
داستان خلقت
روزی خداوند اراده کرد که انسان را آفرینش کند، آنگاه از جنس خاک انسان را آفرید و سپس از روح خود در آن دمید. زمانی که نخستین انسان بوجود آمد، خداوند تمام فرشتگان را فراخواند و به آنها گفت که این که آفریده ام، انسان است و اشرف مخلوقات من، پس در مقابل او سجده کنید. آنگاه تمام فرشتگان به دستور پروردگار سجده کردند بجز ابلیس که از روی غرور و تکبر حاضر به سجده کردن نشد. خداوند بخاطر این سرپیچی، ابلیس را از درگاه خود راند و ابلیس تصمیم گرفت همواره سعی کند انسان را از راه درست گمراه سازد و انسان را فریب دهد تا آنچه را که خدا نمی پسندد انجام دهد.
نخستین انسانی که آفریده شد "آدم" نام داشت، سپس خداوند برای او زوجی از آفرید تا آنها در کنار هم به آرامش به رسند.نام همسر آدم، "حوا" بود.
میوه ی ممنوعه
آدم و حوا در کنار پرورگار در بهشت زندگی می کردند، خداوند به آنها گفته بود که هر آنچه می خواهند بخورند و بیاشامند و لذت ببرند ولی تنها به یک درخت نزدیک نشوند که خوردن میوه ی آن برای آنها ممنوع است. آدم و حوا هم دستور خدا را طاعت کردند و از نعمتهای ناتمام خداوند در بهشت جاودانه بهره می بردند تا روزی که ابلیس به سراغ آنها آمد و شروع به گمراه کردن آنها نمود. ابلیس به آنها گفت که چرا شما نباید از این میوه های این درخت بهره مند باشید و چرا شما به این خواسته تن داده اید؟
با تلقین های شیطان، آدم و حوا فریب خوردند و روزی به سراغ درخت ممنوعه رفتند و از میوه ی آن خوردند، آنگاه خدا از این نافرمانی خشمگین شد، آدم و حوا از اینکه فریب شيطان را خورده و دوستی شیطان را به دوستی خواوند برتری داده بودند، سخت پشیمان بودند. پس از آن خداوند مقدر نمود تا آدم و حوا از بهشت به زمین منتقل شوند و به آنها فرمود که اینجا سرای موقت شماست، زمین محل آزمایش شماست، وظیفه ای سخت در پیش دارید. در اینجا زندگی کنید و به آنچه خداوند برای شما می پسندد عمل کنید و تلاش کنید که فریب شیطان را نخورید، آنگاه دوباره به نزد من بازخواهید گشت و در آنجا اعمالی که در زمین انجام داده اید سنجیده خواهد شد و هر چه اعمال خوب شما بیشتر و اعمال بد شما کمتر باشد، جایگاه بهتری از بهشت نسیبتان خواهد شد.
پس از آن آدم و حوا بر روی زمین ساکن شدند و زاد و ولد کردند و نسل انسان بر روی زمین بوجود آمد.

محکوم شدگان فیلم مهیج و سرگرم کننده ای بود که هفته پیش در سینما دیدم و لذت بردم.
ناخوداگاه انگشتانم بر کلیدهای پیانو جاری می شوند و موسیقی تو در انتهای شب نواخته می شود.تمام موسیقی تو تکرار یک قطعه است که با فا شروع می شود و با می ....
دلم می خواهد به صدای موسیقی تو گوش دهم، شاید او به جای تو با من حرف بزند............
مثل آن نی که وقتی چوپان در آن دمید به جای آنکه ساز نواخته شود، نی شروع به سخن گفتن کرد و ماجراهای خودش را برای چوپان بازگو کرد.
"بشنو از نی که حکایت می کند از جدایی شکایت می کند"
در تاریکی اتاق به دنبال ساعتم می گردم، آنجا روی تلویزیون است، به آنگاه نگاه می کنم. ساعت 5 صبح است.همان ساعتی که آفتاب آهسته آهسته طلوع می کند. همان ساعتی که اجدادیان من به افتخار طلوع آفتاب و پایان تاریکی هر روز بر طبل ها و دهل های خود می کوبیدند. "سحوری"
My fingers are beating on the piano keys suddenly and your melody starts to play on my deep night. All of your melody is a part that starts with FA and continues with ME.
I like listen to your melody, maybe it say something of you!
Same that cane, when the shepherd started to blow into it, the cane started to talk instead melody.
“Listen to cane that it is talking about his story
It is complaining of love separation”
I am searching for my watch in my dark room; finally I find it on the TV. I look at the watch, OH! Its
نیروی الهی هر آن چه را که هست آفرید و در هر موجودی، فریاد زندگی را نهاد.نمی توانی این فریاد را که در تمنای دیدار خداوند است، نادیده بگیری؛ باید به این جستجوی کمک، و در زندگی شرکت کنی.
تنهایی از ویژگی های آدمی است، اما برای کسی که می خواهد گوش بسپارد، فریاد زندگی آنجا است، در هر گوشه، هر بار کسی به من نزدیک می شود و می گوید: آیا تو به خدا اعتقاد داری؟ در می یابم که این شخص، نومیدانه نیازمند محرکی است تا او نیز به خداوند اعتقاد یابد.
اما ذات خداوند را نمی توان نشان داد و هرگز نمی کوشم کسی را در این باره متقاعد کنم. تعریف های گوناگونی از خدا هست، و هیچ یک به کار نمی آید.
هیچ کس نمی تواند به درک نامرئی کمک کند – و هر کس باید برای ماجرای شخصی خود به راه افتد.
جبران خلیل جبران
صحنه با یک قطعه شنیداری شروع می شود.صدای رادیو؛ گوینده، شنودگان را به شنیدن آهنگ Non Je ne Regrett از Edit Piaf دعوت می کند.
صحنه ساحل دریا است، پشت زمینه ی صحنه، دریای مواج است و صدای پیاپی موجها که به ساحل می رسند شنیده می شود.شب هنگام، جانت روی صخره ی کوچکی نشسته و ساندویچ می خورد.تئو در حالی که تخته موجی در دست دارد از آب بیرون می آید.
تئو: سلام، میشه بپرسم اینجا کجاست؟
جانت: نمی دونم، من اهل اینجا نیستم.
تئو کمی دورتر روی ماسه ها می نشیند.جانت هیچ توجهی به او نمی کند.
مدتی می گذرد.جانت ساندویچ می خورد و تئو با تخته موجش مشغول است.
تئو: این دورو اطراف رستورانی چیزی هست؟
جانت: من چیزی نمی دونم.
تئو: یعنی تو اینجا زندگی نمی کنی؟
جانت: گفتم که، من اهل اینجا نیستم.
تئو: میشه بپرسم کجایی هستی؟
جانت: نمی دونم.
تئو: پس از کجا اومدی اینجا؟
جانت به دریا اشاره می کند: از اون تو.
تئو جلبکهایی را که به تخته موج چسبیده اند می کند و می خورد.توجه جانت به او جلب می شود.
جانت: اونا چی هستن؟
تئو: جلبک دریایی.
جانت: می خوریشون؟
تئو: آره، بد نیستن.
جانت: تو کجایی هستی؟
تئو: نمی دونم، من هم از همونجا اومدم.
جانت: از کجا؟
تئو به دریا اشاره می کند: از اون تو.
جانت: زیر آب؟
تئو: نمی دونم، من همیشه در حال موج سواری هستم.
جانت: امشب خیلی دلم هواشو کرده.
تئو: هوای کیو؟
جانت: نمی دونم،فقط یک حسه.
جانت جلو می رود و قسمتی از ساندویچش را به تئو می دهد.
تئو ساندویچ را می گیرد و بلافاصله شروع به خوردن می کند.
جانت: چند وقته که چیزی نخوردی؟
تئو: یادم نیست، چند روزی میشه.
جانت رو به دریا می ایستد و به افق آن خیره می شود.
تئو: تو،توی دریا چکار می کنی؟
جانت: دنبال چیزی می گردم.
تئو: دنبال چی؟
جانت: نمی دونم.
صحنه تاریک و دورباره روشن می شود.
دریا طوفانی است، صدای موجهای بلندی به گوش می رسد که به ساحل می رسند.
تئو: جانت بس کن دیگه، این ساندویچ رو بزار کنار.
جانت: اون عاشق موج سواری بود.
تئو: ، بیا ببین چه موجهایی.
جانت: دریا طوفانی بود، من بهش گفتم که خطرناکه.
جانت: دریا طوفانیه، تئو ، خطرناکه.
تئو: مواظبم.
جانت: ولی تو چکار کردی؟ چرا مواظب خودت نبودی؟
تئو: ببین چه موجی، این یکی مال خودمه.
جانت: هی صدات کردم، ولی جواب ندادی.
جانت: تئو .......... تئو ............
تئو: من صداتو می شنیدم ولی آب منو با خودش می برد و هر لحظه از ساحل دورتر می شدم.
جانت: تو رو می دیدم که داشتی دورو دورتر می شدی.
تئو: دیگه نتونستم کاری کنم، آب داشت تمام زیه هامو پر می کرد، به هر جا که تونستم چنگ زدم،اون لحظه تنها چیزی که برام مهم بود تو بودی، نمی خواستم از دستت بدم.
جانت: تو همه چیز من بودی، نمی خواستم از دستت بدم.
تئو: ولی تو نباید این کارو می کردی.
جانت: تا جایی که تونستم اومدم جلو تا شاید دستم بهت برسه،تخته موجت رو دیدم که روی آب غوطه ور بود،بعدش خیلی سخت بود.
پرده بسته می شود.آهنگ Non Je ne Regrett از رادیو در حال پخش شدن است.صدای آهنگ کم می شود و گوینده رادیو اعلام می کند: "در آخرین خبر، پلیس محلی اعلام کرد که اجساد دو نفری را که از سه روز پیش در سواحل جنوبی مفقود شده بودند را در کناره ی ساحلی پیدا کرده است."
ادامه آهنگ پخش می شود.
هوا گرگ و میش و غبار آلود بود.یک غروب گرم و بی روح تابستانی.گورکن تابوتی را بر گاری نعش کش گداشته بود و به سمت قبری می برد. پیش از آنکه آن را در قبر نهد در تابوت را باز کرد و به داخل آن نگاهی انداخت.پیکر دختر جوانی در آن آرمیده بود.پلکهایش چنان بسته بود که گویی به آرامشی ابدی رسیده.
گورکن از این تعجب کرده بود که پیکر این دخترک را به او تحویل داده اند تا بدون هیچ تشریفاتی به خاک سپرده شود.
گورکن به نعش دخترک گفت: تو کیستی که چنین تنها و بی کس در این غروب خوفناک باید به خاکت سپارم؟
بعد گورکن صدای دخترک را در سکوت گورستان شنید.
- روسپی ای نگون بخت.
گورکن گفت: و تو چه زیبایی.
صدا گفت: زیبا نبودم، مرگ زیبایم کرده.
گورکن گفت: و چه جوان!
صدا گفت: مایه ی آرامش پیران بوده ام و خود از جوانی سودی نبردم.
گورکن پرسید: و چه شد که مردی؟
صدا گفت: مرگ آرزویم بود به آن رسیدم.
گورکن که معتقد به مذهب بود در تابوت را بست و میخکوب کرد.آنگاه به درگاه خداوند استغفار کرد و چند بار صلیب کشید.
آن شب در میان شعله های مشعل، گورکن گاری نعش کشی را به سمت زمین بایری می برد که نزدیک به گورستان بود.
ماشین آهسته از کناره ی خیابان عبور کرد، تامی، جیسی را نشان داد و گفت: عاشق موسیقی و رقصه هر هفته برای بازی تنیس به کلوب می ره.
سعی کرد یکبار دیگر او را جلوی چشمانش مجسم کند، به راستی، زیبا بود، پرسید: ولی تو نگفتی که چطور جیسی رومی شناسی؟
تامی در حالی که ماشین را پشت چراغ قرمز متوقف کرده بود، گفت: ببین، درشو بزار، اون خواهرمه.
----------
ایزابل یک بلوز آبی خوش رنگ پوشیده بود و با بادی که میان موهای مشکیش جریان داشت زیبا نظر می رسید.
بابی گفت: ایزا، تو واقعا خوشگلی.
ایزابل گفت: باب، بهتره حرفتو بزنی، من وقت زیادی برای اینکه با تو باشم ندارم.
بابی کتش را روی شانه ایزابل انداخت و گفت: زمستون یادته، همیشه سردت بود.
ایزابل کت را کنار زد و گفت: ولی حالا هوا گرمه، مگه نه؟
بابی سعی کرد ایزابل را ببوسد ولی با مقاوت ایزابل بوسه ی او بر پیشانیش نشست.
ایزابل گفت: ما فقط دوستیم، مگه نه؟ دلیلی نداره منو ببوسی.
بابی گفت: ولی ایزا...
- این خودت بودی که اینو خواستی.
- تو باید منو درک می کردی.
- اون روز فکر کردم که دیگه تو رو از دست دادم، ولی حالا به نداشتنت عادت کردم.
بابی ایزا را در آغوش گرفت، حالا ایزابل دوباره خود را میان بازوان بابی احساس خوبی می کرد.
ایزابل گفت: چیز زیادی تو یخچال نیست ولی میشه ازش یه شام درآورد.
خانه ایزابل یک اتاق بسیار کوچک بود.آن هم نصف اتاق، چون آن را با ساندرا با هم اجاره کرده بودند.ساندرا مثل همیشه برهنه روی تخت خوابیده بود.چند لباس زیر هم روی بند کنار پنجره آویزان بود.
بابی سعی کرد جایی برای نشستن پیدا کند.ایزابل گفت: به زودی یه خونه ی بزرگ تو گاردن ویلیج اجاره می کنم
بابی گفت: خوبه، ولی با کدوم پول.
ایزابل گفت: با پول دزدی.
- پول دزدی؟
- آره مدتیه که همراه یه مرد عرب دزدی می کنیم.
بابی حضور مردی را احساس کرد که انگار از پشت پنجره مواظب آنهاست.
ایزابل گفت: تو یکی از همین اتاقها زندگی می کنه.
بابی گفت: ببین ایزا - تو چند وقته با اون ریختی روهم؟
ایزابل روی تخت دراز کشید دستهاشو به سمت بابی دراز کرد و گفت: از همون وقتی که فهمیدم تو دیگه نیستی.
او تمام تلاش خود را کرده بود تا به او نشان دهد که چقدر دوستش دارد.آن روز در حالیکه یک شاخه گل رز در دستش بود گفت: کریستین،امروز می خواهم چیز مهمی به تو بگویم.
کریستینا دست چپش را بالا برد، بعد خندید و گفت : اوه عزیزم، تو چطور نفهمیدی که من شوهر دارم!
بیگانه