تبليغاتX
بيگانه

یک روز بیادماندنی
یکشنبه سی ام بهمن 1384 ساعت 21:31

سال 82 در سینما تک موزه هنرهای معاصر جشنواره و جلسه نقد و برکیارستمیرسی فیلم های کشور یونان برگزار شده بود.روز جشنواره به سینما تک رفتم.نگهبانی که مقابل در موزه ایستاده بود جلویم را گرفت و گفت برای ورود باید یا کارت مهمان داشته باشم و یا بلیط. پرسیدم که بلیط را از کجا می توانم تهیه کنم؟ با خونسردی پاسخ داد که همه بلیط ها پیش فروش شده اند و کاری هم نمی توان کرد.ناامیدانه خواستم برگردم که ناگهان ماشین پاترولی را دیدم که مقابل موزه پارک شد.عباس کیارستمی بود با همان عینک دودی همیشگی.به طرف او رفتم، سلام کردم و درحال احوال پرسی از در موزه گذشتم,نگهبان هم هیچ نگفت.آن روز هر چند که همه فیلمها را ایستاده و پرده را در ابعادی کوچکتر (چون یک ستون مقابلم بود) دیدم ولی روزی بیادماندنی شد.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
جوليا روبرتس
شنبه بیست و نهم بهمن 1384 ساعت 22:1

مجله people  چاپ آمريكا در يكي از ويژه نامه هاش 100 بازيگر برتر هاليوود رو معرفي كرده.اولين اونها جوليا روبرتس بود.julia roberts

جوليا روبرتس (Julia Roberts) - تولد 28 اکتبر 1967

هزاران، ملیونها و بلکه بیلیونها منبع روشنایی باید بکار گرفته شودتا بتوان روشنایی لبخند جولیا روبرتس را نشان داد.این سرمایه ای عظیم براي يك هنرپيشه محسوب می شود.جولیا سومین فرزند از پدر و مادری هنرمند است.

اولین بار در فیلم "Mystic Pizza-1988" درخشید و سپس در دو سال آینده توانست با فیلمهای "Steel Magnolias" و "Pretty Woman" کاندید جایزه اسکار شود.او در فیلم "HOOK" با استیون اسپیلبرگ همکاری کرد.جولیا روبرتس در سال 2001 به عنوان بهترين بازيگر زن بخاطر بازي در فيلم "Erin Brockovich  " برنده اسكار شد.

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
زنده باد یوونتوس
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 19:24

                                               زنده باد يوونتوس

ماشين كه وارد بزرگراه شد پدر گفت : كمربنداتونو ببندين.

سميرا از پنجره ي ماشين بيرون را نگاه مي كرد، وحيد دستش را روي پشتي صندلي جلو گذاشته بود و از بين دو تا صندلي به امتداد بزرگراه خيره بود.

مادر گفت : چي شده؟ مگه دوباره سخت گرفتن؟

پدر گفت : آره، اجباري شده.

مادر در حالي كه سعي مي كرد كمربند را از جاي خودش بيرون بياورد گفت : وسيله خوبيه ولي چكار كنم، وقتي مي بندمش احساس خفگي مي كنم.

پدر كه تند و فرز كمربندش را بسته بود گفت : عزيزم به هرحال بهتره كه ببنديش، چون من حال و حوصله جريمه و معطلي پليس رو ندارم.

مادر مدتي بود كه سعي مي كرد انتهاي كمربند را در جاي خود چفت كند.وحيد آن را از دست مادر گرفت و جا زد بعد رو به پدر كرد و گفت :  پدر، پليس مي تونه هر ماشيني رو كه خواست متوقف كنه؟

پدر گفت : آره، تمام ماشينا تو جاده در اختيار پليسن و پليس هر خلافي تو رانندگي ببينه مي تونه اون ماشينو جريمه کنه.

وحيد گفت : مثلاً پليس مي تونه يه قاچاقچي رو كه تمام قوانين رانندگي رو هم رعايت كرده، دستگير كنه؟

مادر گفت : آره مي تونه.

پدر گفت : البته اين جزو وظابف نيروهاي ديگه اي غير از پليس راهنمايي و رانندگيه  ولي يكبار تو جاده هاي جنوب ديدم كه يه ماشين موانع پليس راه  رو رد كرد و بدون توجه به ايست پليس فرار كرد.

وحيد با هيجان گفت : بعد پليس چكار كرد؟

پدر گفت : دو پليس مسلح با موتور تعقيبش كردن.

سميرا كه كنجكاو شده بود پرسيد : اونا بخاطر چي فرار كردن؟

مادر گفت : حتما قاچاقچي بودن و تو ماشينشونم قاچاق داشتن.

وحيد گفت : آخرش چي پدر؟ گرفتنشون؟

پدر گفت : اونا هزار تا راه فرعي بلدن، دم به تله نمي دن، تازه موقع درگيريه مسلحانه هم كم نمي يارن.

مادر گفت : اونا همه باند و دارودستن.

وحيد گفت : مثل مافيا.

سميرا با هيجان گفت : آره مثل مافيا.

وحيد دستش رو به شكل هفت تير رو به سميرا گرفت و گفت : آلكاپن ، خودت رو براي مردن آمده كن.

سميرا خودش رو عقب كشيد.مادر گفت : بچه ها آروم باشيد.

پدر گفت : آلكاپن اول به انتقام خون برادرش عليه پليس قيام كرد و بعد يه تبهكار حرفه اي شد و مدتها پليس رو تو دردسر انداخت.

مادر گفت : خيلي وقتا پليسا هم با اونا همدستن.

سميرا گفت : ولي مافياي ايتاليا يه چيزه ديگن. سبيلاي ايتاليايي ، عينكهاي آفتابي.

پدر گفت : تو ايتاليا نتيجه انتخابات رو هم مافيا تعيين مي كنه.

وحيد گفت : حتي نتيجه قهرماني ليگ دست اول فوتبال رو.

ماشين به انتهاي بزرگراه نزديك مي شد. ترافيك بيشتر شده بود و پدر مراقب ماشينهايي بود كه با از اطرافش مي گذشتند. مادر كمربند رو باز كرد، نفس عميقي كشيد، رو صندلي جابجا شد و گفت : آخيش، نفسم داشت بند می اومد.

وحيد به حرفاش ادامه داد : مي گن يوونتوس تيم مافياس، براي همين مثلا هفته آخر ليگ يك دفعه از رده چهارم مياد و اول ميشه.

پدر گفت : يوونتوس هيچوقت تيم محبوبي نبوده.

سميرا گفت : ولي پدر، يوونتوس تيم محبوبه منه.

مادر رو به عقب برگشت، به سميرا نگاه كرد و گفت : گفته بودم كه خوشم نمياد يه دختر اينقدر فوتبالي باشه.

وحيد با شيطنت گفت : تازه تيم محبوبش هم تيم مافيا باشه.

سميرا گفت : مامان يه چيزي بهش بگو.

پدر سرعت ماشين را كم كرد و گفت : ساكت باشيد ببينم چي شده.

همه به بيرون نگاه كردند.يك پليس جلوتر ايستاده بود و تابلوي ايست را نشان مي داد.

ماشين آرام متوقف شد.پليس كنار ماشين آمد.جوان بود و يك سبيل ايتاليايي و عينك دودي داشت.

پدر شيشه را پايين كشيد و سلام كرد.

پليس گفت : سلام، لطفاً گواهينامه.

پدر گفت : مشكلي پيش اومده؟

پليس گفت : كمربندتونو نبستيد و بايد جريمه بديد.

پدر با تعجب گفت : كمربند؟

مادر كمربند نصف و نيمه اي را كه با دستش گرفته بود رها كرد.

پدر گفت : حالا نميشه كاريش كرد؟

پليس گفت : خوب شايد راهي باشه.

پدر پياده شد و با پليس به عقب ماشين رفتند.

سميرا گفت : سبيلاشو.

وحيد به عقب ماشين نگاهي انداخت.پدر داشت كيف پولش را توي جيبش مي گذاشت.

پدرسوار شد و مثل اينكه قضيه تمام شده بود. پليس به سمت موتورش مي رفت. وحيد سرش را از داخل پنجره ماشين بيرون آورد و به پليس گفت : شرط مي بندم تيم محبوبت يوونتوسه.

پليس كه سوار بر موتورش آماده حرکت بود رو به بچه ها كرد و گفت : زنده باد يوونتوس.
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
فرهنگ جهاني يا حمايت از خرده فرهنگ ها؟
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 22:51

                                 فرهنگ جهاني يا حمايت از خرده فرهنگ ها؟

چند سال پيش وقتي در تلويزيون جمعيت زيادي را ديدم كه عليه جهاني شدن شعار مي دادند و تظاهرات به راه انداخته بودند با خود فكر كردم كه چه آدمهاي ديوانه اي!

آنوقتها موافق پر و پا قرص جهاني شدن بودم و فكر مي كردم اگر اين فرهنگ جهاني بيايد و همه را با خود همراه كند  مشكلات حل مي شود.تا آنكه در سفري كه  بهار يكي از سالها به منطقه ای بكر در ايران رفته بودم همه ذهنياتم درباره جهاني شدن بهم ريخت.آنجا كوه بود و دشت و چمنزارهاي سبز.عشايرآنجا بودند و چادرها و گله هاي گوسفند شان هم ديده مي شد.زني كه از همان عشاير بود و لباسي محلي و  پر از رنگها و چينهاي زيبا به تن داشت در چمنزار دنبال مرغها می دوید.با ديدن اين منظره ها با خود فكر كردم كه آيا با آمدن فرهنگ جهاني به اينجا بازهم شاهد چنين مناظري خواهم بود؟ آيا ديگر از اين انسانها و فرهنگشان، لباسها، رقصهايشان وآداب و رسوم زندگيشان چيزي باقي مي ماند؟ آيا ميان زندگي شهري در دود و دم اتومبيل ها و شلوغي ها و صداهاي ناتمام كه بخشي از همان فرهنگ جهانيست انسانهايي را در لباسهايي زيبا خواهم ديد كه ميان مرغها و گوسفندها و طبيعت مي دودند؟ آنوقت بود كه من هم به صفوف مخالفان جهاني شدن پيوستم و شعار دادم " از خرده فرهنگ ها حمايت كنيد" ، " مي خواهيد بگذاريد خرده فرهنگ ها نابود شوند؟" ، " با جهاني شدن مخالفم"

مي خواستم داستاني بنويسم كه در آن يك گروه تحقيقاتي به سرپرستي يك مهندس معدن از طرف شركتي مامور مي شوند تا به منطقه اي بروند و ارزيابي كنند كه آيا سرمايه گذاري براي حفر معدن و استخراج صرفه اقتصادي دارد يا نه.

منطقه اي شبيه همان كه توصيفش كردم و با همان آدمها.آنها مي روند و كارشان را شروع مي كنند و به مردم آنجا وعده مي دهند كه با آمدن آنها به آنجا، اين منطقه رونق مي گيرد، براي آنها كار ايجاد مي شود ، جاده ساخته مي شود و شايد اينجا به زودي بشود شهري آباد و صنعتي در يك كلام فرهنگ جهاني آنجا را درهم نوردد.

آنها به كارشان ادامه مي دهند تا آنكه سروكله دختري كه در رشته هنر تحصيل مي كند و گه گاهي براي عكاسي به آنجا سر مي زند، پيدا مي شود.او كه با  ديدن گروه اكتشاف و با خبر شدن از ماجرا  قضيه را تا آخر مي خواند و نمي خواهد فرهنگ بومي و طبيعت آنجا تغيير كند با گروه اكتشاف در مي افتد و با سرپرست گروه كه همان مهندس معدن است درگیر مبارزه مي شود.

در اين مبارزه كم كم میان آنها عشق بوجود می آید و سرانجام با ‌آنكه نتايج امكان سنجي و تحقيقات بر صرفه اقتصادي و سود سرشار جهت سرمايه گذاري اشاره دارد ، سرپرست گروه نتیجه تحقیقات و گزارش خود را چنين به مرکز ارسال می کند: " سرمايه گذاري در اينجا به هيچ وجه مقرون به صرفه نيست!"

بعدها يك روز كه با استاد عبدالحي شماسي(نويسنده ، نمايشنامه نويس و استاد دانشگاه هنر تهران) نشسته بوديم و حرف مي زديم قضيه را برايش گفتم.از اول تا آخر را و بعد پرسیدم: نظر شما چيست استاد؟ ، استاد گفت : اين خودخواهي تو را نشان مي دهد. تو مي خواهي آنجا همانجور بماند که هر وقت از زندگي شهري خسته شدي به آنجا سري بزني و خواسته هاي خودت را برآورده كنی اما اين دليل نمي شود كه آن بومي بخواهد از داشته هاي تو محروم باشد.

راستش را بخواهيد بدجور دچار تشويش ذهني شدم.به استاد گفتم : آخرش چه استاد؟ گفت : برويم.كلاسمان دير شد!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
عکسهایی از مارینا
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 ساعت 21:17
بورجاارحان

ارحان یه دوست خوب که تابستونا راهنمای توریست ها توی رافیتینگه و اونم بورجا دوست دخترش همراه سگش کارمن که هیچوقت از هم جدا نمی شن و  آلیس کوچولو تو بغل مامانشاونا خاطرات قشنگی رو از مارينا برای من زنده میکنن.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
هتل مارینا
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 ساعت 20:45

هتل مارينا

هتل مارينا ده طبقه داشت و در هر طبقه آن چهار سوئيت بود.در اين  چند روز كه من و بهنام در هتل  بوديم يك بار نشد كه با هم براي صبحانه به رستوران برويم.بهنام صبح ها دير بيدار مي شد و من كه از همان اول صبح بيدار بودم به بالكن مي رفتم و گارسونها را نگاه مي كردم كه در حال چيدن ميزهاي صبحانه بودند.صبحانه در رستوران باز و در محوطه بيرون هتل سرو مي شد. از آن بالكن چيزهاي ديگري هم پيدا بود مثل بزرگراه ساحلي، درياي مديترانه و دختري كه صبحها كنار پنجره اتاقش مي ايستاد و به دريا خيره مي شد.يك بار كه نگاهش به سمت من بود به او صبح بخير گفتم و اسمش را پرسيدم ، گفت كه اسمش مليساست .در هتل غير از ما يك نفر ديگر هم بود كه هر روز صبح اول وقت بيدار بود.يك زن استراليايي به نام خانم جوش كه اتاقش در طبقه چهارم  بود.

 گارسون ها كه صبحانه را آماده مي كردند، مليسا مي رفت پايين.هميشه قبل از صبحانه دور استخر مي دويد. خانم جوش هم همان وقت ها سر و كله اش پيدا مي شد.چاق و درشت هيكل بود.صندلي را مي برد كنار استخر و زماني كه مليسا نزديكش مي رسيد چيزهايي مي گفت.از حركات دستش مي شد فهميد كه از ورزش حرف مي زند ولي هيچوقت در اين مدت نديده بودم تكاني به خود بدهد يا ورزش كند.چند بار كه با آسانسور با هم  پايين مي آمديم در ذهنم وزن خودم و او را جمع زدم و با ظرفيت آسانسور مقايسه كردم.آسانسور هتل كوچك بود و اگر تقريبي كه زده بودم درست بود نتيجه كمي وحشتناك مي شد.

من ، مليسا و خانم جوش اولين ساكنين هتل مارينا بوديم كه بيدار مي شديم و براي صبحانه پايين مي رفتيم.اين موقعيت مشترك باعث شده بود تا بيشتر با هم آشنا شويم.هر سه دور يك ميز مي نشستيم ، صبحانه مي خورديم و حرف مي زديم.خانم جوش از مزرعه و محصولاتي كه سال گذشته صادر كرده بودند مي گفت و.اگر نوبت به مليسا مي رسيد از  يوگا و ورزش حرف مي زد. من بيشتر سعي مي كردم مؤدبانه به حرفهاي آنها گوش كنم.يك بار خانم جوش از من پرسيد كه آن آقاي درشت هيكلي كه هميشه همراه من بيرون مي آيد كيست؟ منظورش بهنام بود و من به شوخي گفتم كه او بادي گارد است.آن روز مليسا با هيجان پرسيد كه  جدي شما بادي گارد داريد؟ بعد كه متوجه شوخي من شد گفت كه اگر بادي گارد داشته باشم به نظر او خيلي بچه گانه است.

در بين صحبت هاي ما، يك نفر ديگر هم از خواب بيدار مي شد و او دانيل پسر كوچك خانم جوش بود.در بالكن اتاق كنار نرده ها چمباتمه مي نشست و با چشمان خواب آلود پايين را نگاه مي كرد.وقتي خانم جوش او را صدا مي كرد كه براي خوردن صبحانه بيايد پايين.صدايش به فرياد شبيه مي شد و گارسون ها از آشپزخانه مي آمدند بيرون تا ببينند چه خبر شده، آنوقت من و مليسا خنده امان مي گرفت. دانيل كوچولو هم همانجا مي نشست و پايين نمي آمد تا سر و كله دختر بچه هايي كه هر روز صبح از خانه هاي اطراف مي آمدند و در استخر هتل شنا مي كردند پيدا  شود.آنوقت چشمان خواب آلودش باز مي شد و مي آمد پايين.بالاخره بعد از مدتي سر و كله آقاي جوش هم پيدا مي شد و ما تا آن زمان مجبور بوديم حرفهاي خانم جوش و داد و فريادهايش را كه بر سر دانيل بود، تحمل كنيم.

آن شب خواب ديده بودم كه من و مليسا صبح زود پايين هتل هستيم و خبري از خانم جوش نيست.مليسا كنار استخر ورزش مي كند و من دو ليوان آب پرتفال مي ريزم و روي ميز مي گذارم،آنوقت مليسا مي آيد و با هم صبحانه مي خوريم.  از اينكه فرصت حرف زدن داشتيم خوشحال بوديم.

از خواب كه بيدار شدم، بهنام در حالت خواب و بيداري گفت كه قبل از رفتن كولر را خاموش كنم.از پنچره پايين را نگاه كردم ،ملبسا كنار استخر ورزش مي كرد.در راهرو دكمه آسانسور را زدم خبري از آسانسور نبود.مثل اينكه خراب شده بود. از راه پله پايين رفتم.طبقه همكف از رسپشن هتل پرسيدم چه اتفاقي براي آسانسور افتاده؟ گفت خراب شده و يك نفر هم در آن مانده، نگاهي به نشانگر آسانسور انداختم.نشانگر روي طبقه چهارم چشمك مي زد.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
صداقت کودکانه
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 0:27

                                                    صداقت كودكانه

يك روز كه از خانه خارج مي شدم پسر همسايه را ديدم كه در راه پله آپارتمان نشسته.پنج سال داشت، يك تفنگ آب پاش دستش بود و يك عينك دودي به چشمش زده بود و كنجكاوانه دري كه پايين راه پله بود را نگاه مي كرد.مرا كه ديد به در اشاره كرد و گفت : اونجا خونه كيه ؟

من فكر كردم گفتن آنكه آنجا موتورخانه آپارتمان است براي يك كودك پنج ساله پاسخ مناسبي نيست، تازه بعد پيش خودش فكر مي كند كه حالا اين موتورخانه چي هست؟ ، براي همين در جواب سؤالش گفتم :

اونجا خونه يك گربه سياه تنها و بداخلاقه ، يه گربه سياه كه دوست نداره هيچكس ببينتش براي همين فقط شبها از خونش مي ياد بيرون ، تازه اونوقت هم يه عينك دودي مي زاره رو چشماش. مي دوني چرا؟ آخه تو شب تنها چيزي كه از يه گربه سياه پيداست برق چشماشه.

آنوقت عينكش را بالا زد و به من خيره شد.سنگيني نگاهش باعث شد تا حرفم را قطع كنم.بعد با همان صداقت كودكانه گفت : ديوونه!

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
تام کروز و نیکول کیدمن
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 0:25

 

nicole kidmanTom Cruise & Ktie Holms

‌ما هم خوب هستيم و هم بد و در وجود همه ما هم خير وجود دارد و هم شر و اگر كسي در نهاد خويش هيچ اثري از ناپاكي پيدا نمي كند دليلش اين است كه خوب به خويش نگاه نكرده است.( استنلي كوبريك)

وقتي به جدايي و طلاق تام كروز و نيكول كيدمن فكر مي كردم هر چند كه دوست عزيز و فيلم سازم آقاي خزاعلي بارها برايم گفته بود و اعتقاد داشت استنلي كوبريك و فيلمش (چشمان باز كاملاً بسته eyes wide shut-1999) و تاثيري كه اين فيلم بر آن دو گذاشته باعث جداييشان شده ولي باز هم با خود مي گفتم " حتما آن دو به هم نمي خورده اند"

باخبر شدم كه امسال تام كروز و نامزدش، كتي هلمز(Katie holms) هر دو كانديد تمشك طلايي شده اند! نيكول كيدمن هم به عنوان سفير صلح  سازمان ملل و نيز يونيسف برگزيده شده.در اينجا باز هم همان فكر به سراغم مي آيد.

توانایی حرفه اي تام كروز قابل تحسين است و شخصيت نيكول كيدمن قابل احترام.
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
فکر ایرانی
شنبه بیست و دوم بهمن 1384 ساعت 20:55

فكر ايراني

امروز مادر تصميم گرفته غذاي ايراني درست كند.از زماني كه سركار مي رود روحيه اش بهتر شده و كمتر گله مي كند ولي امروز مثل اينكه دلش هواي ايران را كرده.

بتي دوست مينا مثل بيشتر روزها خانه ماست.هجده سال دارد و درشت هيكل است، يك سياه دورگه است كه به نظر مادر چهره بانمكي دارد ولي من از او خوشم نمي آيد.براي آنكه به اتاق مينا برود بايد از يك راه پله كه نزديك آشپزخانه است بگذرد و من هميشه وقتي از راه پله بالا مي رود كنار نرده ها مي ايستم و با اخم به او نگاه مي كنم. براي همين او به من مي گويد:  ""acid و من هم به او مي گويم : "غروب" و قبل از آنكه جوابي بدهد به پايين راه پله مي دوم.البته من به فارسي مي گويم و او چيزي نمي فهمد و مينا هم هيچوقت معني آن را به او نگفته.

مادر از من مي خواهد كه اين حرف را تكرار نكنم و مثل يك بچه يازده ساله مؤدب رفتار كنم.

ديروز معلم جغرافي وقتي فهميد من ايراني هستم از بچه ها پرسيد كه درباره ايران چه مي دانند؟، آنوقت هري گفت كه ايران يك كشور آسيايي عقب مانده است.من عصباني شدم و از او خواستم كه معذرت بخواهد.معلم كه يك فرانسوي الاصل است به من گفت كه اصلا دليل عصبانيت من را نمي فهمد، به هري هم گفت كه به جاي عبارت ((عقب مانده)) از عبارت ((جهان سوم)) استفاده كند.بعد درباره كشورهاي جهان سوم صحبت كرد، گفت كه خيلي دوست دارد به ايران سفر كند ولي انطور كه شنيده در آنجا خيلي چيزها بخاطر آنكه يك زن است به او تحميل خواهد شد.

وقتي ماجرا را براي مينا تعريف كردم گفت كه هنوز فكر ايراني در سرم است، منظورش عصباني شدنم بود.يكبار ديگر هم اين را گفته بود.

يك روز كه معلم از ما خواست كه هركدام بگوييم به چه كاري در آينده علاقه داريم، وقتي پيتر گفت كه دوست دارد در آينده پستچي شود به جز من هيچكس به او نخنديد و وقتي من گفتم دوست دارم در آينده در يك رشته پزشكي يا مهندسي تحصيل كنم ولي نويسنده شوم،  همه خنديدند!

آن روز هم وقتي به مينا گفتم از پشت ميزش بلند شد ، حس يك خواهر دلسوز را به خود گرفت و گفت : عزيزم كي مي خواي فكر ايروني رو از سرت بيرون كني؟

هنوز بتي خانه ماست و صداي موسيقي از بالا به گوش مي رسد.تصميم گرفته ام انشايي را كه با موضوع ((قانون و احترام به آن)) نوشته ام براي مادر بخوانم تا مطمئن شوم فكر ايراني را در آن بكار نبرده ا م.

به آشپزخانه مي روم.مادر را مي بينم كه سبزي هاي خشك شده اي را كه از چند ماه پيش نگه داشته در مي آورد تا به خورشي كه در حال آماده كردنش است اضافه كند.تصميمم را عوض مي كنم و از راه پله اي كه كنار آشپزخانه است بالا مي روم.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
سقوط
جمعه بیست و یکم بهمن 1384 ساعت 23:25

 

 downfallبرنو گانز در نقش هيتلر         

 

                                                           سقوط

سقوط (DOWNFALL) فيلمي آلماني به كارگرداني هـريش بیگل و با بازي بي نظير برنوگانز در نقش هيلتراست.آلماني ها اغلب تمايلي براي بخاطر آوردن گذشته و دوران نازي نشان نمي دهند ولي هريش بیگل آلماني اين كار را در سقوط مي كند.

سقوط از همه فيلمهاي پيشين كه در رابطه با هيلتر ساخته شده است متمايز است. ديگر از دوران التهاب پس از جنگ جهاني فاصله گرفته ايم و جا براي آنكه واقعيت هاي تاريخ را بي اغراض تر بيان كرد وجود دارد.(نه مانند چالي چاپلين به مضحكه او مي پردازد و نه به مانند ده ها فيلم ديگر تنها چهره درنده خو و بي رحمش را نشان ميدهد)

هيلتردر فيلم سقوط، آرام ، خسته، غمگين و افسرده است.او با شنيدن خبر خيانتهاي اطرافيانش به خشم مي آيد.كودكان را دوست دارد ، به سگش علاقه دارد و با زن ها بسيار مودبانه برخورد مي كند.حال او و افرادي كه به او وفادار مانده اند، در پناهگاه زيرزميني آخرين ساعات را مضطربانه مي گذرانند. برلين كه به محاصره ارتش سرخ درآمده  توسط ارتشهايي از كودكان آلماني مقاوت مي كند.

سقوط دو ويژگي استثنايي دارد : اول از لحاظ زمان است كه تنها بر دو هفته آخر جنگ متمركز است و به جز صحنه اي كه هيتلر از ميان دوشيزه هايي كه به او معرفي شده اند منشي مخصوص خود را برمي گزيند ، تماماً بر همين زمان متمركز است.

دوم انكه از لحاظ مكاني به پناهگاه زيرزميني هيلتر و وقايع درون و اطراف آن در آخرين روزهاي جنگ مي پردازد.

سقوط كانديد جايزه اسكار، فيلمي داستاني و مستند بر اساس تحقيقات كامل كارگردان و هم دستانش بر وقايع و حقايق زندگي هيتلر در آخرين روزهاي عمرش است.اين فيلم از زبان منشي هيتلر بازگو مي شود.زني كه به گفته خودش، يك نازي نبوده بلكه تنها (( به آنها نه نگفته است)) مانند صدها آلماني ديگر كه نه نگفته بودند.او در پايان از محاصره روسها مي گذرد تا خود را به نيروهاي آمريكايي و انگليسي تسليم كند.

اما برنو گانز هنرپيشه سويسي كه نقش هيتلر را به خوبي بازي مي كند مي گويد كه زياد بر او متمركز نشده ولي گوش دادن به نواري كه هنگام ملاقات و گفتگوي هيتلر با يك ديپلمات فلاندي مخفيانه ضبط شده بود به او كمك بزرگي كرده است.او مي گويد صداي هيتلر در آن نوار بسيار آرام و خسته بود.

گانز مي گويد آنگونه كه از دوستان نزديكش شنيده، هنگام نمايش فيلم در يكي از سينماهاي آلمان، جوانهايي را ديده اند كه با ديدن او در فيلم، از جا برخواسته و به شيوه نازي ها ، سلام(هايل هيتلر) داده اند.او از اين خوشحال نيست كه نقش انساني چون هيتلر را بازي كرده  ولي از اينكه توانسته او را اينگونه باورپذير بازي كند رضايت دارد.بسياري از آلماني هايي كه آن دوران را بياد مي آورند با ديدن سقوط ،گريه مي كنند و مي گويند اين فيلم هماني را نشان مي دهد كه بود.

سقوط پر از آدمهايي است كه اغفال شده اند.آنهايي كه منفعت را در بازگشت مي يابند خود را تسليم مي كنند وبه  نظاره فروپاشي نازيسم مي نشينند و عده اي تا انتها ديوانه وار در اين غفلت باقي مي مانند و حتي در آخرين دقايق به اميد به  معجزه اي از سوي پيشوا دل بسته اند.همين آدمها و رفتار آنهاست كه باعث مي شود فيلم پس از گذر از اوج(خودكشي هيتلر و معشوقه اش اوا براون) همچنان تعقيب شود.تماشاچي مي خواهد سرنوشت آنها را تا پايان دنبال کند.(اين فيلم به قدري تمركز بر زمان و مكان را  حفظ كرده كه حتي به سرنوشت برخي شخصيت هاي فيلم  در تيزر پاياني و بصورت نوشتاري مي پردازد و اين به  نقطه قوت ديگري در فيلم بدل مي گردد) 

 

فعلاً در حال ترجمه مطلبي درباره اين فيلم هستم و دوست دارم از سقوط بيشتر ينويسم. سايت ABOUTFILM و لينك   www.aboutfilm.com/features/ downfall/feature.htm را ببينيد.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
شورش
جمعه بیست و یکم بهمن 1384 ساعت 19:17

شورش

در جايي اين جمله را از آلبر كامو خواندم: (( هر جواني كه شورش نكند به آرمانهاي نسل خويش خيانت كرده است)). منظور،  شورش فكري عليه طرز تفكر نسل پيش است.

به نظر من هر نسلي، آرمانها و طرز تفكري متفاوت از نسل پيش دارد و در برخورد با آن دو گزينه بيش، پيش رو نيست:  تسليم شدن و يا شورش.نظر شما چیست؟

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه بیست و یکم بهمن 1384 ساعت 0:8

 

گفت : اين شمعها ديگه چيه؟

گفتم : شمعهاي عروسين از اينجا تا كنار باغچه رو شمع مي زارم.

گفت : روشنشونم مي كني؟

گفتم : آره، تا روشن نشدن كه فايده اي نداره.

گفت : پس يكيشونو بزار گوشه ديوار، كنار اون گلدوني كه هيچ گلي نداره.

گفتم : مثل درختاي پاييزي؟

گفت : آره مثل درختاي پاييزي.

شمعها رو روشن كردم، باد زد و همه رو خاموش كرد به جز اوني كه گوشه ديوار بود.

گفتم : خاموش شدن.

گفت : بيچاره.

غروب بود و باد مي زد.

گفتم : سردته؟

گفت : بايد برم.

گفتم : كجا؟ ما كه هنوز عروسي نكرديم.

گفت : پس زود باش ، منتظرمه.

گفتم : خوب شد كه دعوتش نكردي.

دستاشو توهم كرد و گفت : سردمه.

بارونيمو انداختم رو دوشش.

گفت : پالتوي شوهرم ضخيم تره، خيلي گرم تره.

دوباره شمعهارو روشن كردم.

گفتم : بيا تا خاوش نشدن رد بشيم.

دستمو گرفت و كل زد و از بين شمعها رد شديم.

 بارونيو از رو دوشش برداشت و خواست بره.اشك تو چشمام جمع شد.

گفت : گريه مي كني؟

گفتم : بازم مياي؟

گفت : شايد!

گفتم : اگه اومدي اونو با خودت نيار.

بارون اومد.

 زير بارون رفت و تو تاريكي دور شد.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه بیستم بهمن 1384 ساعت 22:16

 بنام پروردگار یکتا

بـيگانه

زماني كه آثار ادبي برجسته دنيا را مرور مي كنيم، ميان سه اثر مسخ كافكا، كرگدن اوژن يونسكو و بيگانه آلبر كامو با سه شخصيت مشابه روبرو مي شويم.وجه تشابه اين سه شخصيت بيگانگي آنهاست.شخصيتهايي كه از جنس آدمهاي پيرامون خود نيستند و مطابق با عرف آنها عمل نمي كنند و همين دليل مصائبشان است.

گرگوار در مسخ تبديل به يك سوسك بزرگ مي شود.او از ساير آدمها متمايز است.خانواده سامسا در ابتدا با نگاهي دلسوزانه نسبت به وضع جديد او مي نگرد، خواهر جوان كه به نوعي خود را مديون او مي داند برايش غذا مي آورد و اتاقش را تميز مي كند ولي كم كم همه به اين وضع عادت مي كنند و بعد انتظار نيست شدنش را مي كشند.خانواده تنگدست سامسا روز مرگ گرگوار به تفريح مي روند گو اينكه چنين روزي ارزش مخارج تفريحشان را دارد.

اما برانژه در كرگدن در دنيايي به سر مي برد كه انسانها يكي پس از ديگري تبديل به كرگدن مي شوند.كرگدن شدن يعني شنا كردن در جهت آب و كسب منفعت (به هر طريق) و انسان ماندن يعني خلاف آن. اوژن يونسكو در كرگدن با زيركي اطرافيان را مسخ مي كند نه برانژه را.قطعاً در چنين دنيايي انسان ماندن برانژه به همان اندازه سوسك شدن كرگوار شگفت انگيز خواهد بود.يونسكو نويسنده اثر خود زماني كه دوستانش يكي پس از ديگري به صفوص نازي ها مي پيوستند(كسب منافع) و به عبارتي تبديل به كرگدن مي شدند ، انسان ماندن را تجربه كرد. در اجرايي از اين نمايشنامه در مقابل تماشاچيان ظرفي حاوي مايع سبز رنگي گرفته مي شد و آنها مختار بودند به اراده خود اثري از آن مايع را بر پيشاني خود بگذارند و تبديل به كرگدن شوند( به دسته كرگدن هاي نمايش بپيوندند) ، اين انتخاب تلنگري به وجود انسان است كه ميان منافع شخصي يا پايبندي به انسانيت كدام را برمي گزيند.

در داستان بيگانه، شخصيت مرسو قطعه ديگري از اين سه گانه است.او پيرو عرف پيرامون خود نيست پس عجيب جلوه مي كند.ماري هنگامي كه در پاسخ پيشنهاد ازدواجش به مرسو با جواب مبهم (( برايم فرقي نمي كند)) مواجه مي شود، اعتراف مي كند كه مرسو انساني عجيبي است و به همين دليل دلبسته اش شده و شايد هم روزي به همين دليل از او متنفر شود.ماري بيگانه نيست.

به نظر مرسو عبارت ((دوست داشتن)) هيچ معنايي ندارد.احساس او همان است كه بروز مي دهد پس نيازي به اين عبارت نيست.او بسيار ساده در مقابل سوالي كه پرسيده مي شود: (( آيا مادرت را دوست داشتي؟)) پاسخ مي دهد: (( اين حرف هيچ معنايي ندارد!))

اما عرف دنياي پيرامون او چيز ديگريست.در اين دنيا نه تنها دروغ رايج است بلكه حقيقت را هم بيش از آنكه هست جلوه مي دهند.پس آدمهاي اين دنيا حق دارند كه يك بيگانه را به دليل آنكه هنگام خاكسپاري مادرش، احساسي كه انتظارش را دارند نشان نداده به مرگ محكوم كنند!

((او حاضر نشد پيش از خاكسپاري مادرش را ببيند)) ، (( كنار تابوت نشست و قهوه نوشيد))، (( پس از خاكسپاري به ساحل رفت و با يك زن شنا كرد)) ، اينها عباراتيست كه شهود در دادگاه عليه او اضهار مي كنند و مرسو نمي تواند دليل اين همه خشم و نفرت را نسبت به خود دريابد.

مرسو شيفته آفتاب است و زير تابش آفتاب هنگامي كه برق خيره كننده چاقوي يك بومي چشمانش را مي سوزاند، ماشه تفنگ را چهار بار مي چكاند، همچون چهار ضربه كه بر در بدبختي خود بنوازد.او خود معترف است كه موازنه روز و سكوت استثنايي ساحل را بهم زده  و در جواب پرسش ((چرا؟)) پاسخ مي دهد (( فقط بخاطر آفتاب))

مرسو در انتها پي مي برد كه دنيا هم مثل او بوده (( براي اولين بار خود را به دست بي قيدي و بي مهري جذاب دنيا سپردم و از اينكه درك كردم دنيا اينقدر به من شبيه است و بالاخره اينقدر برادرانه است حس كردم كه خوشبخت بوده ام)) پس هنگام فرارسيدن موعد مرگش تنها اين آرزو برايش باقي مي ماند (( كه در روز اعدامم تماشاچيان بسياري حضور به هم رسانند و مرا با فريادهاي پر از كينه خود پيشواز كنند)) چرا كه او در ميان آنها يك بيگانه است.

** فرانتس كافكا(1925-1883) متولد پراگ و تنها پسر يك تاجر يهودي بود.او پس از اتمام تحصيلاتش تا درجه دكتري حقوق، به كلي اين حرفه راكنار گذاشت و به برلين رفت.در نوشته هاي او يك نوع دنياي مبهم و در عين حال هولناك احساس مي شود كه حتي با بهترين تزهاي فلسفه تنهايي بشر، پوچي و اگزانسياليسم كه در اروپاي مدرن آن زمان وجود داشت فرق دارد.اغلب آدمهاي كافكا تمثيل زنده اي از انسان قرن بيستم در جنگ با جامعه اي هستند كه از درك واقعيت و فهم صادق دور افتاده است.

** آلبر كامو(1960-1913) از پدري فرانسوي و مادري اسپانيايي در شمال آفريقا به دنيا آمد.بيشتر عمر خود را در الجزاير، تونس و فرانسه گذراند به همين علت آفتاب سوزان نواحي گرم در داستانهايش نقش اصلي دارد.طاعون از جمله آثار برجسته اوست كه به عنوان بزرگترين اثر منثور سالهاي اخير فرانسه شناخته شده است و داستان ايستادگي قهرمان آن در مقابل مرگ، بلاي طاعون، اضطراب و بي غيرتيهاي مردم شهر طاعون زده است.كامو در طاعون به نوعي هجوم آلمان نازي و رفتار مردم را بيان مي كند.از ديگر آثار او مي توان به داستانهاي بيگانه، افسانه سيزف و دو نمايشنامه سوء تفاهم و كاليگولا اشاره كرد.

** اوژن يونسكو- يكي از برجسته ترين نمايشنامه نويسان ابزورد است.جنبش ابزورد كه پس از جنگ جهاني دوم به وجود آمد و سردمدارانش اوژن يونسكو، ساموئل بكت و آرتور آداموف بودند، معتقد است كه زندگي مدرن از معناي اصيلش تهي شده و انسان در اين زندگي دچار هرج و مرج و سرگرداني است.يونسكو در همه آثارش كليشه ها، ايدئولوژي ها و ماده گرايي را تحقير مي كند و معتقد است كه هيچ جامعه اي نتوانسته غم و غصه آدمي را از بين ببرد.قهرمان نمايشنامه هاي او با دنباله روي مخالفند.از ديگر آثار اين نويسنده مي توان (( آواز خوان طاس)) ،((درس)) ،((صندلي)) ،((آدمكش)) ،((گرسنگي و تشنگي)) ،((مكبت)) ،((مردي با چمدانها)) و (( پرسه در هوا)) را نام برد.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |