تبليغاتX
بيگانه

بشد که ياد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 15:30
صلاح کار کجا و من خراب کجا ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دير مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دريابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بينش ما خاک آستان شماست کجا رويم بفرما از اين جناب کجا
مبين به سيب زنخدان که چاه در راه است کجا همی‌روی ای دل بدين شتاب کجا
بشد که ياد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چيست صبوری کدام و خواب کجا
 
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
هوای تازه!
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 7:20

 هوای تازه!

موسیقی و آنچه به دست نوازنده نواخته می شود و یا توسط خواننده، خوانده می شود در کل دو نوع است. یکی آن است که خدا در آن ظهور دارد و دیگری آن است که توسط شیطان و به دست انسان نواخته می شود. خوشبختانه تشخیص این دو بسیار آسان است. موسیقی خوب آن است که به روح انسان قدرت پرواز و اوج می دهد و موسیقی بد آن است که تشویش خاطر و بیماری روح را سبب می شود. چه خوب است به خود عادت دهیم به موسیقی خوب گوش دهیم و گوش خود را بر آنچه تظاهر شیطانی دارد ببندیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی دانم چه تعداد از شما تا به حال کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری را خوانده اید. این داستان یکی از شاهکارهای ادبیات غرب با مضامین معنوی است که توسط این نویسنده فرانسوی خلق شده. امروز در حالی که اتومبیل را می راندم فایل صوتی این داستان را که بر اساس ترجمه احمد شاملو بازخوانی شده، می شنیدم. زمانی که به مقصد رسیدم، نتوانستم تثأثرم را که ناشی از قسمت پایانی داستان بود، پنهان کنم.فایل صوتی این داستان پر مفهوم را می توانید از اینجا دانلود کنید.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
Once
یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 12:23

خانم Markéta Irglová بازیگر، آهگنساز و خواننده برخی قطعات و موسیقی متن فیلمonce  ، متولد سال 1988 در کشور چک است که برای آهنگ falling slowly  بطور مشترک با Glen Hansard  بازیگر مرد این فیلم موفق به کسب جایزه اسکار بهترین ترانه اوریجینال در سال 2008 شد.

 در اینجا می توانید دو آهنگ از این فیلم را دانلود کنید:

Falling slowly   

  If you want me

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
تعطیلات سه ماهه
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 14:29

تعطیلات سه ماهه

مرد عرب

مرد عرب چهره ای گشاده و جذاب داشت، آرام بود و بریده بردیده حرف می زد.تمام حرفی را که می خواست بگوید در چند کلمه خلاصه می کرد ولی همان چند کلمه آهنگی استوار داشت و مفهوم را می رساند. در خانه اشیايي توجه ی ما را به خود جلب کرده بود.یک قالیچه با نقشهای ایرانی و  یک قوطی خالی ادویه که روی آن به فارسی اسمی نوشته شده بود. دوباره از مرد عرب پرسیدم، درحال حاضر چه کسی در این خانه ساکن است؟   مرد عرب گفت که او در مدت شش ماه اخیر تنها در این خانه زندگی می کرده.

 توی ماشین گلاریا گفت که مطمئن است مرد عرب بر خلاف گفته اش در آن خانه با یک زن زندگی می کرده، این را از روی زوج بودن وسائل خانه فهمید. ولی چیزی که ذهن مرا مشغول خود کرده بود ارتباط اشياء ایرانی با آن مرد بود.

امیلیا

امیلیا قد بلندی داشت و لاغر اندام بود، اولین جایی که دیدمش در پارکینگ بود که آمده بود اتوموبیلش را از جای پارک شماره چهل که مربوط به آپارتمانی بود که اجاره کرده بودم خارج کند.مشخص بود که اتوموبیل مدت زیادی آنجا پارک بوده.آن روز فهمیدم که او ایرانی است، بعدها هم یک بار در محوطه ی باز هتل شرایتون دیدمش که با مردی عرب سیگار می کشید، البته چهره ی آن مرد از جایی که من نشسته بودم قابل تشخیص نبود.

سما

چند شب پیش که تازه چراغها را خاموش کرده بودیم و می خواستیم بخوابیم از در خانه صدایی آمد که باعث شد گلاریا وحشت کند و جیغ بکشد. مثل آینکه کسی سعی داشت در را باز کند.با صدای بلند پرسیدم که چه کسی آنجاست. یک زن به زبان عربی جوابی داد.

سما لباس عربی می پوشید و صورتش را با روبنده می پوشاند. اسناد مالکیت خانه و کلید آن را در صندوقچه مدارک شوهرش پیدا کرده بود و از روی کنجکاوی می خواست ته توی این دارایی ناشناخته ی همسرش را در بیاورد. او از همان روز بازگشت از  تعطیلات سه ماهه به شوهرش مشکوک شده بود.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
condemned
جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 22:24

محکوم شدگان فیلم مهیج و سرگرم کننده ای بود که هفته پیش در سینما دیدم و لذت بردم.

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
موسیقی تو
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 23:12

ناخوداگاه انگشتانم بر کلیدهای پیانو جاری می شوند و موسیقی تو در انتهای شب نواخته می شود.تمام موسیقی تو تکرار یک قطعه است که با فا شروع می شود و با می ....

دلم می خواهد به صدای موسیقی تو گوش دهم، شاید او به جای تو با من حرف بزند............

مثل آن نی که وقتی چوپان در آن دمید به جای آنکه ساز نواخته شود، نی شروع به سخن گفتن کرد و ماجراهای خودش را برای چوپان بازگو کرد.

"بشنو از نی که حکایت می کند      از جدایی شکایت می کند"

 

در تاریکی اتاق به دنبال ساعتم می گردم، آنجا روی تلویزیون است، به آنگاه نگاه می کنم. ساعت 5 صبح است.همان ساعتی که آفتاب آهسته آهسته طلوع می کند. همان ساعتی که اجدادیان من به افتخار طلوع آفتاب و پایان تاریکی هر روز بر طبل ها و دهل های خود می کوبیدند. "سحوری"

 

My fingers are beating on the piano keys suddenly and your melody starts to play on my deep night. All of your melody is a part that starts with FA and continues with ME. 

I like listen to your melody, maybe it say something of you!

Same that cane, when the shepherd started to blow into it, the cane started to talk instead melody.

“Listen to cane that it is talking about his story

                                                           It is complaining of love separation” 

 

I am looking for my watch in my dark room; finally I find it on the TV. I look at the watch, OH! Its 5 am now. The sun will start to shine at this time. This is the time that my grand and grand fathers were beating on their drums for sun shining and darkness finishing happiness. It is “SAHOORI”

 

 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
نیروی الهی
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 12:7

نیروی الهی هر آن چه را که هست آفرید و در هر موجودی، فریاد زندگی را نهاد.نمی توانی این فریاد را که در تمنای دیدار خداوند است، نادیده بگیری؛ باید به این جستجوی کمک، و در زندگی شرکت کنی.

تنهایی از ویژگی های آدمی است، اما برای کسی که می خواهد گوش بسپارد، فریاد زندگی آنجا است، در هر گوشه، هر بار کسی به من نزدیک می شود و می گوید: آیا تو به خدا اعتقاد داری؟ در می یابم که این شخص، نومیدانه نیازمند محرکی است تا او نیز به خداوند اعتقاد یابد.

اما ذات خداوند را نمی توان نشان داد و هرگز نمی کوشم کسی را در این باره متقاعد کنم. تعریف های گوناگونی از خدا هست، و هیچ یک به کار نمی آید.

  هیچ کس نمی تواند به درک نامرئی کمک کند – و هر کس باید برای ماجرای شخصی خود به راه افتد.

جبران خلیل جبران

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
موج سوار
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 11:56

صحنه با یک قطعه شنیداری شروع می شود.صدای رادیو؛ گوینده، شنودگان را به شنیدن آهنگ  Non Je ne Regrett  از Edit Piaf  دعوت می کند.

صحنه ساحل دریا است، پشت زمینه ی صحنه، دریای مواج است و صدای پیاپی موجها که به ساحل می رسند شنیده می شود.شب هنگام، جانت روی صخره ی کوچکی نشسته و ساندویچ می خورد.تئو در حالی که تخته موجی در دست دارد از آب بیرون می آید.

 

تئو: سلام، میشه بپرسم اینجا کجاست؟

جانت: نمی دونم، من اهل اینجا نیستم.

تئو کمی دورتر روی ماسه ها می نشیند.جانت هیچ توجهی به او نمی کند.

مدتی می گذرد.جانت ساندویچ می خورد و تئو با تخته موجش مشغول است.

تئو: این دورو اطراف رستورانی چیزی هست؟

جانت: من چیزی نمی دونم.

تئو: یعنی تو اینجا زندگی نمی کنی؟

جانت: گفتم که، من اهل اینجا نیستم.

تئو: میشه بپرسم کجایی هستی؟

جانت: نمی دونم.

تئو: پس از کجا اومدی اینجا؟

جانت به دریا اشاره می کند: از اون تو.

تئو جلبکهایی را که به تخته موج چسبیده اند می کند و می خورد.توجه جانت به او  جلب می شود. 

جانت: اونا چی هستن؟

تئو: جلبک دریایی.

جانت: می خوریشون؟

تئو: آره، بد نیستن.

جانت: تو کجایی هستی؟

تئو: نمی دونم، من هم از همونجا اومدم.

جانت: از کجا؟

تئو به دریا اشاره می کند: از اون تو.

جانت: زیر آب؟

تئو: نمی دونم، من همیشه در حال موج سواری هستم.

جانت: امشب خیلی دلم هواشو کرده.

تئو: هوای کیو؟

جانت: نمی دونم،فقط یک حسه.

جانت جلو می رود و قسمتی از ساندویچش را به تئو می دهد.

تئو ساندویچ را می گیرد و بلافاصله شروع به خوردن می کند.

جانت: چند وقته که چیزی نخوردی؟

تئو: یادم نیست، چند روزی میشه.

جانت رو به دریا می ایستد و به افق آن خیره می شود.

تئو: تو،توی دریا چکار می کنی؟

جانت: دنبال چیزی می گردم.

تئو: دنبال چی؟

جانت: نمی دونم.

صحنه تاریک و دورباره روشن می شود.

دریا طوفانی است، صدای موجهای بلندی به گوش می رسد که به ساحل می رسند.

تئو: جانت بس کن دیگه، این ساندویچ رو بزار کنار.

جانت: اون عاشق موج سواری بود.

تئو: ، بیا ببین چه موجهایی.

جانت: دریا طوفانی بود، من بهش گفتم که خطرناکه.

جانت: دریا طوفانیه، تئو ، خطرناکه.

تئو: مواظبم.

جانت: ولی تو چکار کردی؟ چرا مواظب خودت نبودی؟

تئو: ببین چه موجی، این یکی مال خودمه.

جانت: هی صدات کردم، ولی جواب ندادی.

جانت: تئو .......... تئو ............

تئو: من صداتو می شنیدم ولی آب منو با خودش می برد و  هر لحظه از ساحل دورتر می شدم.

جانت: تو رو می دیدم که داشتی دورو دورتر می شدی.

تئو: دیگه نتونستم کاری کنم، آب داشت تمام زیه هامو پر می کرد، به هر جا که تونستم چنگ زدم،اون لحظه تنها چیزی که برام مهم بود تو بودی، نمی خواستم از دستت بدم.

جانت: تو همه چیز من بودی، نمی خواستم از دستت بدم.

تئو: ولی تو نباید این کارو می کردی.

جانت: تا جایی که تونستم اومدم جلو تا شاید دستم بهت برسه،تخته موجت رو دیدم که روی آب غوطه ور بود،بعدش خیلی سخت بود.

 

پرده بسته می شود.آهنگ Non Je ne Regrett  از رادیو در حال پخش شدن است.صدای آهنگ کم می شود و گوینده رادیو اعلام می کند: "در آخرین خبر، پلیس محلی اعلام کرد که اجساد دو نفری را که از سه روز پیش در سواحل جنوبی مفقود شده بودند را در کناره ی ساحلی پیدا کرده است."

ادامه آهنگ پخش می شود. 

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
آخرین کتابی که خوندید؟
یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 8:57
آخرین کتابی که خوندید؟
نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |
بادهای متغییر
شنبه نهم تیر 1386 ساعت 13:42

ماشین آهسته از کناره ی خیابان عبور کرد، تامی، جیسی را نشان داد و گفت: عاشق موسیقی و رقصه هر هفته برای بازی تنیس به کلوب می ره.

 سعی کرد یکبار دیگر او را جلوی چشمانش مجسم کند، به راستی، زیبا بود، پرسید: ولی تو نگفتی که چطور جیسی رومی شناسی؟

تامی در حالی که ماشین را پشت چراغ قرمز متوقف کرده بود، گفت: ببین، درشو بزار، اون خواهرمه.

بیگانه

----------

 

 پول دزدی

 

ایزابل یک بلوز آبی خوش رنگ پوشیده بود و با بادی که میان موهای مشکیش جریان داشت زیبا نظر می رسید.

بابی گفت: ایزا، تو واقعا خوشگلی.

ایزابل گفت: باب، بهتره حرفتو بزنی، من وقت زیادی برای اینکه با تو باشم ندارم.

بابی کتش را  روی شانه ایزابل انداخت و گفت: زمستون یادته، همیشه سردت بود.

ایزابل کت را کنار زد و گفت: ولی حالا هوا گرمه، مگه نه؟

بابی سعی کرد ایزابل را ببوسد ولی با مقاوت ایزابل بوسه ی او  بر پیشانیش نشست.

ایزابل گفت: ما فقط دوستیم، مگه نه؟ دلیلی نداره منو ببوسی.

بابی گفت: ولی ایزا...

-          این خودت بودی که اینو خواستی.

-          تو باید منو درک می کردی.

-           اون روز فکر کردم که دیگه تو رو از دست دادم، ولی حالا به نداشتنت عادت کردم.

بابی ایزا را در آغوش گرفت، حالا ایزابل دوباره خود را میان بازوان بابی احساس خوبی می کرد.

ایزابل گفت: چیز زیادی تو یخچال نیست ولی میشه ازش یه شام درآورد.

خانه ایزابل یک اتاق بسیار کوچک بود.آن هم نصف اتاق، چون آن را با ساندرا با هم اجاره کرده بودند.ساندرا مثل همیشه برهنه روی تخت خوابیده بود.چند لباس زیر هم روی بند کنار پنجره آویزان بود.

بابی سعی کرد جایی برای نشستن پیدا کند.ایزابل گفت: به زودی یه خونه ی بزرگ تو گاردن ویلیج اجاره می کنم

بابی گفت: خوبه، ولی با کدوم پول.

ایزابل گفت: با پول دزدی.

- پول دزدی؟

- آره مدتیه که همراه یه مرد عرب دزدی می کنیم.

بابی حضور مردی را احساس کرد که انگار از پشت پنجره مواظب آنهاست.

ایزابل گفت: تو یکی از همین اتاقها زندگی می کنه.

بابی گفت: ببین ایزا - تو چند وقته با اون ریختی روهم؟

ایزابل روی تخت دراز کشید دستهاشو به سمت بابی دراز کرد و گفت: از همون وقتی که فهمیدم تو دیگه نیستی.

 بیگانه

نوشته شده توسط بیگانه | موضوع: | لینک ثابت |