنم که خیلی بی رحمه

و بعضی وقتها می بینیم که خیلی چیزها رو با گذشت خودش حل می کنه.

فردا وبلاگ بیگانه یک ماهه می شه و خودم بیست و نه ساله.

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
چند نکته
شنبه بیستم اسفند 1384 ساعت 2:13

در رابطه با پست قبلي كه درباره سفر به آنتاليا بود چند نكته جالب وجود دارد كه بعد از سفر و هنگام بازگشت به ايران بسيار ملموس هستند.

- بزرگترین فرودگاه کشورمان آن هم در پایتخت در مقایسه با فرودگاه شهری کوچک آن هم در کشوری مثل ترکیه هیچ نیست.(كجاي كاريم؟)

- وقتی پاکیزگی و تمیزی شهرها و خيابانها را دیده ایم حالا کثیفی خیابانهای اينجا برایمان جلب توجه می کند.( جای جای خیابانها پوست پفک و آدامس و .... چرا؟)

- احساس مي كنيم كه  مردم ایران همه عصبی هستند.از راننده تاکسی که از فرودگاه سوارتان می کند تا همسایه دیوار به دیوارتان علاوه بر خوددرگیری مثل اينكه با شما هم دعوا دارند، ولي نگران نباشيد به زودي عادت مي كنيد و بعد شما هم يكي از همان ها مي شويد( اين يك حقيقت و تجربه ملموسه)

- از نظم اچتماعي كه تجربه اش كرده ايد اينجا هيچ خبري نيست.نمونه اش طريقه رانندگي در خيابانهاست.من فهميده ام اينجا هنگام عبور از خيابان نبايد اول چپ بعد راست را نگاه كرد بلكه لحظه به لحظه و در آن واحد هر دو سمت را بايد پاييد و باز هم تضميني براي عبوري سالم وجود ندارد.(چراغ عابر پياده هم بي خيال)

- در نهايت براي جوان هاي ايران (كه خودم هم يكي از اونا هستم) در اعماق وجودتون دلسوزی می کنید.

اونجا پلیس هنگام مراسم جشن و آتش بازی نهایت تلاشش رو می کرد تا جشن به بهترین شکلش انجام بشه و امکانات و ماشینهای آتش نشانی رو همراه کارنوالهای شادی و در اختیار اونها می ذاشت ولی اینجا با باتوم و کتک و .....

همه جوانها شاد و سرزنده بودن و ما اینجا ......

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
آنتاليا
جمعه نوزدهم اسفند 1384 ساعت 17:29

 

جهانگردي -آنتاليا

حتماً در طول تابستان در لابلاي صفحات روزنامه ها چشمتان به يكي از تورهاي رنگارنگي كه شما را دعوت به سفري خاطره انگيز مي كنند افتاده است.

گردشگري و جهانگردي پديدهاي منجصر به عصر معاصر نبوده، بلكه انسان از ديرباز با اهدافي مختلف همچون تجارت، زيارت،كسب علم ، گشت و گذار و .... مرزها را گذرانده تا به سرزميني ديگر برسد.

گاهي علاقه به جهانگردي و كشف سرزمين هاي ديگر چنان غالب بوده كه برخي مدت درازي از عمر خود را صرف آن كرده اند.ماركوپولو جهانگرد معروف ونيزي را كه به خاطر مي آورديد.در همين دوره هم كم نيستند كساني كه دست به چنين سفرهايي مي زنند.

جهانگردي و سفر با هر نيتي كه صورت گيرد توشه و تجربه اي بزرگ به ارمغان خواهد آورد كه در شناخت انسان و ديدگاه او در زندگي بسيار موثر است و با اطمينان مي توان گفت كه تجربه مرد جهان ديده تجربه اي بزرگ است.

خوب، گردشگري و جهان گردي پول هم مي خواهد.به همين دليل است كه پديده توريسم در كشورهاي توسعه يافته با استقبال بيشتري روبروست.ولي ما در اينجا مكاني را به شما معرفي مي كنيم كه سالانه درصد زيادي از توريستهاي آن را ايرانيان تشكيل مي دهند.بعد مسافتي كم و شرايط اقتصادي مناسب تر سفر، مضاعف بر جاذبه هاي منحصر به فرد توريستي و جهانگردي اين منطقه عامل اين استقبال مي باشد.

 

آنتاليا

آنتاليا شهري توريستي در حاشيه درياي زيباي مديترانه واقع در جنوب تركيه است.شهري كه آنتاليوس فرمانده سپاه روم زماني كه نتوانست شهر كمر را از چنگ دزدان دريايي خارج كند به آنجا رفت و زيبايي شگفت انگيزش را كشف كرد و آن را به سزار روم اهدا كرد.سزار نيز به افتخار او نام آن شهر را آنتاليوس گذاشت و به مرور آنتاليا ناميده شد.

آفتاب هميشگي و هواي معتدل مديترانه اي بزرگترين ويژگي اين منطقه است.صنعت توريسم به رونق اقتصادي آن كمك بزرگي كرده است هر چند كشاورزي و كشت محصولات گلخانه اي به دليل آب و هواي منحصر به فرد و خاك حاصلخيز مهمترين منبع اقتصادي منطقه بوده و اكثر محصولات نیز صادر مي شوند.هنگام فرود هواپيما به علت آنكه فرودگاه در حومه شهر واقع شده،چشم انداز گلخانه هايي كه تعداد آنها بي شمار است قابل مشاهده است.

تابش آفتاب كه تقريبا بيش از 360 روز در سال مي تابد باعث شده تا انرژي آفتابي عمده ترين منبع توليد انرژي منطقه باشد.شما مي توانيد تصور كنيد كه تابش اين آفتاب، سواحل زيباي مديترانه و مناظر طبيعي و بكر منطقه چه جذابيتي ايجاد خواهد کرد.

پرواز تهران به آنتاليا بين دو ساعت و نيم تا سه ساعت به طول مي كشد.پروزا بسته به شركت هواپيمايي كه شما انتخاب مي كنيد (ايران اير، فلاي اير يا اسكاي ترك) بصورت رفت و برگشت هزينه اي متغير خواهد داشت.(بين  USD270 تا  USD380)، هزينه عمده ديگر سفر رزرو هتل است.شما مي توانيد هتل مورد نظر خود را از پيش انتخاب و در تاريخ مشخص رزرو كنيد.هتل از هتلهاي 3 ستاره تا 5 ستاره و ممتاز هزينه اي متغيیر ( بين يك شبانه روز  USD40 تا USD 120 معمولاً براي اتاق دونفره) خواهد داشت.البته اين هزينه ها با افزايش تعداد نفرات كاهش مي يابد از همين رو است كه تور به دليل بالا بودن تعداد نفرات از تخفيف ويژه در پرواز و رزواسيون هتل برخوردار مي شود و اين مساله علاوه بر خدمات ارائه شده از طرف تور در كاهش هزينه هاي سفر براي مسافرين نيز موثر است.

حال شما تا اينجاي كار با انتخاب تور، پرواز و هتل مورد نظرتان مي توانيد برنامه خود را براي اقامتي ده روزه در آنتاليا برنامه ريزي كنيد.البته شما با رزرو هتل از دو وعده غذا كه معمولاً صبحانه و شام است به صورت سلف سرويس، نامحدود و رايگان بهرمند می شوید.

آنتاليا سرزمين تفريحات آبي است، شما براي انكه براي تفريحاتتان كم نياوريد بايد پولي حداقل معادل 300 USD  (براي هر نفر) به همراه داشته باشيد.بهتر است پيش از پرواز خيال همه را از بابت در كار نبودن سوغاتي راحت كنيد و ضمناً لوازمي چون فيلم عكاسي و از اين دست را از همين تهران خودمان به همراه ببريد چون قيمتها در آنتاليا به دليل توريستي بودن منطقه بسيار گران است و پوشاك و البسه مناسب هم تنها در استانبول قابل تهيه است كه بعد مسافتي آن تا آنتاليا زياد است( بيش از 400 كيلومتر)

ولي اگر شما طالب تهيه اجناس درجه يك و آخرين مد لباس و پوشاك هستيد در آنجا با نمايندگي هاي آنها برخورد خواهيد كرد(خصوصاً فروشگاه هاي ايتاليايي). شما مي توانيد با ديدن مدل هاي لباس يا با مراجه به سالن مد، مدل مورد نظر خود را انتخاب كرده و سايز خود را جهت دوخت لباس در اختيار فروشگاه گذاشته و در كوتاه ترين زمان آن را در  محل هتلتان تحويل بگيريد. 

شما در روز پرواز در فرودگاه حاضر مي شويد، خروجي خود را كه براي اولين سفر خارجي 10000 تومان و براي دومين سفر 15000 تومان است را مي پردازيد و مراحل خروج را طي مي كنيدو پس از حدود 3 ساعت پرواز در فرودگاه آنتاليا فرود مي آييد.شما بدون نياز به ويزا و تنها با ارائه پاسپورتتان در مدت بسيار كوتاهي مراحل ورود را طي مي كنيد و احتمالا تنها مدت كمي معطل بار خواهيد بود.

هنگام خروج از فرودگاه ليدرهاي تورها از كشورهاي مختلف را مي بينيد كه با در دست داشتن تابلويي كه نام تور بر آن نوشته شده مسافران را راهنمايي مي كنند.تقريبا توريستها از تمام كشورهاي دنيا حتي آمريكاي جنوبي به آنتاليا مي  آيند ولي توريستهاي ايراني، آلماني، ايتاليايي، روسي و اسرائيلي  درصد قابل توجه اي را تشكيل مي دهند.برخي از توريست هاي اسرائيلي با كشتي و با طي نمودن مسافت آبي بر روي مديترانه خود را به آنتاليا مي رسانند و برخی از اروپا با ماشین شخصی خود می آیند.

اولين پرتوهاي تابش ملايم آفتاب و هواي مرطوب مديترانه اي به شما نويد سفري به يادماندني را مي دهد.اتوبوس تور شمار را به هتلتان مي رساند و شما پس از يك دوش و كمي استراحت مي توانيد اولين روز سفر خود را با شنا در استخر هتل آغاز كنيد.بخاطر داشته باشيد كه آنتاليا سرزمين تفريحات آبي است.

شنا در درياي مديترانه، پارك آبي آنتاليا يا همان آكوالند ، روز بيادماندني رافيتينگ و گذشتن از رودخانه هاي پر پيچ و خم كوهستاني با قايقهاي بادي، گشت بر روي مديترانه با كشتي و غواصي در دريا، پرواز بر روي مديترانه و ....

بيچ پارك و ساحلش و شبهاب پر سر و صدايش را فراموش نكنيد.آنجا احتمالاً كارنوالهاي شادي را خواهيد ديد كه مسير بزرگراه ساحلي با مراسم ويژه آتش بازي و رقص و پايكوبي طي مي كنند.

شبهاي ايراني و شبهاي تركي را نيز مي توانيد در برنامه خود بگنجانيد و يك روز نيز به همراه تور به ديدار مراكز خريد و چند منطقه ديدني كه تا شهر فاصله بيشتري دارند بگذرانيد.اين گشت با نام تور خريد رايگان است.

شما در تركيه آزاديد و مي توانيد ديگر شهر هاي اطراف هم مثل سيده، كمر و آلانيا را خودتان برويد و ببينيد.

در پايان يادآور مي شوم هزينه حمل و نقل در آنتاليا به دليل قيمت گران بنزين بالا است و كرايه تاكسي بر حسب كيلومتر طي شده و با تاكسيمتر محاسبه مي شود كه بر حسب مسافت طي شده ممكن است بين 20 تا 80 دلار آمريكا(USD)  متغير باشد.ولي براي اين مشكل هم راه حلي پيشنهاد مي كنم.در آنتاليا ميني بوسهاي كوچك و ويژه اي هست كه به دولموش معروفند.هر دولموش شماره ويژه اي دارد كه منطقه و مسيرش را مشخص مي كند و شما با بخاطر سپردن شماره منطقه محل اقامتتان مي توانيد دولموش مورد نظر خود را كه در خيابانهاي شهر در تردد هستند پيدا كنيد.بهاي آن هم براي هر نفر 7500000 ليره تركيه كه ظاهراً از سال 2005 با افتادن 6 صفر آن شده است 75 لير و حدوداً 1 USD  است.البته يك مشكل وجود دارد كه دولموش ها تنها تا ساعت 11 شب تردد دارند و  شما بعد از آن ساعت مجبوريد از تاكسي استفاده كنيد.

بهتر است به غير از دلار آمريكا يا يورو پول ديگري همراه خود نبريد( دلار كانادا را اصلاً نبريد چون براي تبديل كردنش با تركها ضعف اعصاب مي گيريد البته منظورم تركهاي تركيه است) پيدا كردن صرافي و تبديل كردن آن كمي مشكل است و تبديل كردن در بانك هم به صرفه نيست.

در پايان سفر شما كاملاً برنزه خواهيد بود و به عبارتي در ايران خودمان رنگ پوستتان تابلو مي شود و ممكن است در آپارتمان محل سكونتتان سرايدار شما را با يك مقيم جزاير هاوايي اشتباه بگيرد و به داخل راهتان ندهد.

تجربه سفر و چيزهايي كه ديده ايد نيز براي هميشه در خاطرتان ثبت خواهد شد.

راستي :

دانشگاه آنتاليا نزديك آكوالند و  بزرگراه كني آلتيه.

رزرو هتل از طريق سرويس هاي اينترنتي هم ممكنه.شما در لينك زير با هتلهاي آنتاليا و سرويسهاي او نها مي تونيد آشنا بشيد.

 http://www.antalyahotels.com

از دوست خوبم و همسرشان كه يك خانم ترك است و در اداره فرهنگ تركيه كار مي كند به خاطر كمك و راهنماييشان در طول سفر تشكرمي كنم.

سعي مي كنم در پستهاي بعدي عكسهايي از سفر آنتاليا بزارم.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
ليلا
جمعه نوزدهم اسفند 1384 ساعت 0:20

ليلا

اين كار يكي از اتدهاي كلاس نمايشنامه نويسي بود كه به قول استاد فضاي آن چيزي ميان داستان كوتاه و نمايشنامه است.طرح آن، زمان خواندن داستان زنها، زنها اثر آلبرتو موراويا در ذهنم جرقه زد و فرم هم الهامي از نمايشنامه هنر نوشته ياسمينا رضا است.متن در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بازگشت
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 ساعت 22:6

 

ايران آبادآسمان ايرانخاك ايران

 

عكسها از چپ به راست :

 بعد از گذر از آبها بالاخره خاك وطن ديده شد.

اي ايران كوه ها و آسمانت را دوست دارم.

 هميشه آباد باشي.
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
كامو – 5 (پدر)
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 ساعت 22:21

 

 

كامو – 5 (پدر)

لوسين كامو (1885-1914) كه همان ((آدم اول)) ماجراست، اولين شخصيت مرد در زندگي پسرش آلبر بود كه يك سال بعد از تولد او در نبرد مارن كشته مي شود و پسرش را بدون اينكه واقعاً او را شناخته باشد تنها مي گذارد.اين اتفاق او را وادار مي كند كه از او يك اسطوره اي شخصي بسازد و وي را به يك تخيُل تبديل كند.

سالها بعد در ذهن آلبر (كه در داستان ژاك ناميده مي شود) در حين رفتن يه مزرعه پدري كه جوان تر از خود او، در جنگ اول كشته شده ،دو تصوير هستند كه براي كامو يا همان ژاك شفاف تر از همه حضور دارند. 

يكي اينكه صاحب منصبان نظامي فرانسه مرحمت كرده، تركشي را كه در بدن پدر پيدا شده بود، براي بيوه ي كامو فرستاده بودند و اين يادگار را هميشه در يك جعبه بسكويت نگاه مي داشت.

تصوير دوم كه با دوام تر و ملموس تر است و مرتب در آثار كامو ديده مي شود، سرمنشاء مخالفت هميشگي او با تمام انواع اعدام است.واضح ترين تجديد خاطره او را در اين ميان در (( تاملي بر گيوتين)) (1957) مي بينيم : پيش از جنگ اول، يك كارگر مزرعه، خانواده يك مزرعه دار را به طرز فجيعي كشته بود و او به اعدام با گيوتين محكوم شده بود.پدر كامو كه با تعصب به اين نوع اعدام اعتقاد داشت، آنرا براي چنين جرمي كافي نمي دانست.

]از معدود چيزهايي كه در موردش مي دانم اين است كه يك روز براي اولين بار در عمرش به تماشاي مراسم اعدام رفته بود.هرگز به هيچكس نگفت كه آنروز صبح چه ديد.مادرم فقط مي گويد كه او با عجله به خانه آمد، بدون اينكه حرفي بزند... و تقريباً همان موقع استفراغ كرد.[

كامو در انتها مي گويد كه در حقيقت پدرش ديگر نمي توانسته به كودكان به قتل رسيده بينديشد.او فقط بدن محكوم را به ياد مي آورد كه در انتظار بريده شدن سرش به تخته ي گيوتين بسته شده بود.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
كمي هم طنز
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 ساعت 0:15

كمي هم طنز

محقق

ميدان صنعت، ابتداي بلوار پاكنژاد

امروز مانتوي سربي براقش را پوشيده، با همان شلوار جين راسته كه پاچه هايش همچون دو قيف واژگون با زمين مماسند.پوستي سفيد، يك عينك دودي و چند تار موي قرمز چيزهاييست كه در چهره اش بيشتر به چشم مي آيد.يك نان سنگك هم در دستش است.

پسر طبق چندين روز گذشته همانجا ايستاده.

 

پسر : كاشكي منم نون سنگك بودم.

دختر : كه چي بشه؟

- كه يكي مثل تو منو بخوره.

- من اين نونو دارم براي مادر بزرگم مي برم، 80 سالشه.

- : مادربزرگت ديگه چي بوده؟

- اينو بايد از پدربزرگم بپرسي! اصلاً تو از من چي مي خواي؟

- من عاشقتم.

- خوب، پس چرا نمي يايي خواستگاريم؟

- آخه زن دارم.

- پر رو، پس چرا ده روزه سر رام وا ميستي؟

- تو تنها نيستي كه، سر راه خيليا واميستم.

- مگه مريضي؟

- نه، دارم يه كار تحقيقي مي كنم.

- مثلاً چه تحقيقي؟

- مي خوام يه كتاب بنويسم به اسم فرهنگ متلكهاي عاميانه.

- چي توش مي نويسي؟

- متلكها و جوابهاشونو.

- اِ ؟ پس بزار يه جوابي بهت بدم حتماً توش بنويس.

- خوب بگو.

- آشغال، كثافت، بي شعور، آي مردم .....

و بدين ترتيب آن روز هم ملت غيرتمند و هميشه در صحنه، محققي را با مقداري كوفتگي راهي بيمارستان كردند.

 

فراتر از يك لطيفه!

از يه آمريكايي و يه آفريقايي و يه ايراني مي پرسند: " نظرتون درباره كوپن گوشت چيه؟"

آمريكاييه ميگه : كوپن چيه؟

آفريقاييه ميگه : گوشت چيه؟

ايرانيه ميگه :  نظر چيه؟

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
گفتگوی تمدنها
جمعه دوازدهم اسفند 1384 ساعت 15:23

کریم یک فرانسوی الجزایری تبار بود که درمحل کار با او آشنا شده بودم،دوستان فرانسویش صدایش می کرند کقیم!

چند وقت پیش که قصد داشتم با او تماس داشته باشم و از آخرین احوال و اخبارش مطلع شوم ، موفق نمی شدم.مثل آنکه خانه نبود و کسی به تلفن جواب نمی داد.بیشتر وقتها ماموریت بود.

همان وقت بود که چیزی به ذهنم رسید.کنجکاوی همیشگی،دلم می خواست یک نوع ارتباط فرهنگی را آزمایش کنم.

شماره های کریم را پس و پیش کردم و شماره ای را گرفتم ولی اولین تجربه با شکست مواجه شد.یک پیرزن اخموی فرانسوی گوشی را برداشت و بعد از معرفی خودم به عنوان یک روزنامه نگار که برای تهیه گزارشم چند سوال دارم و تقاضای اینکه در صورت امکان انگلیسی صحبت کنید با یک غرّش شدید پشت گوشی تلفن و چند کلمه فرانسوی که هیچکدام را نفهمیدم مواجه شدم.

خوب اولین گفتگوی تمدنها با شکست مواجه شده بود ولی شاید می ارزید دومی را امتحان کنم.

در تماس دوم یک زن گوشی را برداشت و با لهجه غلیظ فرانسوی گفت : الو ....

خودم را به همان نحو معرفی کردم و گفتم که اگر امکان داشته باشد چند سوال بپرسم.

همان " وی " معروف فرانسوی را گفت.

از او خواهش کردم که انگلیسی صحبت کند و سوالهایی که می پرسم بسیار ساده اند و می تواند به انگلیسی ساده پاسخ دهد و هر سوالی را که نخواست می تواند پاسخ ندهد.

قبول کرد و خنده کنان گفت که آماده است و به چه سوالهایی باید پاسخ دهد.

پرسیدم که می شود خودتان را معرفی کنید؟

مکث کرد.

پرسیدم چند سالتان است؟

-         39 سال.

او از من پرسید “ student“  هستی ؟ بعد گفت که به صدایم می خورد که جوان باشم.

پرسیدم : به سینما و تئاتر علاقه دارید؟

گفت که گاهی اوقات به سینما می رود.

     -  یاسمینا رضا رو می شناسید؟

     -  نه ،چکاره است؟

     گفتم یک نمایشنامه نویس معروف فرانسوی است.

  گفت : به تئاتر علاقه ای ندارم.

پرسیدم : از جشنواره کن اطلاع دارید؟

گفت : نه چیزی نمی دانم.

با تعجب پرسیدم : از اسکار چطور؟

گفت : نه چیزی نمی دانم.

مثل اینکه کسی کنار او آمده بود.هنگامی که به من پاسخ می داد با او فرانسوی صحبت می کرد.

پرسیدم : واقعاً جایزه اسکار را نمی شناسید؟

یک لحظه از من فرصت خواست و با انکه کنارش بود مشورت کرد بعد با هیجان گفت : چرا می شناسیم.

گفت که نمی دانسته منظور من جشنواره فیلم امریکاست..

گفتم خوب حالا جشنواره کن را می شناسید؟

گفت : بله و هر سال در شهر کن برگزار می شود.

پرسیدم: شما فیلمهای آمریکایی که در جشنواره اسکار حضور دارند را بیشتر می پسندید یا فیلمهای حاضر در جشنواره کن؟

مکث کرد و جواب نداد.

گفتم : من خودم فیلمها اروپایی را به فیلمهای اکشن آمریکایی ترجیح می دهم.

گفت که با نظر من موافق است و جشنواره کن بهتر است.

بعد پرسیدم : عباس کیارستمی را می شناسید؟

از من خواست دوباره آن اسم را تکرار کنم. من برایش تکرار کردم و بعد او سوال مرا از آنکه کنارش بود پرسید،  گفت : نه نمی شناسیمش.

گفتم : او یک کارگردان بزرگ است که هر ساله به کن می آید.

گفتم : نام یک کارگردان سینما را بگو.

کمی فکر کرد و بعد گفت چیزی به یادش نمی آید ولی دوستش به تازگی یک فیلم از دیوید فینچر دیده است.

گفتم : "THE GAME"

گفت : نه فیلم دیگری.

پرسیدم : آنتوان دوسنت اگزوپری را می شناسی؟

 گفت : نه.

گفتم : آلبر کامو را چی؟

-         نه.

با تعجب پرسیدم که شکسپیر را چطور او را می شناسی؟

خنده کنان گفت : وی وی .

بعد خواست که آن دو نام قبلی را برایش تکرار کنم .

من اسم ها را برایش هجی کردم ، آل – بر – کا – مو.

گفتم : او یک فرانسوی الجزایری است.یکی از نویسندگان بزرگ فرانسه.

گفت که حالا متوجه شده که را می گویم و او را می شناسد.بعد گفت که من نامهای فرانسوی را بد تلفظ می کنم.

پرسیدم : شب یا روز؟

گفت : روز را بیشتر دوست دارم.

گفتم : اگر بخواهید به یک مسافرت بروید کدام وسیله را ترجیح می دهید؟ هواپیما، ترن و یا اتومبیل شخصی را؟

گفت : اتومبیل شخصی را برای سفرهای نزدیک.

بعد با هیجان از سفری که در سال 1995 به کلمبیا رفته بود صحبت کرد، گفت : آمریکای جنوبی ، می دانی که کجا را می گویم.

گفتم : بله می شناسم، و باید سفری جالبی بوده باشد.

گفت که مناظر شگفت انگیزی را در آنجا دیده و قرار است در ماه جولای امسال هم به کانادا سفر کند.گفت که در آنجا یکی از دوستان قدیمیش زندگی می کند.

بعد آدرس محل سکونت دوستش را در تورنتو به من داد و پرسید آیا آنجا را می شناسم؟

گفتم نه ولی می دانم که در کانادا ، فرانسویان بسیاری زندگی می کنند.

از او به خاطر وقتی که گذاشته بود و پاسخهایش تشکر کردم.

خنده کنان گفت راستش را بگویم که آیا این یک ژوک نبود؟

گفتم : شما در مقابل دوربین مخفی هستید.

بعد خندیدم و گفتم که شوخی کردم ولی این فقط یک ارتباط فرهنگی بود، یک نوع گفتگوی تمدنها.

گفت پسر جان نرخ مکالمه تلفنت زیاد می شود.

گفتم برایم مهم نیست.

به او گفتم که شما آدم خیلی شادی هستید و واقعاً به شما تبریک می گویم.

و مکالمه نیم ساعته ما با تشکر و مرسی های من و مقسی های او پایان یافت.
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
کامو - 4
جمعه دوازدهم اسفند 1384 ساعت 1:53

کامو – 4 ( تولد)

آدم اول صرفاً یک زندگینامه خود نوشت نیست، بلکه این کتاب نشان می دهد که نویسنده ای چون کامو چگونه قادر است نگرانی و دلمشغولی های واقعی اش را به نحوی به تصویر بکشد که واقعی تر از یک زندگی نامه عادی باشند.او تولد خود را در هفتم نوامبر 1913 اینچنین بر پرده داستان تصویر می کند :

]در جاده ای که به دهکده کوچکی نزدیک بون، در حاشیه مرز تونس، منتهی می شود، ارابه ای به سختی در میان باد و طوفان راه می گشاید ...[

 

در کالسکه ای که به سوی دهکده رانده می شود.

پدر رو به مادر : درد داری؟

مادر : یک کم.

پدر به مرد عربی که کالسکه را می راند : افسار را به من بده.

مرد عرب : نترسید، این طرفها از راهزن خبری نیست.

پدر : آنها همه جا هستند، اما من هم آماده ام.

 

]در سمت چپ جاده، کمی دورتر از آنها، چراغهای سولفرینو، محو در زیر باران سوسو می زنند[

 

مرد عرب : این هم دهکده، آن روبرو.

 

در داخل خانه روستایی، دو مرد تشکی را پهن کردند.

 

پدر : من می روم دنبال دکتر.

پس از مدتی ...

زن روستایی: دیگر نیازی به شما نیست آقای دکتر.کارها خود به خود انجام شده اند!

 

بیرون از خانه، در حالیکه پدر و مرد عرب در زیر باران شانه به شانه ایستاده اند.

پدر رو به مرد عرب : بچه پسره.

مرد عرب : خدار را شکر کن، حالا دیگر خان شده ای!

!تولد کامو

 

]او برخورد شانه های پیرمرد عرب را احساس می کرد و بوی دودی که از لباس او می آمد به مشامش می رسید[

 

این صحنه که در نزدیک زمان مرگ کامو نوشته شده است، حرکتی نادر در داستانهای اوست، که رابطه ای برادرانه میان یک عرب مسلمان و یک پاسیاه فرانسوی را نشان می دهد، کامو که خود قهرمان خستگی ناپذیر دفاع از حقوق عرب های الجزایر بود، به ندرت می توانست این تلاش ها را به صورت روابط فردی و خصوصی انسانها به تصویر بکشد.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
پاییز طلایی
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 ساعت 17:16

پاییز طلایی

پاییز، پاییز، پاییز

چه سبک بود پاییز

پاییز در برگها گم بود

در پاییز برگها به خانه ما آمدند

آشوب برگ بود، پاییز بود

سرگردان به کنار پاییز رسیدم

چهره ها در پاییز در برگ گم بود

در پاییز کوچک من، درختان فقط یک برگ داشتند

صبحِ برگ بود، پاییز بود

تو در پاییز به خانه ما مهمان بودی

برگها آشفته به سوی دریا رفتند

برگهای پاییز به سوی زمستان رفتند

پاییز رو به پایان بود.

 

شعر از احمدرضا احمدی  

آهنگ ساز : فریبرز لاچینی

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
کامو و آفتاب
چهارشنبه دهم اسفند 1384 ساعت 22:7

در میان نظرات، یکی از خوانندگان وبلاگ (حامد عزیز) سوالی را پرسیده بود، سوال قشنگی بود و  دوست دارم پاسخ او را در اینجا بیاورم.

سوال این بود که : "آیا آفتاب در این داستان(بیگانه) نماد چیز خاصیه. برای کامو تداعی کننده مفهومیه؟"

 

من فکر می کنم که بله، نه تنها در بیگانه بلکه در تمام وجود کامو آفتاب نمادی از موطنش آلجزایر است.کامو همیشه عاشق دو چیز بود " دریا " و " آفتاب" و نام  شخصیت داستان بیگانه هم یعنی "مرسو – Mersault" ترکیبی از دو کلمه فرنسوی "Mer" و "soleil" به معنی همین دو یعنی دریا و آفتاب است.

وقتی مرسو کنار ساحل آن مرد عرب را می کشد و در دادگاه در پاسخ سوال " چرا؟" می گوید " فقط بخاطر آفتاب!" آیا کامو به نوعی با این کار می خواسته از اعراب که آنها (فرانسویان الجزایری تبار) را از موطنشان الجزایر بیرون رانده اند انتقام گیرد؟
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
Dust in the wind by Kansas
چهارشنبه دهم اسفند 1384 ساعت 19:21

Dust in the wind       مثل غبار در باد 

 

I close my eyes,     چشمهایم را می بندم       
Only for a moment and the moment's gone

  برای لحظه ای و  آن لحظه می گذرند                            

                               
All my dreams,
تمام رویاهایم        
Pass before my eyes, that curiosity

    از مقابل چشمانم می گذرند و حسی غریب                   

 Dust in the wind, all they are is dust in the wind

 مثل اینکه تمام آنها غباری در باد هستند                                   

Same old song,
 مثل آهنگی قدیمی  
Just a drop of water in an endless sea

 یا یک قطره آب در دریای بیکران                                   
All we do,
   همه کارهای ما  
Crumbles to the ground, though we refuse to see

 روی زمین فرو خواهد ریخت هرچند نمی خواهیم آن لحظه را ببینیم  .                                                  

 Dust in the wind, all they are is dust in the wind

مثل اینکه تمام آنها غباری در باد هستند   

                                

 ۲
Don't hang on,
به چیزی در این دنیا دل نبند   
Nothing last forever but the earth and sky
It slips away,

که چیزی تا ابد نمی پاید، حتی آسمان و زمین هم در گذرند               
And all your money won't another minute buy

 و با تمام پولهایت هم نمی توانی حتی یک لحظه از آن را بخری


 Dust in the wind, all they are is dust in the wind
مثل اینکه تمام آنها غباری در باد هستند                                   

[Dust in the wind  by Kansas]  

 

 

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بازی
سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 0:13
 "بازی" از کارهایی هست که دوستش دارم. یک روز نزدیک های غروب که هوا پر از غبار بود و داشتم به خانه بر می گشتم دو شخصیت نمایشنامه در ذهنم بالغ شدند و مرا مجبور به نوشتنشان کردند.فضای کار برخلاف آنکه آن زمان نمایشنامه کلاسیک می آموختمُ فضای مدرن است.مقدمه ای در کار نیست و به یک وضعیت پرتاب می شویم. 

درصورتی که گروه تئاتری تمایل به اجرای نمایشنامه را داشت خوشحال می شوم با من در تماس باشد.

متن نمایشنامه را می توانید در ادامه مطلب بخوانید:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
کامو - 3
دوشنبه هشتم اسفند 1384 ساعت 19:30

اولین خانواده های ((پاسیاه)) کشاورزان دوست داشتنی و طبقه ی کارگر محبوب کامو و رمانهایش هستند (کامو همواره در آثارش مصّر بود تاکید کند که آنها استعمارگر نبودند.) بعدها خانواده ی او مشقت های این پیش قراولان سال چهل و هشت را همراه با کینه ی خاموش عربها یعنی ساکنین اصلی این سرزمین، به ارث بردند...

 

]برای مهاجرین جاده ای تدارک دیده نشده بود، زنان و کودکان انباشته بر گاری های نظامی و مردان پای پیاده راه خود را بطور غریزی از میان دشت و زیر نگاه دشمنانه گروهی از اعراب که از دور آنان را نظاره می کردند، می گشودند.[

 

به دلیل هجوم وبا و مالاریا، آفتاب زدگی و هجوم وحشیانه قبایل بومی، دو سوم مهاجران مردند...پیش از آنکه حتی برای یک بار بیل و خیش خود را به دست گیرند.

اصطلاح (( pied noir- پاسیاه))  پیش از آغاز جنگ جهانی اول به آن دسته از سربازان پیاده نظام الجزایر گفته می شد که روی کفشهای سیاهشان پاپیچ های سفید می بستند.در دهه 1930 این اصطلاح دوباره رواج پیدا کرد تا اینکه در سال 1955 برای نامیدن جمعیت الجزایری تبار فرانسه که طی جنگ های استقلال، الجزایر را ترک گفته بودند، دوباره زنده شد.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
آن روز
یکشنبه هفتم اسفند 1384 ساعت 17:22

آن روز صبح که از خواب بیدار شدم، کنار پنجره رفتم و دیدم که برف تمام کوهستان را پوشانده.

مثل اینکه برف در امتداد این آب راه تا جنوب هم رفته بود.

باید از کوه بالا می رفتم.حتی بی اعتنا به آنچه می شنیدم " خطرناکه، خطر ریزش بهمن هست!"

آنقدر بالا رفتم تا به ابرها رسیدم و از آنها گذشتم.

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
کامو - 2
یکشنبه هفتم اسفند 1384 ساعت 12:20

الجزایربعد از انقلاب 1848 فرانسه، زمانی که دولت مثل همتای بریتانیش، جمعیت مشکل زای کشور را به نواحی تازه اشغال شده می فرستاد،اشغال الجزایر آغاز شد  اما هنوز در بخش عمده ای از این سرزمین کسی زندگی نمی کرد.به ساکنین جدید این مستعمره وعده خانه و 2 تا 10 هکتار زمین داده بودند.بیش از یک هزار خانواده برای این سفر داوطلب شده بودند.

]شش کرجی که با اسب کشیده می شدند همرا ه با سرود "ماسیز" و "نوای عزیمت" که ارکستر سازهای برنجی شهرداری می نواخت و دعای خیر کشیش، بر کناره های رود "سن"به راه افتادند، با پرچمی برفراز قایقها که در حاشیه اش نام دهی را دوخته بودند که هنوز بر روی زمین وجود نداشت[

برای سفر بر روی آب های مدیترانه سوار کشتی بخاری شدند که با طنزی تلخ، لابرادو نامیده می شد.لابرادو، به سوی سرزمینی داغ با پشه ها و آفتابی که در انتظارشان بود پیش می رفت.

]آن پشته های تیره و تار،آن تکه های خرد و پراکنده شب بر این پهنای روشن زمین،بخش وحشی و خون آلود این سرزمین ....[

نیاکان کامو جزو پیش قراولانی که در بندر بون پیاده شدند نبودند و بعد مهاجرت کردند ولی این تصویر حساس رمانِ زندیگنامه وار کامو، راه را در فهم نگرانی مداوم او برای موطنش، الجزایر هموار می کند.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
کامو - 1
شنبه ششم اسفند 1384 ساعت 19:24

کامو - ۱ ( وداع)

بعد از ظهر چهارم ژانویه 1960، در 24 کیلومتری شهر سانس در یزگراه RN5، حاشیه دهکده پتی ویل بلون نزدیک مونته رو، یک اتومبیل فاسِل- وگا از جاده منحرف می شود و به درختی می کوبد و تکه تکه می شود.در صندلی عقب اتومبیل، نویسنده مشهور و برنده جایزه نوبل، آلبر کامو نشسته بود که طی این سانحه کشته شد.

ساعت روی داشبورد ماشین نشان می داد که زمان برای کامو روی یک و 55 دقیقه ی آنروز ایستاد.از لابلای لاشه اتومبیل، در میان کاغذهای پراکنده، بخشی از دست نویس تقریباً ناخوانای رمانی ناتمام به دست آمد.

                     LE PREMIER HOMME     

                             (آدم اول)

بیکاری و اعتراض در پاریس بیداد می کرد و مجلس مؤسسان مبلغ پنجاه میلیون فرانک برای کوچ دادن عده ای از مردم به یکی از مستعمرات تصویب کرده بود.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
قلاب راست
جمعه پنجم اسفند 1384 ساعت 19:5

یه روز که صیادا برای صید ماهی به دریا رفتن، ماهیگیری رو دیدن که قلابی که به سیم ماهیگیریش بسته راسته! بهش گفتن : " با قلاب راست که نمیشه ماهی گرفت" اونم بهشون جواب داد " چیزی رو که من می خوام صید کنم با قلاب راست صید میشه" و همه از جوابش تعجب کردن و  فکر کردن که حتماً دیوونست.

روزها  گذشت و اون هر روز با قلاب راست می رفت تا  صیدشو  بگیره، قضیه به گوش پادشاه شهر رسید.پادشاه کنجکاو شد و گفت اونو بیارید پیش من.سربازای قصر پادشاه اومدن پیش اون و گفتن باید بیای و بریم پیش پادشاه. ولی اون قبول نکرد و نرفت.پادشاه که دیگه حسابی کنجکاو شده بود، شبانه رفت به خونه اون و ازش پرسد : " راسته که میگن تو می خوای با قلاب راست چیزی رو صید کنی، اون چیه؟ " و اون به پادشاه جواب داد : " آره و اون تو بودی!!"

این از قصه هایی بود که همیشه تو ذهنم مونده بود و بهم فهموند که با درستی و راستی میشه چیزهای خیلی گرانبها تری صید کرد تا با کجی و ناراستی!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
رویای سبز
جمعه پنجم اسفند 1384 ساعت 1:12

رویای سبز

پرستار ملافه تخت را عوض می کند و لباس و یک جفت دمپایی به من می دهد، موقع رفتن به تلفن اشاره می کند و می گوید خطش آزاد است.کفش و لباسهایم را در می آورم و در کمد می گذارم و لباس بیمارستان را می پوشم.یک تکه است و دو آستین بلند دارد.بندهای لباس را در پشت گره می زنم و کنار پنجره می ایستم.بدن برهنه ام و این لباس مضحک به من حسی روحانی می دهد.پرستار می آید و از من می خواهد که روی تخت دراز بکشم.زن مسنی است، فرمی دستش است که درجه حرارت بدن و فشارم را در آن می نویسد و ساعت می زند.مدتی روی تخت دراز می کشم.لحظه لحظه اضطرابم بیشتر می شود.بالاخره پرستار می آید و می گوید که برای رفتن به اتاق عمل حاضر شوم.ذره ای ترحم در چهره اش دیده نمی شود.

((جز همین لباس هیچی تنت نباشه، دستشویی انتهای راهروهه، کنار آسانسور منتظرتم))

مثل اینکه محکومی را برای اعدام می برد.

به گفته هایش عمل می کنم و کنار آسانسور به او می رسم.

((چقدر معطل می کنی، دمپایی رو در بیار و بیا تو))

آسانسور حرکت می کند.نمی دانم چقدر بالا می رود، وقتی می ایستد دلشوره ای عجیب همه وجودم را فرا می گیرد.

در آسانسور را باز می کند، می گوید : (( اشهدت رو بخون و برو))

مضطربانه نگاهش می کنم : (( تو هم می آیی؟))

- (( نه، تکنسینها اونجا هستن))

بعد مثل اینکه ماموریتش تمام شده باشد پایین می رود.

اینجا سرد است و سرمای زمین از پاهای برهنه ام به تمام وجودم می رسد.همه چیز سبز است و به همان اندازه که بالا آمده ام تمیز تر و عجیب تر به نظر می رسد.

تکنسینهای اتاق عمل را می بینم که روی نیمکتی کمی دورتر نشسته اند، با روپوش سبز مثل فرشته های آسمانی می مانند.ناخودآگاه به سویشان می روم، آنکه وسط نشسته زیبایی عجیبی دارد، موهایش روشن است و چشمان آبی نافذی دارد که ماتم می کند.

می گوید : ((بالخره اومدی؟))

می خندد و من به چشمان زیبایش خیره می مانم.مرد درشت هیکلی که ریشهای بلندی دارد از انتهای کلیدر می گوید : ((چرا پا برهنه!؟))

صدایش از پشت ماسکی که به دهان دارد سنگین و خفه است.

تکنسینها می خندند، آنکه چشمهای آبی دارد با دست اشاره می کند، (( اونجا کنار آسانسور))

دمپایی را می پوشم، مرد ریش بلند از تکنسینها می خواهد اتاق عمل را آماده کنند.

وارد اتاق عمل می شوم، به مرده شورخانه شبیه است و همین دلشوره ام را بیشتر می کند.روی تخت دراز می کشم،آنقدر باریک است که حس می کنم هر لحظه ممکن است از روی آن سقوط کنم.کپسولها را می آورند و تکنسینی که چشمهای آبی دارد سِرُم را اویزان می کند، می گوید : (( دستاتو از تو آستین در بیار تا سرم رو وصل کنم))

دستها را از آستین بیرون می آورم، نمی فهمم کی بندهای پشت لباس را باز می کند.با نیم تنه ای برهنه روی تخت دراز می کشم و صدای مرد ریش بلند را می شنوم که کارها را به آنها گوشزد می کند.

((زود باشید، دکتر اومده، منتظره))

تکنسین چشم آبی که از آمدن دکتر مطمئن شده ماسک را آماده می کند.

(( ماسک رو که گذاشتم تا ده بشمار))

 دلشوره ام قلیان می کند و بدنم می لرزد.

((نترس پسر شجاع، خودم مواظبتم))

طنین صدایش برای مدتی اضطرابم را برطرف می کند.

ماسک را روی بینی و دهانم می گذارد.به چهره اش خیره می شوم، چشمان آبیش شراره می زند.چقدر مقنعه سبز به صورتش می آید.

خنده ملیحی بر لبانش نقش می بندد و صدای دلنوازش در گوشم زمزمه می شود : (( یک، دو ، سه ، چهار، ...))

پشت بشکه هایی که روی عرشه کشتی است پنهان می شوم.چیزی جز اضطراب و دختری که چشمانی آبی دارد بخاطر نمی آورم.فکر می کنم در آن اتاق کنار دکل کشتی محبوس است.قایق کوچکی روی عرشه آویزان است.آهسته از پشت بشکه ها بیرون می آیم و قایق را به آب می اندازم.نمی خواهم به تنهایی از مهلکه بگریزم.به طرف اتاقی که کنار دکل است می روم.گوشه اتاق نشسته است ، مرا که می بیند بلند می شود و کنار پنجره می آید.میله ای پیدا می کنم، آن را اهرم می کنم تا پنجره آهنی اتاق را باز کنم.چیزی به باز شدن پنجره نمانده که دستی بر شانه ام سنگینی می کند.نگاه می کنم، مرد درشت هیکلیست که ریش بلندی دارد، با مشت به صورتم می کوبد.

((اگه صدای منو میشنوی جواب بده))

بازهم به صورتم می زند.

(( نمی خواد حرف بزنی، با چشمات جواب بده))

آهسته چشمهایم را باز می کنم.مرد ریش بلند را می بینم که ماسک را از روی دهانش پایین کشیده، پلکهایم سنگینی می کنند و می افتند ولی می شنوم.

((ریکاوری تموم شده، می تونید ببریتش پایین))

تخت به حرکت در می آید و بعد صدای آسانسور را می شنوم که پایین می رود.چشمهایم باز نمی شود و کم کم گوشهایم هم چیزی نمی شنوند.

---

چشمهایم را باز می کنم.پرستار را می بینم که دارد فشارم را می گیرد و دماسنج طبی را از دهانم بیرون می کشد.

((تا فردا هیچی نمی تونی بخوری، درد که نداری؟))

هیچ دردی حس نمی کنم،می پرسم : (( اون تکنسین اتاق عمل کجاست؟))

-         (( کدومشون؟))

-         (( همون که چشمای آبیه روشنی داره))

-         (( آها ....))

می خندد.

-         (( تو فکرش نباش، نامزد داره))

-         (( نامزد داره؟ نامزدش کیه؟))

-         (( تو بخش جراحی کار می کنه، همون که ریش بلندی داره))

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
Dear Edward please-email-me
سه شنبه دوم اسفند 1384 ساعت 23:38

 Edward and me 

این که کنار من ایستاده اسمش ادوارده.متصدی بخش موسیقی فرانسه که تو یه میوزیک شاپ بزرگ کار می کنه.ماجرای دوستی ما از اونجا شروع شد که من روزی سه بار یعنی صبح و ظهر و شب به میوزیک شاپ سر می زدم و یکراست هم به سراغ آلبوم های فرانســوی می رفتم و ادوارد به شک افتاده بود که نکنه من قصد دارم تمام آلبـوم ها رو همـونجا گوش کنم.برای همین پیش من اومد و گفت: هی رفیق می تونم کمکت کنم؟ و بعـد یکی یکی آلبوم ها رو مرور کرد و تقریبا تاریخچه موسیقی فرانسه رو ریخت بیرون.ازم پرسید که کجایی هستم. گفتم: ایرانی.

گفت: ایرانیا خرمهره های خوبی از چوب می سازن و به فیل علاقه دارن! گفتم: خوب فکر می کنم اونجایی که میگی هند باشه.گفت شما با چوب غذا نمی خورید؟ گفتم کجای چشمای من بادمیه که تو همچین فکری کردی؟ گفت: پس ایران کجاست؟ گفتم آمریکا رو میشناسی؟

گفت آره ، گفتم کانادا رو چی؟ گفت : آره گفتم اونا پونصد سال پیش کشور شدن و ایران  از دوهزار و پونصد سال پیش وجود داشته.گفت: منظورت اینه که  ایران به آمریکا نزدیکه؟ گفتم : ارتباطاتشون که خیلی تنگاتنگه، ولی مسیرشو پیاده نمیشه رفت.البته نگرانی از بابت وسیلش نیست.ممکنه به زودی تو این مسیر موشک استینگر و شهاب هم تردد کنه!!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
نان و عشق- پرده دوم
سه شنبه دوم اسفند 1384 ساعت 15:58

پیشنهاد می دم که اگر مایلید ابتدا پرده اول رو بخونید.

پرده دوم

هر دو صحنه در تاریکی مطلق پنهانند، پرده دوم با روشن شدن صحنه اتاق آغاز می شود.

صحنه  اتاق را نشان می هد پر از مجسمه و ابزار.خاله هایده و محمودخان در آن به دنبال میله می گردند.

خاله هایده – اینجا همه چی پیدا میشه الا یه میله.

محمود خان – چقدر مجسمه! ابراهیم باید آدم باذوقی باشه.

خاله هایده – ذوق که دردی رو دوا نمی کنه.ذوق داشته باش ولی تو همه چی بلنگ.چه فایده؟

محمود خان (به مجسمه اشاره می کند)  - این چیه؟

خاله هایده – باید کار آخرش باشه، هنوز داره روش کار می کنه.

محمود خان – آین چیز سوراخ سوراخ چیه تو دست این زنه؟

خاله هایده – هوم! چیزی نمیشه ازش سر در اورد.

محمود خان – هر کدوم از سوراخاش شبیه یه چیزیه. اینو نگاه کن شبیه یه قلبه.

خاله هایده – آره یه قلبه.

خاله هایده و محمود خان در چشمان هم خیره می شوند.

خاله هایده گرامافونی که در اتاق است را روشن می کند.یک موسیقی ملایم.آنها در حالی  که پشت مجسمه می رقصند از میان سوراخ های غربال مجسمه ( که بزرگترین سوراخ شبیه یک قلب است) دیده می شوند.

 

محمود خان – دیگه دوست ندارم تنها زندگی کنم.

خاله هایده – تو سن و سال ما تنهایی طاقت می خواد.

محمود خان – مخصوصاً برای ما نسل شبهای رنگی.

خاله هایده – پنجاه سال از عمرمون گذشت.

محمود خان – و هنوز کلی از اون باقیه.

خاله هایده – ولی جوونیمون چی ؟

محمود خان – عشق جاودانیه، چرا به نیمه پر لیوان نگاه نمی کنی؟

خاله هایده (دست محمود خان را رها می کند و یا صدای بلند) – گفتی لیوان آب، وای آشپزخونه....

محمود خان عقب می رود و با مجسمه برخورد می کند، مجسمه به زمین می افتد و خورد می شود.

خاله هایده – وای خدای من، چکار کردی!

محمود خان – عجب گندی زدم.

خاله هایده – حالا چکار می تونیم کنیم؟

محمود خان – چند می ارزید؟ پولشو بهش می دیم.

خاله هایده – هه پول؟ اون عاشق مجسمه هاشه.

محمود خان – پس دیگه نمیشه کاریش کرد.

خاله هایده – بهتره زودتر از اینجا بریم.

خاله هایده گرامافون را خاموش می کند.محمود خان مجسمه ای را که در دستش یک پتک دارد بالای سر مجسمه خورد شده می ایستاند و هر دو پاورچین از اتاق بیرون می روند.

اتاق رفته رفته تاریک و آشپزخانه روشن می شود.دیگر از کف آشپزخانه آب بیرون نمی زند و نیلوفر آخرین قطرات آب را با دستمالی تمیز می کند.

نیلوفر ( مونولوگ) – از هر چی نشتی و آب گرفتگیه بدم میاد. بعضی روزا که مدام بارون میاد فکر می کنم که سقف آسمون سوراخ شده و دلم می خواست چیزی پیدا می شد تا سوراخشو پر کرد.حالا هم این راه آب آشپزخونه که معلوم نیست راه آبه یا چاهی که یوسفو انداختن توش.به اندازه حجم یه آدم سیمان ریختم توش تا پر شد.اصلاً به نظ من یه آشپزخونه بدون راه اب بهتر از یه آشپزخونه راه اآب داره که مدام از کفش آب بالا می ده.

صحنه کاملاً تاریک می شود.پایان پرده دوم.

از اونجایی که با سانسور، خصوصاً سانسور آثار هنری بشدت مخالفم ولی به دلیل چند مورد که تو دیالوگهای پرده سوم هست و ممکنه مشکل ساز بشه، منتشر نکردنش رو به سانسورکردنش ترجیح می دم.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
نان و عشق- پرده اول
دوشنبه یکم اسفند 1384 ساعت 22:57

این کار یکی از اتدهای کلاس نمایشنامه نویسی بود که تحت تاثیر نوح(سیل) اثر گونترگراس نوشتمش.

در این نمایشنامه ابراهیم مجسمه سازه و مجسمه هاشو در حد پرستش دوست داره  و همسرش نیلوفر از هر چی چشمه و راه آبه بدش میاد!!

                                             نان و عشق

شخصیتها :

 ابراهیم ، نیلوفر(همسر ابراهیم) ، خاله هایده(خاله نیلوفر) ، محمود خان(مرد همسایه)

 

   (فضای کار، یک اتاق پر از مجسمه است و یک آشپزخانه،در هر صحنه تنها یکی از فضاها با نورپردازی مشخص می شود و با گردش نور به دیگری، صحنه عوض شده و صحنه دیگر در تاریکی پنهان می شود)

 

 پرده اول

(صحنه یک اتاق را نشان می دهد پر از مجسمه و ابزار. ابراهیم در حال تراشیدن یک مجسمه، نیلوفر با پتویی که به دور خود پیچانده روی زمین نشسته)

 

 نیلوفر - ابراهیم برای رضای خدا تمومش کن.

ابراهیم - چیزی به آخر کار نمونده، فقط چند تراش ظریف.

نیلوفر – و همین تراش های ظریف چند شبانه روز طول می کشه.

ابراهیم – نیلوفر این اولین مجسمه ای نسیت که من می سازم.

نیلوفر – تو دیشب حتی ....

ابراهیم – عزیزم! من فقط موقع کاره که ... اصلاً می دونی؟ وقتی حس ساختن یه مجسمه جدید بهم دست می ده دوست دارم تمام شبانه روزم فقط به اون فکر کنم.

نیلوفر – اینو میتونستی وقتی اومده بودی خواستگاریم بگی!

ابراهیم – و اونوقت؟

نیلوفر – و اونوقت من تکلیف خودمو روشن می کردم یا حداقل تصوراتم رو نسبت به زندگی مشترک عوض می کردم.

ابراهیم – ما هیچوقت تو زندگی مشترک مشکل نداشتیم الٌا موقع ساختن مجسمه.

نیلوفر – من فکر می کنم تو عاشق مجسمه هات هستی! عشقی در حد پرستش و اونوقته که منو فراموش می کنی.

ابراهیم (زیر لب) – عشق به هنر.

نیلوفر – چی گفتی؟

ابراهیم – میگم من تنها عاشق یه چیزم و اونم تویی.

نیلوفر – بلند می شود و پتو را به دور خود و ابراهیم می پیچد.

نیلوفر – من یه زنم و تو باید منو درک کنی.

ابراهیم – نیلوفر، چیزی به آخر کار نمونده، برای رضای خدا بزار ....

نیلوفر پتو را محکمتر می پیچد.کاردک و قلم از دست ابراهیم به زمین می افتد.

اتاق رفته رفته تاریک می شود و آشپزخانه روشن می شود.خاله هایده پاچه ها ی شلوارش را بالا زده و میان آبی که کف آشپزخانه جمع شده ایستاده.

 

خاله هایده(منولوگ) – یکی نسیت به داد من برسه.این افتضاهه. گندش بالا اومده.

من از زندگی تو آپارتمان متنفرم.یه قوطی کبریت که هر روز یه جاییش عیب ور می داره.حالا هم این راه آب که عین یه چشمه آب بالا می ده.اصلاً این دور و زمونست که عوض شده.یکیش همونا، معلوم نیست که اونجا اتاق کاره یا اتاق ....

تازه اگه اون ابراهیم که بیاد مگه می تونه این افتضاهو درست کنه! فقط بلده کاردک و قلم تو دستاش بگیره.مثلاً هنرمنده. به نظر من مرد هنرمند یعنی بی خاصیت!

خوب نیلوفر هم که بیاد حتماً میگه زود باشید پرش کنید، به محض اینکه سوراخ آب یا چشمه ای میبینه تو فکر مسدود کردنش می افته.

(چند لحظه سکوت- از اتاق صدای نفسهایی می آید که در هم گم شده اند!)

خاله هایده با لحنی احساسی ادامه می دهد – یه مرد! آره تو این ساختمون یه مرد هست که میشه روش حساب کرد.تازه مال دور و زمونه خودمه.

آشپزخانه تاریک و اتاق روشن می شود.

نیلوفر( در حال برانداز کردن مجسمه)  - خوب حالا این کار جدیدت چی هست؟

ابراهیم – اسمش رو گذاشتم غربال هوس.

نیلوفر – پس این چیز سوراخ سوراخی که دست این زنه یه غرباله.

ابراهیم – سورئالیست، واقعیت در پرده تخیل و ابهام.

نیلوفر – چند می ارزه؟

ابراهیم – من عاشقشم، با تمام وجود روش کار کردم ،نمی فروشمش.

نیلوفر -  کمی هم به فکر پولو پله باشی هم بد نیست، لااقل یه کاری هم بکن که عاشقش نباشی و بشه به قیمت خوب بفروشیش.

ابراهیم (زیر لب) – عشق و هنر.

نیلوفر – چی گفتی ؟

ابراهیم – هیچی میگم نان و عشق.

نیلوفر – آفرین، نان و عشق و یادت باشه که تو کار نان مهمتره.

ابراهیم (زیر لب) – و برای من برعکسش.

نیلوفر – چی گفتی؟

ابراهیم – میگم حق با توئه.

نیلوفر – همین خاله هایده رو نگاه کن، از جوونی کار می کرده، تو یه اداره ، حقوقش بد نبود ولی کارش با حساب و کتاب بود.تا قرون آخر هم حساب پولاشو داشت، پس اندازش که زیاد میشه می ندازه تو کار ، خودت که می دونی، پول پول می یاره.

ابراهیم – خوب این از نان، اما عشق چی؟

نیلوفر – میگه حاضر نبوده حاصل زحماتشو بریزه پا یه نره خر.

ابراهیم – اما حالا مثل اینکه داره با یه نره خر خوش و بش می کنه.

(سکوت)

صدای خاله هایده و محمود خان بگوش می رسد.رفته رفته اتاق تاریک وآشپزخانه روشن می شود.

خاله هایده – از صبح تا حالا هر چی آب جمع کردم فایده نداشت، عین یه چشمه آب بالا می ده.

محمود خان – خودتو ناراحت نکن، حتماً راه آب گرفته، باید بازش کرد.

خاله هایده – محمود خان شرمنده شما شدم.از اون بچه ها که خبری نیست، تازه ابراهیم هم که بیاد ....

محمود خان – نه اختیار دارید.خودم بازش می کنم. اول با یه سیخی، میله ای امتحان می کنیم.اگه نشد باید دریل و فنر بیاریم.

خاله هایده – با یه چای داغ که موافقید؟

محمود خان – چرا که نه!

خاله هایده دو استکان چای می ریزد.

خاله هایده – یادته چه دورانی داشتیم؟ شهر که اینجور ی نبود، اون موقع خونه ها چه صفا یی داشتن.

محمود خان – آره یادش بخیر، همه چیز شاد و زنده بود.

خاله هایده – شبهای رنگی همه مرده شدن.

محمود خان – یادمه یه شب تو دانسینگ اومده بودن فیلم بگیرین.از من خواستن با هنرپیشه اول فیلم برقصم.

خاله هایده – جدی؟ فیلم هم گرفتن؟

محمود خان – آره.  

خاله هایده – راستی ،چرا ازدواح نکردی؟

محمود خان – نمی خواستم خودمو درگیر زن و بچه کنم.اما حالا پشیمونم.

(سرش را پایین می اندازد) تو چی؟

خاله هایده – چاییت سرد شد!

محمود خان – میله ای چیزی دم دست داری؟

خاله هایده- شاید تو اتاق کار ابراهیم بشه پیدا کرد.

خاله هایده و محمود خان چای می خورند و به طرف اتاق می روند.

پایان پرده اول.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |