تبليغاتX
بيگانه

نوروز
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 ساعت 20:39
نوروز مبارك

 نوروز مبارك

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
عيد مبارك
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 ساعت 10:52

عيدتون مبارك

 

فكرشو كرديد كه اگه ماهيا عاشق بشن چي مي شه؟

مي گن اگه ماهيا عاشق بشن، دريا طوفاني ميشه!

اگه روز عيد ديديد آب توي تنگ ماهياتون متلاطم شده، تعجب نكنيد!

 

*****سال نو همتون مبارك*****

 

به عاشقها پيشنهاد مي كنم شب عيد بعد از تحويل سال وقتي كه آدماي دنيا كم كم دارن به خواب مي رن، اونا دستاي همو بگيرن ، تانگو برقصنَ و بخونن :

مي خوام برقصم اما ...

در آغوش تو با تو

*****

مي خوام برقصم اما...

فقط با تو عزيزم

تا كه يه دنيا عشقو

زير پاهات بريزم!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
همه چيز درباره چشمان باز تمام بسته
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 ساعت 2:17
 

چشمهاي باز تمام بسته – استنلي كوبريك

 

درباره این فیلم می توانید در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
روز جمعه
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 ساعت 14:5

روز جمعه قرار بود برويم كوه كه صبح خواب را به كوهنوردي ترجيح دادم و تقريباً تا ساعت 11 ظهر خوابيدم.فكر كنم وقتي داشتم در تختواب، خودم را متقاعد مي كردم كه بيدار شوم بچه ها در پناهگاه شيرپلا نهارشان را هم خورده بودند.

به نظر جمعه كسالت آوري مي آمد، جرات نشستن پاي اينترنت را هم نداشتم، آخر محكوم شده ام كه اينترنت مرا از محيط خانه منزوي كرده.

بعدازظهر تصميم گرفتم كه برنامه اي براي شب بچينم، شام يا سينما مي توانست يكي از انتخاب ها باشد، تلفن را برداشتم و به بهنام زنگ زدم، برادرش گوشي را برداشت.

-         بهنام رفته فرودگاه.

-         فرودگاه واسه چي؟

-         داره ميره مسافرت!

     موبايل بهنام را گرفتم، از برنامه سفرش پرسيدم و گفت ساعت هفت و پنجاه دقيقه پرواز دارد.

گفتم : پس وايسا منم اومدم!

 - ديوونه شدي؟

- اسم منو تو ليست انتظار بنويس دارم ميام.

- يه ديوونه دوست داشتني!

- مرسي، لطف داري.

ساعت هفت و نيم رسيدم فرودگاه، بهنام مقابل دفتر ليست انتظار پروزاهاي هما ايستاده بود.

گفت كه هيچ بليطي هنوز صادر نكرده اند و اگر پرواز جا داشته باشد اولويت با كساني است كه از پرواز قبلي جامانده اند.

گفتم : تو برو سوار شو، منم اگه بليط جور شد ميام.

بهنام گفت : نه تا آخرين لحظه ميمونم،اصلاً مي خواي بليطو پس بدم تا آخر شب  وايسيم تو ليست انتظار.

گفتم : چيه، بازم ديشب فيلم ديدي؟

از اتاق ليست انتظار چند نفري را صدا كردند كه بروند كانتر شماره چهار و كارت پرواز بگيرند همان اولويت دار ها بودند و بعد ليست انتظار پرواز هفت و پنجاه دقيقه بسته شد.

نااميدانه داشتم بهنام را بدرقه مي كردم كه يك نفر نفس نفس زنان آمد و خواست بليطش را پس بدهد،درنگ نكردم و بليط را از او خريدم.

هنوز چند دقيقه اي وقت بود كه كارت پرواز بگيريم، با عجله به كانتر شماره چهار رفتيم بعد به سمت خروجي پرواز. بهنام هنگام عبور از  گيت امنيتي گير افتاده بود‌، به درخواست مامور حفاظتي چند بار زير گيت رفت و برگشت، كمربند و وسائل را باز كرد ولي گيت ول كن نبود و مدام بوق مي زد.

مامور حفاظتي كمي سوال و جواب از بهنام كرد.به مامور گفتم كه او آدم شيشه خورده داري است و احتمالاً مشكل از آنجا باشد.

به هر ترتيب بود خودمان را رسانديم به پرواز، هواپيما يك فوكر كوچك بود.كارت پرواز را دير گرفته بوديم و صندلي هاي آخر افتاديم،هيچ وقت چنين جايي ننشسته بودم.

صندلي جلويي يك زن نشسته بود با هفتاد قلم آرايش، كوتاه هم نمي آمد، آينه كوچكي از كيفش بيرون آورده بود و مدام با صورتش ور مي رفت.نزديك به بيست جفت النگوي طلا در دستش بود و مدام دستش را بالا و پايين مي برد تا تمام حضار ملتفت شوند.آينه را كه داخل كيفش گذاشت، يك بار از مهماندار هواپيما خواست برايش آب بياورد و يكبار هم درخواست كرد موسيقي اي كه از بلندگو پخش مي شد را قطع كنند.يكي از آهنگهاي كليدرمن بود.رو به بهنام كردم و گفتم : چه بد سليقه!

روي رديف كناري، يك زن مسن نشسته بود و يك دختر جوان كه در داشت روزنامه مي خواند.يك مانتوي كوتاه قهوه اي رنگ پوشيده بود و آستين ها را تا آرنج بالا زده بود.به مچ دستش يك بند بسته بود كه تركيبي از سه رنگ بنفش، قرمز و سفيد بود، چيزي شبيه يك رنگين كمان كوچك.از سليقه اش خوشم آمد.

هواپيما دور زد و ابتداي باند منتظر پيام برج مراقبت ماند.اجازه تيك آف از بلندگو شنيده شد، دور موتورها زياد شد و در عرض چند ثانيه هواپيما سرعت فوق العاده اي گرفت.

هميشه لحظه تيك آف هواپيما برايم جذاب است.در دلم مي شمارم يك، دو، سه، ... و هيجانِ كنده شدن از روي زمين و پرواز تمام وجودم را فرا مي گيرد.

يكي از مهماندارها روي صندلي مخصوصي كه كنار در خروج اضطراري بود نشسته بود.كمربندي بسته بود كه دو طرف شانه اش را هم نگه مي داشت.

بهنام به مهماندار گفت : كمربندتون هم كه مخصوصه.

مهماندار خنديد و گفت : آخه كنار در نشستم، اگه در كنده بشه اولين نفر منم كه مي رم تو آسمون.

بهنام گفت : اگه اتفاقي بيفته مي گن خدمه هواپيما آخرين نفري هستن كه از هواپيما خارج ميشن، بعد از همه مسافرا، درسته؟

مهماندار گفت : آره درسته.

بهنام گفت : ولي تو يكي از حوادث قبلي، اولين نفر، خدمه هواپيما بودن كه خودشونو از خروجي اضطراري بيرون انداختن.

مهماندار خنديد و گفت : خوب ما هم آدميم ديگه، جونمون عزيزه.

بهنام داشت با مهماندار حرف مي زد، زني كه روي صندلي جلويي نشسته بود سرش را به پنجره چسبانده بود و سعي مي كرد در تاريكي شب چيزي ببيند.دختر جوان و زن مسني هم كه روي صندلي كناري بودند گرم صحبت شده بودند.

مهماندار بلند شد تا مشغول پذيرايي شود.

بهنام مشغول صحبت شديم، ميان حرفهايمان بهنام به مردي اشاره كرد و گفت : فكر مي كنم اين يارو مشكلي براش پيش اومده!

گفتم : چطور مگه؟

بهنام گفت : اين دفعه دوّمه كه داره ميره دستشويي.

گفتم : ديوونه، تو آخر هواپيما نشستي آمار جمع مي كني؟

 خنديديم.

زني كه روي صندلي جلويي نشسته بود برگشت و به ما نگاه كرد.

زن مسني كه روي صندلي كناري بود داشت با دختر جوان حرف مي زد.

بعد از شام، كمي با بهنام درباره فيلم و موسيقي حرف زديم.

خلبان اعلام كرد كه به فرودگاه نزديك مي شويم و كمربندها را ببنديم.مهماندار دوباره آمد و روي صندلي مخصوصش نشست.

 موقع فرود زني كه پشت سر ما نشسته بود حالش بد شد، مي گفت كه گوشهايش به شدت درد مي كند، به مهماندار يك آدامس دادم تا به او بدهد، مهماندار از او خواست كه آن را به شدت بجود، بعد زن به مهماندار گفت كه حامله است و با پزشك هم مشورت نكرده و بعد حالش بدتر شد، بيشتر ترس و شك باعثش شده بود.

زني كه روي صندلي جلو نشسته بود دوباره آينه كوچك را در آورد و مشغول بزك كردن شد.

زن مسني كه روي صندلي كناري نشسته بود هنوز داشت با دختر جوان حرف مي زد.

موقع نشستن هواپيما روي زمين، مهماندار كه ايستاده بود به طرف صندلي كناري پرت شد.نور چراغهاي گردان آمبولانس در فرودگاه كه خودش را كنار هواپيما رسانده بود ديده مي شد.

زني كه روي صندلي جلو نشسته بود از بهنام خواست تا وسائلش را از جعبه برايش بيرون بياورد.زن مسني كه روي صندلي كناري نشسته بود در حال پياده شدن داشت با دختر جوان حرف مي زد.

از هواپيما كه بيرون آمديم گرماي هوا محسو س بود.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
ماجراي امروز
جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 0:51

باز هم چشمان باز تمام بسته

بالاخره حال و هواي عيد روي من هم اثر گذاشت.امروز رفتم ميلاد نور و آخرين سري  آلبومهاي دنس ميوزيك را گرفتم و به پيشنهاد فروشنده چند آلبوم ايراني جديد هم انتخاب كردم.

سري هم به طبقه اي كه فروشگاه هاي فيلم آنجا هستند زدم، مووي شاپ اول كه وارد شدم حسابي شلوغ بود و يك خانم مسن هم انجا به فروشنده ها كمك مي كرد.

سلام كردم و پرسيدم : فيلم چشمان باز كاملاً بسته رو داريد؟

با تعجب پرسيد : چه فيلمي؟

گفتم : چشمان باز كاملاً بسته.

فروشنده ي ديگر را صدا كرد و پرسيد : فيلم چشم باز و بسته داريم؟

فروشنده جواب داد : نه، ولي كينگ كنگ جديد رو داريم، بپرس مي خواد؟

خانم مسن از من همان را پرسيد.جواب دادم : شما تناسبي بين آنچه من خواستم و كينگ كنگ مي بينيد؟

پرسيد : حالا اين باز و بسته كه گفتي چيه؟

گفتم : يه فيلم، ساخته استنلي كوبريك.

گفت : ولي فكر مي كنم كوبريك كمپاني معروفي نباشه.

 تشكر كردم و بيرون آمدم.

مووي شاپ دوم رفتم، پسري با يك كلاه اليور تويستي آنجا نشسته بود.

پرسيدم : فيلم چشمان باز كاملاً بسته رو داريد؟

گفت : نه، ما فيلم غير مجاز نداريم.

گفتم : مرسي، خدافظ.

داشتم بيرون مي رفتم كه صدايم كرد و گفت : استنلي كوبريك درسته؟

گفتم : بله.

گفت : چند دقيقه معطلي داره،بايد از پايين بيارن، مشكلي نيست؟

گفتم : باشه.

تماس گرفت تا فيلم را بياورند.

من روي صندلي منتظر نشستم.خانمي در فروشگاه  فيلم ها را زير و رو مي كرد و از هر سه تا فيلم يكي را بر مي داشت و به كنار مي گذاشت.

از فروشنده پرسيد : فيلم جديد چي اورديد آقا؟

بعد گفت كه او مشتري ثابت اين فروشگاه است و دفعه قبل بيش از پنجاه هزار تومان دي وي دي خريده.

فروشنده پرسد كه از فيلم هاي قبلي خوشش آمده؟

گفت كه هنوز آنها را نديده!

فروشنده از ميان دي وي دي ها،چند فيلم جديد براي او انتخاب كرد.

بعد آن زن از من پرسيد : فيلم خارجي خوب چند تا بهم معرفي مي كني؟

گفتم : راستش من تو فيلم سر رشته اي ندارم.

گفت : بهت مياد خوره فيلم باشي.

گفتم : من خوره هيچي نيستم.

 بالاخره فيلم را از پايين آوردند و پولش را حساب كردم و بيرون آمدم.

روزهاي پاياني سال همه حال و هواي ديگري دارند.ميلاد نور شلوغ بود و همه در حال خريد و يا گشت و گذار بودند.

وارد خيابان كه شدم چند كودك را ديدم كه  آدامس مي فروختند و شيشه هاي ماشينها را تميز مي كردند.يك زن هم روي پل عابر پياده ولو شده بود و گدايي مي كرد.

امشب فيلم چشمان باز تمام بسته را ديدم و ديشب هم چند ساعتي موسيقي رپ گوش كردم، خدا به خير بگذراند.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
رپ
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 ساعت 0:38

كمي هم رپ

اي بچه ها ، در همه جاي دنيا،  اينجا اونجا، تهران و اصفهان

غصه ها رو فراموش كن، رپ ما رو گوش كن، بندازش بالا! (۲)

 

بپر با ما ، همه جاي دنيا، بپر به صداي ما،هنوز بگو ايران! 

قصه دوم ايران زمين تا نشنيدي بپر و ميخ بزن تو تخته

بگو كي رفته،سر زده، گوه خورده به زمين ماها در زده، هر چي رفيق؛ حالا پر زده،

 

لحظه به لحظه، عكس زندگي اومد رو پرده، هيچ وقت از يادم نميره،

 

ياد دارم از روزاي گذشته،تو كوچه هاي بسته، دسته به دسته،

 

 ولي حالا قطره به قطره، از چشمم داره مي ريزه،

هنوز تو قلبم غم داره، گل الكي، حرف بي معني

معنی با باد رفتَ ِتو هم با باد مي ري، يه نگاه به چپ، بچه ايروني كجا رفت؟

 

اي بچه ها ، در همه جاي دنيا،  اينجا اونجا، تهران و اصفهان

غصه ها رو فراموش كن، رپ ما رو گوش كن، بندازش بالا! (۲)

  

بيا بيا، با لغتهاي ما ، بيا بريم توي دنيا،

رد شيم از اين ابر سياه، بريم توي دنيا،

پر آزادي، پر شادي با زبوناي فارسي

 

ولي سارریِ من دارم مي رم پارتي

با بچه هاي ايراني، بعضياشون شدن آمريكايي، ندارن هيچ خيالي،

 

ولي بدون هموطن تنها نيست، توي غربت،

زنگ تفريح ، يعني زنگ آزادي، در انتظار مي مونيم تا كشورمونو ببينيم

شبهاي تعطيلي، تو كوچه هاي محلي با دختراي ايراني

هووو! چه رقصي، توجه كن كه بفهمي

مفهوم زندگي مال ماست فقط از شادي، باعشق بي خيال ميشيم.

 

گوش بده، قصه ي ايران رو مي خونيم، بچه هاي ايروني همه با هم

بخونيم،

غصه ها رو فراموش كن، رپ ما رو گوش كن.

 

اي بچه ها ، در همه جاي دنيا،  اينجا اونجا، تهران و اصفهان

غصه ها رو فراموش كن، رپ ما رو گوش كن، بندازش بالا! (۲)

  

حالا استرس رسيده به پايان، ديگه اين حرفا شده داستان

اين پيام رو در خاطرت نگه دار، از عشق و شادي هيچوقت دست بر ندار

 

عشق و شادي هست اميد فردا، پاشو وا كن پنجره ها رو، سكوتو بشكن

گريه نكن، بخند، از ته دل ساز بزن ِواسه بچه هاي ايران داد بزن.

 

اي بچه ها ، در همه جاي دنيا،  اينجا اونجا، تهران و اصفهان

غصه ها رو فراموش كن، رپ ما رو گوش كن، بندازش بالا!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
سفری دیگر
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 ساعت 20:30

 

 

دريا

البته آينجا آنتاليا نيست

آفريقا هم نيست!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
عکسهای سفر آنتالیا
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 ساعت 19:53

 

 

آنتاليا

يك فروشگاه لباس

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 ساعت 12:8

بعضی وقتها احساس می کنم زمان ما رو به نیشخند گرفته.

بعضی وقتها فکر می کنم که خیلی بی رحمه

و بعضی وقتها می بینیم که خیلی چیزها رو با گذشت خودش حل می کنه.

فردا وبلاگ بیگانه یک ماهه می شه و خودم بیست و نه ساله.

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
چند نکته
شنبه بیستم اسفند 1384 ساعت 2:13

در رابطه با پست قبلي كه درباره سفر به آنتاليا بود چند نكته جالب وجود دارد كه بعد از سفر و هنگام بازگشت به ايران بسيار ملموس هستند.

- بزرگترین فرودگاه کشورمان آن هم در پایتخت در مقایسه با فرودگاه شهری کوچک آن هم در کشوری مثل ترکیه هیچ نیست.(كجاي كاريم؟)

- وقتی پاکیزگی و تمیزی شهرها و خيابانها را دیده ایم حالا کثیفی خیابانهای اينجا برایمان جلب توجه می کند.( جای جای خیابانها پوست پفک و آدامس و .... چرا؟)

- احساس مي كنيم كه  مردم ایران همه عصبی هستند.از راننده تاکسی که از فرودگاه سوارتان می کند تا همسایه دیوار به دیوارتان علاوه بر خوددرگیری مثل اينكه با شما هم دعوا دارند، ولي نگران نباشيد به زودي عادت مي كنيد و بعد شما هم يكي از همان ها مي شويد( اين يك حقيقت و تجربه ملموسه)

- از نظم اچتماعي كه تجربه اش كرده ايد اينجا هيچ خبري نيست.نمونه اش طريقه رانندگي در خيابانهاست.من فهميده ام اينجا هنگام عبور از خيابان نبايد اول چپ بعد راست را نگاه كرد بلكه لحظه به لحظه و در آن واحد هر دو سمت را بايد پاييد و باز هم تضميني براي عبوري سالم وجود ندارد.(چراغ عابر پياده هم بي خيال)

- در نهايت براي جوان هاي ايران (كه خودم هم يكي از اونا هستم) در اعماق وجودتون دلسوزی می کنید.

اونجا پلیس هنگام مراسم جشن و آتش بازی نهایت تلاشش رو می کرد تا جشن به بهترین شکلش انجام بشه و امکانات و ماشینهای آتش نشانی رو همراه کارنوالهای شادی و در اختیار اونها می ذاشت ولی اینجا با باتوم و کتک و .....

همه جوانها شاد و سرزنده بودن و ما اینجا ......

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
آنتاليا
جمعه نوزدهم اسفند 1384 ساعت 17:29

 

جهانگردي -آنتاليا

حتماً در طول تابستان در لابلاي صفحات روزنامه ها چشمتان به يكي از تورهاي رنگارنگي كه شما را دعوت به سفري خاطره انگيز مي كنند افتاده است.

گردشگري و جهانگردي پديدهاي منجصر به عصر معاصر نبوده، بلكه انسان از ديرباز با اهدافي مختلف همچون تجارت، زيارت،كسب علم ، گشت و گذار و .... مرزها را گذرانده تا به سرزميني ديگر برسد.

گاهي علاقه به جهانگردي و كشف سرزمين هاي ديگر چنان غالب بوده كه برخي مدت درازي از عمر خود را صرف آن كرده اند.ماركوپولو جهانگرد معروف ونيزي را كه به خاطر مي آورديد.در همين دوره هم كم نيستند كساني كه دست به چنين سفرهايي مي زنند.

جهانگردي و سفر با هر نيتي كه صورت گيرد توشه و تجربه اي بزرگ به ارمغان خواهد آورد كه در شناخت انسان و ديدگاه او در زندگي بسيار موثر است و با اطمينان مي توان گفت كه تجربه مرد جهان ديده تجربه اي بزرگ است.

خوب، گردشگري و جهان گردي پول هم مي خواهد.به همين دليل است كه پديده توريسم در كشورهاي توسعه يافته با استقبال بيشتري روبروست.ولي ما در اينجا مكاني را به شما معرفي مي كنيم كه سالانه درصد زيادي از توريستهاي آن را ايرانيان تشكيل مي دهند.بعد مسافتي كم و شرايط اقتصادي مناسب تر سفر، مضاعف بر جاذبه هاي منحصر به فرد توريستي و جهانگردي اين منطقه عامل اين استقبال مي باشد.

 

آنتاليا

آنتاليا شهري توريستي در حاشيه درياي زيباي مديترانه واقع در جنوب تركيه است.شهري كه آنتاليوس فرمانده سپاه روم زماني كه نتوانست شهر كمر را از چنگ دزدان دريايي خارج كند به آنجا رفت و زيبايي شگفت انگيزش را كشف كرد و آن را به سزار روم اهدا كرد.سزار نيز به افتخار او نام آن شهر را آنتاليوس گذاشت و به مرور آنتاليا ناميده شد.

آفتاب هميشگي و هواي معتدل مديترانه اي بزرگترين ويژگي اين منطقه است.صنعت توريسم به رونق اقتصادي آن كمك بزرگي كرده است هر چند كشاورزي و كشت محصولات گلخانه اي به دليل آب و هواي منحصر به فرد و خاك حاصلخيز مهمترين منبع اقتصادي منطقه بوده و اكثر محصولات نیز صادر مي شوند.هنگام فرود هواپيما به علت آنكه فرودگاه در حومه شهر واقع شده،چشم انداز گلخانه هايي كه تعداد آنها بي شمار است قابل مشاهده است.

تابش آفتاب كه تقريبا بيش از 360 روز در سال مي تابد باعث شده تا انرژي آفتابي عمده ترين منبع توليد انرژي منطقه باشد.شما مي توانيد تصور كنيد كه تابش اين آفتاب، سواحل زيباي مديترانه و مناظر طبيعي و بكر منطقه چه جذابيتي ايجاد خواهد کرد.

پرواز تهران به آنتاليا بين دو ساعت و نيم تا سه ساعت به طول مي كشد.پروزا بسته به شركت هواپيمايي كه شما انتخاب مي كنيد (ايران اير، فلاي اير يا اسكاي ترك) بصورت رفت و برگشت هزينه اي متغير خواهد داشت.(بين  USD270 تا  USD380)، هزينه عمده ديگر سفر رزرو هتل است.شما مي توانيد هتل مورد نظر خود را از پيش انتخاب و در تاريخ مشخص رزرو كنيد.هتل از هتلهاي 3 ستاره تا 5 ستاره و ممتاز هزينه اي متغيیر ( بين يك شبانه روز  USD40 تا USD 120 معمولاً براي اتاق دونفره) خواهد داشت.البته اين هزينه ها با افزايش تعداد نفرات كاهش مي يابد از همين رو است كه تور به دليل بالا بودن تعداد نفرات از تخفيف ويژه در پرواز و رزواسيون هتل برخوردار مي شود و اين مساله علاوه بر خدمات ارائه شده از طرف تور در كاهش هزينه هاي سفر براي مسافرين نيز موثر است.

حال شما تا اينجاي كار با انتخاب تور، پرواز و هتل مورد نظرتان مي توانيد برنامه خود را براي اقامتي ده روزه در آنتاليا برنامه ريزي كنيد.البته شما با رزرو هتل از دو وعده غذا كه معمولاً صبحانه و شام است به صورت سلف سرويس، نامحدود و رايگان بهرمند می شوید.

آنتاليا سرزمين تفريحات آبي است، شما براي انكه براي تفريحاتتان كم نياوريد بايد پولي حداقل معادل 300 USD  (براي هر نفر) به همراه داشته باشيد.بهتر است پيش از پرواز خيال همه را از بابت در كار نبودن سوغاتي راحت كنيد و ضمناً لوازمي چون فيلم عكاسي و از اين دست را از همين تهران خودمان به همراه ببريد چون قيمتها در آنتاليا به دليل توريستي بودن منطقه بسيار گران است و پوشاك و البسه مناسب هم تنها در استانبول قابل تهيه است كه بعد مسافتي آن تا آنتاليا زياد است( بيش از 400 كيلومتر)

ولي اگر شما طالب تهيه اجناس درجه يك و آخرين مد لباس و پوشاك هستيد در آنجا با نمايندگي هاي آنها برخورد خواهيد كرد(خصوصاً فروشگاه هاي ايتاليايي). شما مي توانيد با ديدن مدل هاي لباس يا با مراجه به سالن مد، مدل مورد نظر خود را انتخاب كرده و سايز خود را جهت دوخت لباس در اختيار فروشگاه گذاشته و در كوتاه ترين زمان آن را در  محل هتلتان تحويل بگيريد. 

شما در روز پرواز در فرودگاه حاضر مي شويد، خروجي خود را كه براي اولين سفر خارجي 10000 تومان و براي دومين سفر 15000 تومان است را مي پردازيد و مراحل خروج را طي مي كنيدو پس از حدود 3 ساعت پرواز در فرودگاه آنتاليا فرود مي آييد.شما بدون نياز به ويزا و تنها با ارائه پاسپورتتان در مدت بسيار كوتاهي مراحل ورود را طي مي كنيد و احتمالا تنها مدت كمي معطل بار خواهيد بود.

هنگام خروج از فرودگاه ليدرهاي تورها از كشورهاي مختلف را مي بينيد كه با در دست داشتن تابلويي كه نام تور بر آن نوشته شده مسافران را راهنمايي مي كنند.تقريبا توريستها از تمام كشورهاي دنيا حتي آمريكاي جنوبي به آنتاليا مي  آيند ولي توريستهاي ايراني، آلماني، ايتاليايي، روسي و اسرائيلي  درصد قابل توجه اي را تشكيل مي دهند.برخي از توريست هاي اسرائيلي با كشتي و با طي نمودن مسافت آبي بر روي مديترانه خود را به آنتاليا مي رسانند و برخی از اروپا با ماشین شخصی خود می آیند.

اولين پرتوهاي تابش ملايم آفتاب و هواي مرطوب مديترانه اي به شما نويد سفري به يادماندني را مي دهد.اتوبوس تور شمار را به هتلتان مي رساند و شما پس از يك دوش و كمي استراحت مي توانيد اولين روز سفر خود را با شنا در استخر هتل آغاز كنيد.بخاطر داشته باشيد كه آنتاليا سرزمين تفريحات آبي است.

شنا در درياي مديترانه، پارك آبي آنتاليا يا همان آكوالند ، روز بيادماندني رافيتينگ و گذشتن از رودخانه هاي پر پيچ و خم كوهستاني با قايقهاي بادي، گشت بر روي مديترانه با كشتي و غواصي در دريا، پرواز بر روي مديترانه و ....

بيچ پارك و ساحلش و شبهاب پر سر و صدايش را فراموش نكنيد.آنجا احتمالاً كارنوالهاي شادي را خواهيد ديد كه مسير بزرگراه ساحلي با مراسم ويژه آتش بازي و رقص و پايكوبي طي مي كنند.

شبهاي ايراني و شبهاي تركي را نيز مي توانيد در برنامه خود بگنجانيد و يك روز نيز به همراه تور به ديدار مراكز خريد و چند منطقه ديدني كه تا شهر فاصله بيشتري دارند بگذرانيد.اين گشت با نام تور خريد رايگان است.

شما در تركيه آزاديد و مي توانيد ديگر شهر هاي اطراف هم مثل سيده، كمر و آلانيا را خودتان برويد و ببينيد.

در پايان يادآور مي شوم هزينه حمل و نقل در آنتاليا به دليل قيمت گران بنزين بالا است و كرايه تاكسي بر حسب كيلومتر طي شده و با تاكسيمتر محاسبه مي شود كه بر حسب مسافت طي شده ممكن است بين 20 تا 80 دلار آمريكا(USD)  متغير باشد.ولي براي اين مشكل هم راه حلي پيشنهاد مي كنم.در آنتاليا ميني بوسهاي كوچك و ويژه اي هست كه به دولموش معروفند.هر دولموش شماره ويژه اي دارد كه منطقه و مسيرش را مشخص مي كند و شما با بخاطر سپردن شماره منطقه محل اقامتتان مي توانيد دولموش مورد نظر خود را كه در خيابانهاي شهر در تردد هستند پيدا كنيد.بهاي آن هم براي هر نفر 7500000 ليره تركيه كه ظاهراً از سال 2005 با افتادن 6 صفر آن شده است 75 لير و حدوداً 1 USD  است.البته يك مشكل وجود دارد كه دولموش ها تنها تا ساعت 11 شب تردد دارند و  شما بعد از آن ساعت مجبوريد از تاكسي استفاده كنيد.

بهتر است به غير از دلار آمريكا يا يورو پول ديگري همراه خود نبريد( دلار كانادا را اصلاً نبريد چون براي تبديل كردنش با تركها ضعف اعصاب مي گيريد البته منظورم تركهاي تركيه است) پيدا كردن صرافي و تبديل كردن آن كمي مشكل است و تبديل كردن در بانك هم به صرفه نيست.

در پايان سفر شما كاملاً برنزه خواهيد بود و به عبارتي در ايران خودمان رنگ پوستتان تابلو مي شود و ممكن است در آپارتمان محل سكونتتان سرايدار شما را با يك مقيم جزاير هاوايي اشتباه بگيرد و به داخل راهتان ندهد.

تجربه سفر و چيزهايي كه ديده ايد نيز براي هميشه در خاطرتان ثبت خواهد شد.

راستي :

دانشگاه آنتاليا نزديك آكوالند و  بزرگراه كني آلتيه.

رزرو هتل از طريق سرويس هاي اينترنتي هم ممكنه.شما در لينك زير با هتلهاي آنتاليا و سرويسهاي او نها مي تونيد آشنا بشيد.

 http://www.antalyahotels.com

از دوست خوبم و همسرشان كه يك خانم ترك است و در اداره فرهنگ تركيه كار مي كند به خاطر كمك و راهنماييشان در طول سفر تشكرمي كنم.

سعي مي كنم در پستهاي بعدي عكسهايي از سفر آنتاليا بزارم.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
ليلا
جمعه نوزدهم اسفند 1384 ساعت 0:20

ليلا

اين كار يكي از اتدهاي كلاس نمايشنامه نويسي بود كه به قول استاد فضاي آن چيزي ميان داستان كوتاه و نمايشنامه است.طرح آن، زمان خواندن داستان زنها، زنها اثر آلبرتو موراويا در ذهنم جرقه زد و فرم هم الهامي از نمايشنامه هنر نوشته ياسمينا رضا است.متن در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بازگشت
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 ساعت 22:6

 

ايران آبادآسمان ايرانخاك ايران

 

عكسها از چپ به راست :

 بعد از گذر از آبها بالاخره خاك وطن ديده شد.

اي ايران كوه ها و آسمانت را دوست دارم.

 هميشه آباد باشي.
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
كامو – 5 (پدر)
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 ساعت 22:21

 

 

كامو – 5 (پدر)

لوسين كامو (1885-1914) كه همان ((آدم اول)) ماجراست، اولين شخصيت مرد در زندگي پسرش آلبر بود كه يك سال بعد از تولد او در نبرد مارن كشته مي شود و پسرش را بدون اينكه واقعاً او را شناخته باشد تنها مي گذارد.اين اتفاق او را وادار مي كند كه از او يك اسطوره اي شخصي بسازد و وي را به يك تخيُل تبديل كند.

سالها بعد در ذهن آلبر (كه در داستان ژاك ناميده مي شود) در حين رفتن يه مزرعه پدري كه جوان تر از خود او، در جنگ اول كشته شده ،دو تصوير هستند كه براي كامو يا همان ژاك شفاف تر از همه حضور دارند. 

يكي اينكه صاحب منصبان نظامي فرانسه مرحمت كرده، تركشي را كه در بدن پدر پيدا شده بود، براي بيوه ي كامو فرستاده بودند و اين يادگار را هميشه در يك جعبه بسكويت نگاه مي داشت.

تصوير دوم كه با دوام تر و ملموس تر است و مرتب در آثار كامو ديده مي شود، سرمنشاء مخالفت هميشگي او با تمام انواع اعدام است.واضح ترين تجديد خاطره او را در اين ميان در (( تاملي بر گيوتين)) (1957) مي بينيم : پيش از جنگ اول، يك كارگر مزرعه، خانواده يك مزرعه دار را به طرز فجيعي كشته بود و او به اعدام با گيوتين محكوم شده بود.پدر كامو كه با تعصب به اين نوع اعدام اعتقاد داشت، آنرا براي چنين جرمي كافي نمي دانست.

]از معدود چيزهايي كه در موردش مي دانم اين است كه يك روز براي اولين بار در عمرش به تماشاي مراسم اعدام رفته بود.هرگز به هيچكس نگفت كه آنروز صبح چه ديد.مادرم فقط مي گويد كه او با عجله به خانه آمد، بدون اينكه حرفي بزند... و تقريباً همان موقع استفراغ كرد.[

كامو در انتها مي گويد كه در حقيقت پدرش ديگر نمي توانسته به كودكان به قتل رسيده بينديشد.او فقط بدن محكوم را به ياد مي آورد كه در انتظار بريده شدن سرش به تخته ي گيوتين بسته شده بود.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
كمي هم طنز
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 ساعت 0:15

كمي هم طنز

محقق

ميدان صنعت، ابتداي بلوار پاكنژاد

امروز مانتوي سربي براقش را پوشيده، با همان شلوار جين راسته كه پاچه هايش همچون دو قيف واژگون با زمين مماسند.پوستي سفيد، يك عينك دودي و چند تار موي قرمز چيزهاييست كه در چهره اش بيشتر به چشم مي آيد.يك نان سنگك هم در دستش است.

پسر طبق چندين روز گذشته همانجا ايستاده.

 

پسر : كاشكي منم نون سنگك بودم.

دختر : كه چي بشه؟

- كه يكي مثل تو منو بخوره.

- من اين نونو دارم براي مادر بزرگم مي برم، 80 سالشه.

- : مادربزرگت ديگه چي بوده؟

- اينو بايد از پدربزرگم بپرسي! اصلاً تو از من چي مي خواي؟

- من عاشقتم.

- خوب، پس چرا نمي يايي خواستگاريم؟

- آخه زن دارم.

- پر رو، پس چرا ده روزه سر رام وا ميستي؟

- تو تنها نيستي كه، سر راه خيليا واميستم.

- مگه مريضي؟

- نه، دارم يه كار تحقيقي مي كنم.

- مثلاً چه تحقيقي؟

- مي خوام يه كتاب بنويسم به اسم فرهنگ متلكهاي عاميانه.

- چي توش مي نويسي؟

- متلكها و جوابهاشونو.

- اِ ؟ پس بزار يه جوابي بهت بدم حتماً توش بنويس.